دختر باران
هرچه باداباد


بگو یادته؟

همیشه تووی فکر اون یه دونه ای


حتی اگه واست بکنم 99 تا کارم




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در شنبه 6 خرداد 1396 ساعت 05:02 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شاید

کسی که سنگدله شاید یه روزی مهربون بوده


شکستن اعتمادشو وقتی خیلی جوون بوده


هر اندازه که میجنگه بازم حس میکنه بس نیست


مثل تبعیده تنهاییش که منتظر هیچکس نیست


شاید پلای برگشتو خودش عمدا خراب کرده


هزار بار با سفید باخته سیاه و انتخاب کرده



شاید به هر کی دل بسته ازش بدجوری رنجیده


فریدون اسرایی




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت 01:44 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تویی که نصفت هیولاس و نصفت ادمه

تنهایی اجبار نیست انتخابمه


نبودنِ با تو برای من انقاممِ


تویی که نصفت هیولاس و نصفت آدمه


اصاً فکر نکن که فکر میکنم بهت حتی یه بارم




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 05:16 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بگو یادته؟



تو که سهله قیده خودمم زدم

#کوری

#بگو_یادته




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 12:00 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


روانی شدم


روانی شدم
هرکار میکنم
باز تو رو میبینم جلوی اینه
سایه چشمت ابیه
ارایشت عادیه
تو که هستی بگو چرا جا بالشت خالیه
الان همه چی رو نروه
از تیک تاک ساعت یا حتی زنگ این خونه که
میخوره و فک میکنم من دیوونه هی
که تویی تویی تویی
چهارتا کلاویه میشه شبا بالا پایین
یه روز یاد میدادمت بزنی جاته حالا خالی
رو صندلیش کنارم
عصبیه فازم
اون روزا رو میادش من همیشه یادم
بعد جر و بحثا من مست بیرون
تو درو بستی حبسی تو
از تو عکسم رفتی زود و من موندم با تلخی روز...


#قفلی_رو_وانتونز
#نبودی_ببینی
#دلم_برات_تنگ_شده
#روحت_شاد
#لطفا_فاتحه_بفرستید
پ.ن:معتادم به صداش



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 07:22 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


توجه



دیروز داشتم تو اینستا میگشتم یهو بر خوردم به یه پستی که اقا پسری نوشته بود:چطور میشه دخترا دوست ندارن ازدواج کنن اما عاشق این هستن که مادر بشن...همچنین بعدش تیکه بی نهایت زشتی گفتن که بینهایت عصبی ام کرد
بنده زیر پستشون و همچنین اینجا اعلام میکنم:بهزیستی اعلام کرده به خانم های مجرد بالای 30 سال اجازه حضانت بچه میدن
تقریبا میشن مادر مجرد و به نظر من خیلی بهتره تا بخوان یه اقا بالا سر و وبال داشته باشن...



طبقه بندی: روزمرگی، من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 09:04 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خوب بودن لازمه انسانیت...


کودکان‌تان را از جهنم نترسانید... ذات او را پاک پرورش دهید... وعده ی بهشت به او ندهید٬ به او بیاموزید: خوب

بودن لازمه‌ی انسانیت است...



طبقه بندی: قابل تامل، روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 04:13 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تو رو کجا گمت کردم...بگو کجای این قصه...




تا بوده و یادم هست از اولش من بودم و تو بودی و سپهر و شاید بعدها امیر که به دنیا اومد...اولین نوه های خانواده...غر غر های من برای اینکه تک دختر خانواده ام...البته تا قبل از به دنیا اومدن مبینا...دوستیامون...خاطراتمون...بازی هامون...حتی شاید اکیپمون...اولش که کوچولو بودی...بیشتر من و سپهر هم بازی بودیم...تو عالم بچگی چقدر بازی کردیم...نمیدیدمت اون موقع ها...اون روزا فقط سپهر بود و بس...کم کم بزرگتر شدی و وارد جمعمون شدی...کم کم سپهر از جمعمون فاصله گرفت و بزرگ شد اما من و تو همون بچه های پر خنده شر و شیطون بودیم...کم کم دیدم شوخی باهات خالی از لطف نیست...کم کم تو خاطراتم پر رنگ تر شدی...فیلم ترسناک دیدنامون نصف شب با امیر...شب هایی که از ترس سگ لرز میزدیم ولی با مسخره بازی های سه تاییمون جمعش میکردیم که اره ما اصلا نمیترسیم...اولین باری که کینه رو دیدیم و من نصف شب بیدارت کردم تا بیدار بمونی بالای سرم تا من بخوابم و انصافا روی مبل نشستی تا من بخوابم و صبح دیدم که روی همون مبل خوابت برده...یادمه اومده بودی خونمون شاید7 سال پیش...خیلی مظلومانه گفتی لعنتی همه کسایی که بهم پیام میدن خطشون ایرانسله و یه همراه اولی نداریم بهمون پیام بده...اونجا خندیدم و به شوخی برات چند تا پیام فرستادم و گفتم بیا حالا یه همراه اولی بهت پیام داد...زمان گذشت و ما به دیدار های اندکمون تو خونه مادر جون دل خوش بودیم برای اون 24 ساعت فشرده ای که 3 تایی میگذروندیم...شروع دوستی جدیمون مال 3 سال پیش بود ...تازه گوشی هوشمند خریده بودمو و تو لاین بهت پیام دادم...اوایل خیلی کم ولی بعدش بیشتر روزامون رو چت میکردیم...از مسخره بازی هامون تا شوخی و خنده های نصف شبی...همش به کل کل و خنده گذشت...مخصوصا کل کل هایی که تو گروه خانواده میکردیم و گاهی انقدر طول میکشید که خاله زهرا جفتمون رو پرت میکرد از گروه بیرون...گاهی هم کل کل های زیر پست اینستا بود و میانجری گری های خاله زهرا...کم کم صمیمی تر شدیم...کلی حرف بهم زدی...حرفایی که من چندین سال قبل بر حسب حدس نوشته بودم تو دفتر خاطراتم و وقتی گفتم چقدر تعجب کردی...اظهار ناراحتی ات برای اینکه تو راجب کسی که عاشقش شدی بهم گفتی اما من هیچی راجب خودم بهت نگفتم...یادته جو گرفتم  یهو گفتم اره منم عاشق شدم؟...یادته مغزم رو جویدی با حرفا و حدس هات...حتی خودت رو مثال زدی اما من اسم کس دیگه ای رو اوردم و تو هنگ کردی که اخه اون؟شوخیایی که برای اذیت کردنم میکردی نصف شب...مثلا حرف کشیدنات از طرف در صورتی که راست و حسینی گذاشته بودی کف دستش که الهام دوستت داره؟اون زمان یکم بچگونه تر فکر می کردی و اعتراف میکنم دلم تنگه برای اون روزا و اون اخلاقای بچگونه ات
بازم زمان گذشت و کم کم تو افکارت بزرگونه تر شد و من تازه داشتم سعی میکردم از اخلاق بزرگونه ام اندکی فاصله بگیرم...اخه از بزرگ بودن خسته شده بودم...کم کم شدی داداشم و عین امیر دوستت داشتم...کم کم بعدها اعتراف کردی که من شدم خواهرت و تو هم دوستم داشتی قدر خواهری که همیشه دوست داشتی داشته باشی...روزایی که حالم بد بود و رو فاز دپ بودم میومدی و با شوخی ها و اذیت هات میخندوندی منو...کم کم شدی هری قصه من یهویی نمیدونم چی شد که تو داستان خاطرات خودم و خودت رو جای خاطرات بهار و هری وارد میکردم...بهت گفتم و تو چقدر اون روز حس شاخ پنداری پیدا کردی...کم کم دعواهامون بیشتر شد...کم کم از هم فاصله گرفتیم...من سعی کردم فاصله رو پر کنم اما برای یه رابطه دونفره تلاش دو نفر لازمه و یه نفر به تنهایی نمیتونه...اینبار مدت قهرها بیشتر شد و مدت اشتی ها کمتر...فاصله امون وقتی بیشتر میشد که تو با H صحبت میکردی...منم باهاش دوست بودم دوستش داشتم...هنوزم دوستش دارم...اما اون بارها بهم فهموند که من بین رابطه شما هستم...اینجوری شد که وقتی ما بیشتر حرف میزدیم تو با اون باید قطع رابطه میکردی و وقتی با اون حرف بیشتر حرف میزدی دور منو خط میکشیدی...چند باری از دست دوستام عصبی شدم و بد بهت توپیدم و به قول خودت شدی کیسه بوکس من برای تخلیه عصبانیت هام...اما بیشتر اوقات این تو بودی که با دوستات و H دعوا میکردی و بعدش شخص هفتم و بعدم دعوا با من و...
این شد که منم خیلی جاها کیسه بوکس بودم برای تخلیه عصبانیت های تو
دور اخر تو شهریور ماه بود...من و تو و امیر نشسته بودیم تو اتاق و داشتیم مثلا پازل میچیدیم...شوخی هایی کردی که به شدت ناراحت شدم...اسمش شوخی نبود...توهین بود تو قالب شوخی...ناراحت شدم شدید...اما تو نفهمیدی...وقتی خداحافظی کردین و سوار ماشین شدین به قصد رفتن به شهر خودتون برات یه نامه بلند بالا نوشتم تو واتس و اینکه خسته شدم دیگه از شوخی های توهینی تو...چون واقعا خسته شده بودم...بریده بودم...بهت گفتم ازت متنفرم بعدشم مثل همیشه بلاک...بهم گفتی فکر برگشت به سرت خورد همونجا دفنش کن...منم گفتم باشه...خطم رو عوض کرم تا واقعا نتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم...با خودم گفتم سال سرنوشت سازیه هم برای تو و هم برای من پس بذار فعلا بینمون کدورت باشه...بعد امتحانا و کنکور خودم از دلش در میارم با اینکه مقصر نبودم...تو دی ماه بود که پیام دادی تو دایرکت...فهمیده بودی چرا از دستت ناراحت بودم و دعوا میکردی که جای لال بازی و رفتن توضیح بده تا کدورت رو برطرف کنم....این حرفا رو تویی میزدی که همیشه برای دعوا بدون توضیح لال میشدی و میرفتی و من این بار فقط عین خودت رفتار کردم و تو ناراحت شدی...کم کم بازم حرف زدیم با هم تا اون روزی که به شوخی گفتم یادته گفتی فکر برگشت به ذهنت رسید دفنش کن...تو انگار یادت افتاد و گفتی الانم من برنگشتم...تو برگشتی...این حرفت عصبی ام کرد و بعد ادامه دادی که کار اشتباهی نکرده بودی که بابتش معذرت بخوای و این من بودم که منتت رو کشیدم...کمی بچگونه اما اعصاب خورد کن...اون روز دعواهای بدتری کردیم و من حرفایی زدم که نمیدونم چرا نخوندی و رفتی...و این رابطه تموم شد...و من نفهمیدم کی هری داستان رو از بین بردم تو داستان...چجوری نابودش کردم که انگار تو جلوم وایسادی و دارم انتقام حرفایی که بهم میزدی رو میگرفتم
از شخصیتت برای خودم یه برادری ساخته بودم که همه جا پشتم هست اما تو نبودی...بیشتر اوقات نبودی...با حرفا و شوخیات ازارم دادی
چه روزایی که با حرف های هرچند کوچیکت بار ها شکستم و خورد شدم اما دم نزدم و لال وندم
چه روزایی که از خاطرات قشنگمون گفتم و تو گفتی یادت نمیاد
چه روزایی که گند زدی به شخصیتم و هیچی نگفتم
اخه خواهرا داداشاشون رو که مواخذه نمیکنن
خواهرا مهربونن...از خود گذشته ان
و حالا...
میخوام بنویسم تا فراموشت کنم...برای همیشه...که دیگه نبینمت...من وقتی مینویسم که بخوام فراموش کنم...بخوام دیلت کنم خاطرات کذایی و مسخره و درد اورت رو
اما
همینجا میخوام تهش بنویسم که نمیبخشمت
برای تمام توهین ها و ترور های شخصیتی ات
برای تمام جاهایی که با یه کلمه خوردم میکردی و با خنده رد میشدی
برای روزایی که سر دعوا با کسای دیگه به من میتوپیدی
برای تمام روزایی که بهم ثابت کردی من برای تو هیچی نیستم
و همچنان از علاقه ام بهت کم نمیشه
برای تمام روزایی که پشتم بودی
برای تمام حمایت هات هرچند زیرپوستانه
برای تمام روزایی که سعی کردی حالم رو خوب کنی و بخندونیم با شوخی های قشنگت
و حالا قسمتی از قلب من پر از پارادوکس و تضاد...پر از تناقض هایی که قلب کوچکم رو میفشاره و کوچیک تر میکنه و در اخر تیر هایی میشه که گه گاهی قلبم میکشه و مطمنم یه روز این تیر کشیدن ها و لال موندن های من کار دستم میده
و در اخر اینکه امیدوارم هیچوقت و هیچوقت وقتی یاد من افتادی...تو اون برهه از زمان که من نیستم و یه سنگ به یادگار از من مونده...هیچوقت نگی ای کاش دیر نمیشد
مثال همون جمله ای که من سر قبر محدثه گفتم
و اون روز برادر من..اون روز خیلی سوز داره...کشیدم که میگم...درد بدی توی این جمله نهفته اس که میتونه وجود هر کسی رو به اتیش بکشه
و میگن هرکس میخواد بمیره حس میکنه که قراره بمیره...و من الان این حس رو دارم...شاید به خاطر تیر هایی که قلبم بیخودی میکشه...شاید به خاطر نفس هایی که بیشتر اوقات کم میارم...شاید به خاطر سرفه هایی که مامانم میگه شده عین سرفه های سل دار...و شاید به خاطر خون دماغ شدن های مکرر و سر درد های عجیبی که به شدت گریبانگیر شده و شاید هم حالت تهوع های شبونه از خوردن حرفایی که باید بودی و میزدم بهت تا بفهمی یه طرفه به قاضی رفتی
عین بهار که تو اوج نبودن ها دچار شد...هری نبود...ارتین نبود...لوسی و امیلی و ماری هم نبودن...و این وسط حتی نازنین هم نبود...خودش بود و خودش...و شاید یک اینه برای دیدن صورت رنگ پریده و بی روحش تو روز های اخری که نوید بخش رهایی روح سر کشش بود
به امید اون روز....


پ.ن:اولین و اخرین پستی که مخاطب من پسر هست



طبقه بندی: خاطرات، قابل تامل، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 10:05 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


...



شبا ترسیدی زل بزن از پنجره ات به ماه
اگه حال داشتی بعضی وقتا سر بزن به خوابم
البته اگه من بخوابم
.
.
.



طبقه بندی: روی مود اهنگ، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت 03:12 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


یاد بگیریم که بگیم نه



امروز میخوام یه چیزی بنویسم که از وقتی شنیدمش هنوزم میترسم و مدام فکرم مشغولشه
تابستون بود و منم بیکار...برای پر کردن اوقات فراغتم رفتم باشگاه و اسم نویسی کردم تا روزام پر بشه...تو باشگاه با دختری اشنا شدم به اسم سحر...خوشگل بود و لهجه بوشهری که داشت به دلم مینشست...پر از هیجان بود و مثل خودم جیغ جیغش همیشه خدا هوا بود...مدتی از دوستیمون میگذشت که توی اینستا فالوم کرد منم گفتم دوستمه اشکال نداره...کمی تا اندکی تو گروه باشگاهی که داشتیم چاخان میکرد ولی خب جدی نمیگرفتم...عکس های اینستاش مدام پر از سفره هایی بود که پر بود از شیشه های مختلف ویسکی و ودکا تا شراب و اب جو و ...با یه عالم مزه مختلف...این کمی زنگ هشدارم رو فعال کرد از اون اول...اصولا برام مهم نیست عقاید اطرافیانم چیه به مشروب خوردن و مواد کشیدنشونم کار ندارم...ولی نمیدونم چرا اون روز یکم ترسیدم...گذشت و رسید به اخرای تابستون...مدتی بود که موهای بیش از اندازه بلندم توی دست و پام بود و قصد داشتم پسرونه بزنم...داشتم تو باشگاه برای خاله ام توضیح میدادم که میخوام تیفوسی بزنم تو همون هین سحر گفت بیا بریم فلان ارایشگاه کارش عالیه...منم که اصولا 5 یا 6 سالی یه بار میرم ارایشگاه و جای ثابتی مد نظرم نبود سری تکون دادم و گفتم اوکی نوبت بگیر تا بریم...گذشت تا چند روز بعدش خونه بودم که پیام داد الهام امروز ساعت 6 نوبت گرفتم فقط به کسی هیچی نگو که کجا میری و با کی میری بعد یهو با هم بریم باشگاه خاله ات هم سوپرایز میشه...یه ان ترسیدم و وحشت کردم...خیلی بی اختیار گفتم حیف شد سحر من به خاله ام گفتم داره باهام میاد...این شد که کلی فحشم داد و بحثمون تموم شد...ناگفته نماند سحر دور های قبل هم به بهانه های مختلف خیلی بهم گیر میداد که بیا بریم بگردیم اما من هر بار زیرش میزدم که کار دارم و این حرفا...اصولا خیلی با افرادی که نمیشناسم بیرون نمیرم... اون روز با خاله ام به یه ارایشگاه دیگه رفتیم و موهام رو بعد کلی فحش خوردن کوتاه کردم که چرا و حیفه و حرفای معمولی که هر 5 سال یه بار میشنیدم...کلا موی کوتاه دوست دارم و اگر دعواهای بابام نبود همیشه کوتاه نگهشون میداشتم...اخه بابام عاشق موهای بلنده...عصر اون روز که رفتم باشگاه سحر کمی باهام سرد رفتار کرد منم کلا اهمیتی نمیدم به این چیزا بی اهمیت رد شدم و سحر کم کم با یه دختر دیگه صمیمی شد...بیرون زیاد میرفتن باهم...کم کم دیدم دختره یکم از سحر میترسه و یکم آنرمال میزنه...تو شک و شبهه های خودم بودم که تابستون تموم شد و وقت برای کنکور خوندن سر رسید...دیگه باشگاه رو ول کرده بودم اما دورادور خاله ام خبرا رو میداد از غیب شدن ناگهانی سحر تا دزدیده شدن طلاهای اون دختره توسط سحر...تا اینکه هفته قبل خیلی یهویی ماجرای اصرار سحر برای رفتن به ارایشگاه اونم به صورت مخفیانه رو برای خاله ام تعریف کردم...خاله ام اولش کلی تعجب کرد و بعد برام گفت که شانس اوردم چون ظاهرا سحر کارش این بوده...خونه تیمی داشتن با خواهرش و کارشون این بوده دخترا رو ببرن اونجا و بعد کلی بلایی که سرشون میاوردن با پسرا ازشون اخاذی کنن...هنوزم که هنوزه وقتی یادش میوفتم که اگه اون روز یه بله میگفتم الان چه حالی باید میداشتم تمام بدنم میلرزه
اما خب بازم خدا رو شکر به خیر گذشت
شاید باید مدیون داستان های بیش از اندازه ترسناکی که مامانم تو بیمارستان میبینه و برام تعریف میکنه باشم
حواستون باشه جامعه خراب شده...



طبقه بندی: خاطرات،
? نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 04:31 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بارون



بارون که میزنه
یاد تو می افتم
داغونم این همه
یادتع میگفتم


من ، تو
زیر بارون هر دو
هر دو تامون از هم سیریم
دور از هم می میریم

هوروش باند



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 01:55 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلم میخواد



من دلم پیرسینگ لب میخواد اما خب با یه سرچ متوجه شدم خیلی درد داره
اما خب خیلی خوبه
نمیشه بدون سوراخ کردن باشه خب



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 08:25 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


همین روزا میمیری



نمیبینم اما میدونم گیری اما میدونم درگیری میدونم همین روزا تو میمیری
آخه داره قلبم میگه دیگه واسه همیشه از دستای من میری



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 02:31 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


حس غیرمنتظره



خیلی بچه بودم...تصویری که اون زمان از مامانم داشتم یه خانوم مهربون و خوشگل بود با موهایی که بلندیش تا پایین کمرش بود...همیشه وقتی از خواب بیدار میشدیم جفتمون جلوی اینه برس به دست مینشستیم...اول موهای منو شونه میکرد و میبافت...هر روز یه مدل...یه روز بافت فرانسوی میزد...یه روز دوگوش میبافت...یه روز یه وری میبافت...بعدش میرسید به موهای خوشرنگ و بلند خودش...شونه رو من توی موهاش میکشیدم...هرجا دردش میگرفت با مهربونی میخندید و میگفت:یواش مامان کندی موهامو...منم میخندیدم و میگفتم مامان خودت شونه بزن من خسته شدم...اخه موهاش خیلی پرپشت بود...خیلی خیلی پر پشت بود...میخندید و همه موهاش رو با حوصله شونه میکرد بعدش هم ساده ساده میبافت پشت سرش و با هیجان میگفت:پیش به سوی ساختن یه امروز قشنگ...اون وقتا معنی حرفاش رو خوب متوجه نمیشدم
بچگونه میپرسیدم:مامان مگه امروز رو میسازن؟...امروز ساختنیه؟مث خونه هایی که من با لگو مسازم؟
میخندید و میبوسیدم:اره مامان باید همیشه تلاش کنی امروزت رو خوب بسازی...مث خونه های بی نقصی که با لگو میسازی...همونا که کلی صبر و حوصله پاش میذاری...
اخه وقتایی که بی حوصله بودم فقط لگوها رو رو هم میذاشتم و یه چیز عجق وجق به اسم خونه میساختم
منم به تبعیت ازش میخندیدم و سر تکون میدادم...منو مینشوند پای تلویزیون و اول خونه رو جارو میزد...بعد نهار رو میپخت و بر میگشت پیش من...سر حوصله شعر یادم میداد...بازی میکرد باهام...صدای قهقه امون کل پادیز رو پر میکرد...گاهی خانومای همسایه هم میومدن خونمون یا ما میرفتیم پیششون...با هم استخر میرفتیم...خرید میرفتیم و...اخه اونوقتا مامانم سر کار نمیرفت همیشه پیشم بود...تنهایی برام معنا نداشت
اون وقتا من 2 سالم بیشتر نبود اما تک به تک خاطراتش رو یادمه...بابا که عصر میومد خونه نهارش رو میخورد...اخه فقط دست پخت مامانم رو دوست داشت...غذاهای خارجی هم با معده اش سازگار نبود یا حلال نبود و نمیشد خورد
بعد نهار میگفت اماده شین بریم بیرون...و 10 دقیقه بعدش همه اماده بیرون بودیم...اخه اونوقتا که لوازم ارایش انچنانی و مدل موی انچنانی مد نبود که بخوان وقت تلف کنن برای بیرون رفتن 2 ساعت پای اینه باشن...یه مانتو بود و یه رو سری...گاهی فوقش یه رژ
خلاصه تا شب بیرون بودیم و میگشتیم...اون موقع ها تک فرزند بودمو حرفم بالا بالاها بود...کافی بود اشاره میکردم تا هرچی میخوام داشته باشم...خلاصه حس پرنسس ها رو داشتم...شاهانه زندگی می کردم...فک میکردم زندگی همیشه همینقدر خوبه و ما همینقدر خوشبختیم...بین خودمون باشه هااا زیادی لوس بودم...تک بچه بودن و اولین نوه دختری بودن هم مزید بر علت شده بود تا زیاد از حد لوس بشم و از نظر خودم غیر قابل تحمل
گذشت تا 3 سال بعدش یه روز مامانم اومد خونه اما چیزی از اون موهای بلندش باقی نمونده بود همش رو کوتاه کرده بود پسرونه زده بود...از اون همه زیبایی فقط یه دسته 70 سانتی موی بافته بود تو دستش
اون روز کپ کردم...برای موهاش گریه کردم...ازش دلیل خواستم...با مهربونی منو کشید تو بغلش و گفت میخواد برام یه نینی بیاره...خوشم نیومد قهر کردم و رفتم...چند ماهی گذشت شکم مامان بزرگ تر شد و موهاش سفید تر...برای من که مامانم رو همیشه با موهای رنگ کرده و هیکل قشنگ دیده بودم سخت بود...روز به روز از اون موجود ناشناخته تو شکمش بیشتر متنفر شدم...کم کم مامانم خسته تر میشد و کمتر کنارم وقت میگذروند...بیشتر خواب بود...روز به روز تنهاتر شدم...دیگه مامان غذا درست نمیکرد اخه به بوی غذا حساس بود...دیگه جایی نمیرفتیم...کسی هم خونمون نمیومد...حالا دیگه من بودم و خودم...تنهای تنها...حوصله ام سر میرفت...بغض میکردم...میرفتم بالای سر مامانم کلی داد سر اون موجود تو شکمش میزدم و میگفتم ازش متنفرم...میگفتم اون مامانو زشت کرده و از من گرفتتش...مامانم میخندید از خوبی های داداش یا خواهر دار شدنم میگفت اما منم متنفر بودم از شریک.
ماه های اخر بود توی شهریور بودیم که یه روز بابا بهم گفت الهام میای بریم برا مامانت کادو بخریم؟ذوق زده شدم و گفتم بریم...بابا میخواست به مناسبت به دنیا اومدن اون موجود نفرت انگیز برا مامانم گردنبند بگیره...اونجا بود که یه کلید طلایی خوش رنگ و کوچولو تو ویترین دیدم و به بابام گفتم:اینو برام میخری...بابام لبخندی زد و گفت الان نه یه وقت دیگه...این جمله رو تعبییر کردم که برات نمیخرم...از بابام بدم اومد...برای اون موجود ناشناخته داشت کادو میخرید اما اون گردنبند خوشگل رو برای من نگرفت
قهر کردم و رفتم دم در طلا فروشی...لحظه اخر چشمکش رو به طلافروش دیدم اما اهمیت نداشت فک کردم دارن مسخره ام  میکنن و این بیشتر حرصیم میکرد...دیگه بد اخلاق شده بودم و بهونه گیر...الان که فکرش رو میکنم تحمل کردنم برای بقیه چقدر سخت بود
رسید به ماه مهر و دل خوشی من برای نزدیک بودن تولدم...خوشحال بودم که کمی فکرم از حسودی به اون موجود ناشناخته که حالا میگفتن پسره و امیر صداش میزدن میره به سمت تولدم و کمی خوشحال میشم...پیش دبستانیم هم شروع شده بود و سرم به مدرسه گرم بود...تا اینکه یه روز به جای اینکه بابام بیاد دنبالم دوست مامانم اومد و بهم گفت که امیر به دنیا اومده و مامان اینا بیمارستانن و من باید برم خونه اونا تا بابام بیاد دنبالم حالا بیشتر حرص میخوردم...بابای من دنبال من نیومده تا بره پسر جونش رو ببینه
این فکر جری ترم میکرد که امیر حتی ماه تولدم رو هم دزدیده...هر دو مهر ماهی بودیم و این بیشتر عصبی ام میکرد
فردا صبحش مامان و امیر و بابا اومدن دنبالم و با هم رفتیم خونه...با دیدن مامان بزرگ و بابابزرگم تو خونه خوشحال شدم و با ذوق بغلشون کردم اما حتی اونا هم بعد از بغل گرفتن من رفتن بالا سر امیر...با بغض وارد اتاق خودم شدم..هیچکس منو دوست نداشت...بابا صدام زد تا برم امیر رو ببینم اما من علاقه ای به دیدنش نداشتم...اما خب صدام زده بودن و باید میرفتم...رفتم بالا سر مامانم و به اون موجود کوچولویی که از گریه قرمز شده بود خیره شدم...بلند گفتم:چقدر زشته...مامانم خندید و گفت اسمش امیره...ببین چه داداش خوشگلیه...دهنم رو کج کردم و بازم بهش خیره شدم...مامانم صدام زد...نگاهش کردم...بازم خندید و گفت نمیای بغلم؟...گفتم:نه تو مامان امیری نه مامان من...تو دیگه مامان من نیستی
اینو گفتم و رفتم تو اتاق بابام اومد داخل پیشم نشست و گفت داداشت رو دوست نداری؟بازم دهنم رو کج کردم و گفتم:نه ازش متنفرم...بابام گفت:حتی اگه برات کادو خریده باشه؟ یهو خندیدم و گفتم:کادو؟امیر برام کادو خریده؟ از خنده ناگهانی من
خنده اش گرفت و گفت اره
گفتم چجوری؟
گفت:از پیش خدا برات کادو اورده
ذوق مرگ شدم و گفتم واقعا؟...کجاست؟
یه جعبه از جیبش در اورد و داد بهم
تندی با ذوق بازش کردم...با دیدن همون گردنبند کلیدی که تو مغازه دیده بودم بیشتر ذوق کردم و گفتم:بابا اون از کجا فهمید من اینو دوست دارم؟بابام خندید و گفت از اون بالا داشت نگاهت میکرد
گفتم:ینی میدونه ازش متنفر بودم؟
سرش رو به علامت نه تکون داد و گفت:نه ولی به من گفت خوشحاله که بهترین و مهربون ترین و خوشگل ترین خواهر دنیا رو داره که همیشه مراقبشه
با بهت گفتم:بلده حرف بزنه؟
گفت: با زبون نی نی ها حرف میزنه فقط مامان و باباها میفهمن چی میگه
گفتم پس من نمیفهمم
گفت نه
جواب دادم:پس کی میفهمم؟
بابام خندید:وقتی خودت مامان شدی
منم خندیدم و گفتم اخ جون
بعد از اون سعی کردم امیر رو دوست داشته باشم...هرچند کلنجار رفتنامون بازم بود...وقتایی که میرفتم بالا سرش و دلم میخواست خفه اش کنم...وقتایی که گریه هاش عصبی ام میکرد...دلم میخواست تمام بدنش رو که حالا سفید شده بود با گاز هام دوباره قرمز کنم اما نمیذاشتن(وحشی بودم واسه خودم)...محبت های مامان بابام رو به حساب خودم میدزدید...تا مدت ها مامانم رو مامان امیر صدا میزدم...وقتایی هم که دوستش داشتم به همه میگفتم بزرگ شدم میخوام با داداشم ازدواج کنم...خل بودم دیگه...اما خب الان از داشتنش خوشحالم...شاید هنوزم گاهی دعوا داشته باشیم اما خب بازم عاشق همدیگه ایم
به همین قهر و اشتی هاس که زنده ایم و ابراز علاقه میکنیم
این تقریبا حال و روز خیلی از ماهایی که بچه اول بودیم بوده...به نظرم جالب بود احساسات خودم رو تقریبا با همون تصورات و زبون بچگونه توصیف کنم
اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشین



طبقه بندی: فانتزی های من، من و زندگی خوبم،
برچسب ها:بچگی،حسودی،تک فرزندی،حس بد،حس خوب،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 03:52 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مثلث: صفحه، قلم، نگارنده



ماجرای دست
به قلم شدن من برمیگرده به خیلی خیلی خیلی قبل تر از اینکه بتونم بنویسم...مثل خیلی از بچه های دیگه با نقاشی...اما نه نقاشی که صرفا برای پر کردن اوقات فراقت باشه...
شاید 1/5 سالم بود که به خاطر پدرم مجبور شدیم بریم یه کشور دیگه...و تو اوج زمانی که من احتیاج داشتم با بچه های هم سن و سال خودم ارتباط برقرار کنم محکوم شدم به سکوت...چون زبون اون کشور رو بلد نبودم...افرادی هم که هم گروه با پدرم اومده بودن برای دیدن دوره های کاری متاسفانه یا مجرد بودن یا بچه نداشتن...این شد یه اوایل خیلی کم حرف شدم...برای من پرحرف خیلی عجیب بود...بابام خواست بهم روسی یاد بده تا حداقل از این طریق بتونم با هم سن و سال هام ارتباط برقرار کنم اما متاسفانه مامانم اجازه نمیداد...میترسید تو این 3 سال زبون مادری یادم بره...این شد که من سعی کردم وقتم رو با بزرگتر ها بگذرونم که از قضا عاشق بچه بودن...اما خب بازم بود روزایی که اونا نبودن و من دلم هم بازی میخواست...گذشت تا با یه خانواده ی روسی اشنا شدیم که اینا یه پسر داشتن تا اونجایی که یادم میاد 2 سال از من بزرگتر بود...وقتی میرفتیم پیش هم نه من روسی بلد بودم باهاش حرف بزنم و نه اون ایرانی...پس روی اوردم به دفتر و مداد

اونجا بود که مامان و بابام متوجه شدن و برام مداد رنگی و دفتر نقاشی خریدن تا راحت باشم...هیچوقت اون مداد رنگی های 24تایی که تو جعبه فلزی بودن و اون دفتر نقاشی با طرح یه منظره قشنگ رو یادم نمیره...رنگ های زنده و شادی که بع نقاشی های توی دفترم جون می بخشیدن...ذوق میکردم وقتی از طریق نقاشی هام حرف میزدم با رفیقای روسم...هرچی که دلم میخواست رو میکشیدم و باهاشون حرف میزدم کم کم ذوق نقاشیم زنده شد...نسبت به سنم خوب میکشیدم...این شد که مامانم تصمیم گرفت یکم که بزرگ شدم بفرستتم به صورت حرفه ای یاد بگیرم...تو این بین پدرم دوستی داشت که ازقضا مجرد بود و پر حوصله و بیکار...منم عاشقش بودم بس که مهربون بود...همیشه هم تو اتاق اون بودم...کم کم بهم یاد داد بنویسم از اسم خودم شروع کرد...هیچوقت اولین باری که یاد گرفتم اسم خودم رو بنویسم یادم نمیره...برعکس مینوسشتم از چپ به راست...تا یه مدت هرجا میرفتم از در و دیوار تا هرجایی که جای خالی داشت اسم خودم رو مینوشتم...بعدش که بزرگتر شدم و مجبور شدم تو دفتر های چهارخونه برای مدرسه مشق بنویسم...هیچ دوستشون نداشتم...من کاغذ سفید رو بیشتر از اون کاغذ های کاهی چهارخونه میپسندیدم...اما مجبور بودم...بعدش که بزرگتر شدم و رسیدم به کلاس سوم ذوق اولین انشا ام رو داشتم...وقتی موضوع داد شغل اینده خود...رفتم خونه اما اصلا بلد نبودم بنویسم...نمیدونستم چی بنویسم...ترجیح میدادم نقاشی اش رو بکشم...این شد که دفتر به دست رفتم پیش مامانم...
_مااااااااماااااااااااااان من بلد نیستم بنویسم
این شد که کل انشا سوم و چهارم دبستانم رو مامانم یه شمای کلی بهم میداد و من سعی میکردم جمله بندی کنم و بنویسم...اوایل گریه میکردم که تو دیکته کن من بنویسم اما قبول نمیکرد...و چقدر مدیونشم که قبول نمیکرد
رسید به پنجم دبستان و اون انشا خاطره انگیز...دیگه راه افتاده بودم و خودم متن انشا ام رو انتخاب میکردم...فهمیده بودم لذت بخش ترین کار نوشتنه...موضوع انشا چهار فصل بود و من یکی از اعجاز انگیز ترین انشا هام رو نوشتمو...معلمم باور نمیکرد که من نوشته باشمش برای یه پنجم دبستانی واقعا ثقیل بود...مامانم احضار شد مدرسه و وقتی معلمم ازش پرسید مامانم مطمنش کرد که انشا از خودمه...اونجا بود که معلمم راجب نوشتنم سخت گیری کرد...سعی کرد کمکم کنه تا استعدادم رو پرورش بدم اما حیف که زمانش کوتاه بود
رسیدم به راهنمایی و معلم ادبیاتم که هنوزم مدیونشم...اوایل خیلی مهم نبود برام...یه جورایی اصلا به نوشتن به طور جدی فکر نمیکردم...تا چند تا از نوشته هام رو نشون خانم ابطحی دادم...مطمئنم کرد که استعدادش رو دارم...بهم گفت نثرت رو قوی کن و چندین کتاب از رمان های شاهکار های جهان تا اموزش نویسندگی بهم معرفی کرد...کم کم راه افتادم ولی دیگه راهنمایی هم تموم شده بود و حالا دبیرستان...جایی که ماها پر از حرف بودیم اما کسی اهمیت نمیداد...دیگه زنگ انشایی وجود نداشت...همش کنکور بود و درس و سرکوب خوشی ها برای رتبه بهتر...اما من به طور جدی با یه موضوع از نظر خودم معرکه شروع کردم به نوشتن...بیش از 10 باز تا نصفه نوشتم اما وقتی از اول میخوندمش میدیدم میشه هنوز بهتر بشه...در کنارش متن های کوتاهی که مینویسم و باهاش خودمو اروم میکنم...نمیدونم از نظر بقیه هم نوشته هام ارزشی داره یا نه...قشنگه و به دل میشینه یا نه...ولی خب خودمو خیلی اروم میکنه
و از بابتش خوشحالم
این شد خلاصه ای از دست به قلم شدن من از کودکی تا حالا
ایده این موضوع از دوست عزیزم بود...دوست داشتین میتونین بخونینش
لینک نوشته دوستم
:http://el-street.blog.ir/post/%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D8%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87#comments
اگه بی نمک یا مسخره بود به بزرگی خودتون ببخشین...فقط حالت یه چالش بود...خیلی وقت بود چرک نویسش کرده بودم امروز اعتماد به نفسش رو پیدا کردم بذارمش



طبقه بندی: من و زندگی خوبم، فانتزی های من،
? نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ساعت 03:54 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


پیری



امروز بابام بهم گفت بیست سالت شده هنوز هی جیغ جیغ میکنی خجالت بکش دیگه بزرگ شدی
این جمله رو وقتی گفت که داشتم با اسکوتر خواهرم تو راهرو میرفتم و از خوشی جیغ میزدم... با شنیدنش دست از بازی و جیغ زدنم کشیدم و با غضب گفتم من 19 سالمه...پدرم جواب داد عزیزم یه حساب سر انگشتی بکن مهر 96 که بشه 20 سالت تموم شده و وارد 21 میشی 
یکم سکوتت اختیار کردم و تو ذهنم دو دوتا چهارتا کردم دیدم ای وااااااااااای...جدی جدی 20 سالم شد؟چرا اخه؟
حس پیری کردم...یهو بغض نشست تو گلوم...چجوری انقدر سریع بیست سال گذشت؟این انصاف نیست
سرم رو بالا اوردم و عصبی گفتم:من 18 سالمه باهامم بحث نکنین نشنوم هی بگین 20 سالت شد 20 سالت شدااااا
تازه فهمیدم چرا خانوما به یه سنی که میرسن بدشون میاد ازشون بپرسن چند سالته
یاد اور حس پیری اون هاست...که پیر شدن
تا خود تولد امسالم هر سال با ذوق و شوق تولد گرفتم و هی خوشحال شدم 1 سال بزرگتر شدم اما....
امسال دلم نمیخواد برسم به مهر ماه...یه غم کهنه ای حس میکنم...که واقعا دارم پیر میشم...برای خانم ها روند جوونی فقط تا 20سالگی هست...بعد از اون دیگه روند پیری شروع میشه
امیدوارم هیچوقت تولد امسالم نرسه...یا حداقل کندتر برسه...




من نمیخوام پیر بشم




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ساعت 05:28 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خسته ام



از این همه سکوت خسته ام
دلم یه اتفاق خوب میخواد
دلم به گریه چند ساعته میخواد که تمام غصه هام رو بشوره و سبکم کنه...این روزا اشکم باهام غریبه اس...اوجش 4 تا هق هق بدون اشکه
کلافه و پر از حرف های ناگفته ام
از قوی بودن به شدت خسته ام
دلم یکی رو میخواد که از چهره و حرفام بفهمه دردم چیه
من از این خنده های فیک و مسخره روی لبم متنفرم




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 06:51 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تنهایی های من


دارم دق میکنم...نمیتونم با کسی راجبش صحبت کنم...بیش از اندازه افسرده ام...کاش زودتر تموم بشه این اشفته بازار...از قوی بودن خسته ام



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 03:48 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


نگو


انقد نگو تو که نبودی ببینی



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 ساعت 04:55 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دو صبح



تو مثه معجزه ای من که تا تهش هستم مگه اینکه خودت بری یا اگه یه موقع یکی جامو گرفت


میخوام واسه آخرین بار تو بغلت گریه کنم شاید همین بچه بازیام یه روز دلتو زد


مجبور شدم ولت کنم ولی باز تو فکر توام توام مثلِ خودم

پ.ن:قفل رو اهنگ جدید وانتونز

? نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 04:54 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]

Design By : Bia2skin.ir