دختر باران
هرچه باداباد


سرماخوردگی
سرماخوردگی شدید با سرم و امپول و دارو در شهریور خر است:/


طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 11:43 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شب وحشتناك
بعلههههه...داستان از جایی شروع شد كه منه لعنتی شروع كردم به تعریف كردن فیلم ها و داستان های ترسناك برای مهمون هامون به مدت سه ساعت...به حد مرگ ترسوندمشون...حالا اونا تو اتاق با خیال راحت خوابیدن و من فلك زده طی یك شرط بندی توی تاریك ترین و دور افتاده ترین نقطه خونه دارم سگ لرز میزنم...خوب بگو دختر لال میمردی هیچی نمیگفتی؟؟؟؟ یكی به من كمك كنه دارم میمیرم از ترس[گریه] من از ترس مردم حلالم كنید لطفا[قهقه] پ.ن:با اپلیكیشن موبایل اومدم استیكر و هیچی ندارم واسه همین داغونه نوشته ام[نیشخند] پ.ن٢:كسی بیدار هست به من فلك زده یاری برسونه،؟؟


طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1396 ساعت 03:05 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خسته
كاش دخالت كردن رو تموم میكردن كاش میفهمیدن من خودم داغون ترم از همه كاش میفهمیدن خنده های من از روی شادی نیست كاش میفهمیدن.... كاش یكم میشناختنم كاش من نبودم تا باعث عذابشون باشم كاش من نبودم تا ناراحتشون نكنم بیشتر از این كاش من نبودم كه تا این حد مایه سرافكندگیشون نباشم كاش... كاش تموم میشد این زندگی احمقانه كه از اولشم قرار بود نباشه...خود احمقم اصرار داشتم باشم...حالا كم اوردم...خیلی بیشتر از خیلی.... كاش برای یه بارم كه شده خدا به حرفم گوش میداد و تمومش میكرد...من غلط كردم اصرار كردم بمونم...الانم اصرار میكنم برم...میشه منو ببری؟؟؟من از اینجا خستم این زندگی رویای من نیست میدونم اینجا جای من نیست خدا منو ببین


طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 01:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


او یک فرشته بود پارت سوم


سلام دوستان عزیزم

در پی اتفاقات اخیر مبنی بر کشته شدن اتنا و چندین دختری که بهشون تجاوز شده بود ایده ای به سرم زد برای نوشتن
نمیدونم در حدی هستم بتونم نوشته ام رو تقدیم روح پاک این عزیزان بکنم یا نه
اما برای اروم کردن روح خودمم که شده مینویسم

تقدیم به تمام کودکان مظلوم سرزمینم

خوشحال میشم بخونین و نظر قشنگتون رو بهم بگین
متشکر از همه اتون
امیدوارم خوشتون بیاد
همش برگرفته از احساسات واقعی هستش و امیدوارم تونسته باشم به خوبی به تصویر بکشمش
 بفرمایین ادامه مطلب

پ.ن:ممنون از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرد توی نوشتن
و اتنای عزیز که باعث شد بیش از صد بار ته قصه رو عوض کنم و برسم به اینی که هست و اخرشم بهم گفت به درد نمیخوره
و همچنین برای انتخاب اسمش



طبقه بندی: داستان،
ادامه مطلب
? نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 06:33 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


او یک فرشته بود پارت دوم


سلام دوستان عزیزم

در پی اتفاقات اخیر مبنی بر کشته شدن اتنا و چندین دختری که بهشون تجاوز شده بود ایده ای به سرم زد برای نوشتن
نمیدونم در حدی هستم بتونم نوشته ام رو تقدیم روح پاک این عزیزان بکنم یا نه
اما برای اروم کردن روح خودمم که شده مینویسم

تقدیم به تمام کودکان مظلوم سرزمینم

خوشحال میشم بخونین و نظر قشنگتون رو بهم بگین
متشکر از همه اتون
امیدوارم خوشتون بیاد
همش برگرفته از احساسات واقعی هستش و امیدوارم تونسته باشم به خوبی به تصویر بکشمش
 بفرمایین ادامه مطلب

پ.ن:ممنون از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرد توی نوشتن
و اتنای عزیز که باعث شد بیش از صد بار ته قصه رو عوض کنم و برسم به اینی که هست و اخرشم بهم گفت به درد نمیخوره
و همچنین برای انتخاب اسمش




طبقه بندی: داستان،
ادامه مطلب
? نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 06:30 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


او یک فرشته بود پارت یک

سلام دوستان عزیزم

در پی اتفاقات اخیر مبنی بر کشته شدن اتنا و چندین دختری که بهشون تجاوز شده بود ایده ای به سرم زد برای نوشتن
نمیدونم در حدی هستم بتونم نوشته ام رو تقدیم روح پاک این عزیزان بکنم یا نه
اما برای اروم کردن روح خودمم که شده مینویسم

تقدیم به تمام کودکان مظلوم سرزمینم

خوشحال میشم بخونین و نظر قشنگتون رو بهم بگین
متشکر از همه اتون
امیدوارم خوشتون بیاد
همش برگرفته از احساسات واقعی هستش و امیدوارم تونسته باشم به خوبی به تصویر بکشمش
 بفرمایین ادامه مطلب

پ.ن:ممنون از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرد توی نوشتن
و اتنای عزیز که باعث شد بیش از صد بار ته قصه رو عوض کنم و برسم به اینی که هست و اخرشم بهم گفت به درد نمیخوره
و همچنین برای انتخاب اسمش



طبقه بندی: داستان،
ادامه مطلب
? نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 06:28 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مارکوپولو


سلام دوستان گل
مارکوپولو با شما صحبت میکنه
دارم میرم مسافرت هستم خدمتتون با شرح حال کامل سوتی هام
مرسی همگی...باشین با من



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 01:58 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اینستاگرام


سلام دوستان
پیج اینستاگرام وب:raingirl_523
_
از قبل کنکور برنامه داشتم یه پیج اینستا باز کنم براش متاسفانه حوصله اش دو نداشتم
دوست داشتین بهم سر بزنین
با تشکر
البته وب به قوت خودش باقی هستااااا



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 31 تیر 1396 ساعت 09:43 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بذار بره
همه میگفتن دیوونه اس

جا تیغ رو رگش

ارتا-بذار بره



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 01:53 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


پس من چی
میوفته اینورا مسیرت

تو که هیچوقت تقصیرت نیست



پس من چی

وانتونز(کوروش)




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در سه شنبه 13 تیر 1396 ساعت 02:42 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


پس من چی
اگه ترسیدی زل بزن از پنجرت به ماه

اگه حال داشتی بعضی وقتا سر بزن به خوابم

البته اگه من بخوابم




پس من چی

وانتونز(کوروش)



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1396 ساعت 09:19 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اهنگ ارش


در پی پخش اهنگ جدید ارش به نام اسمت چی چیه بعضی پیج ها اومدن یه قسمت از اهنگ رو گذاشتن نوشتن نظرتون چیه
بعد بعضیا اومدن هی نوشتن چرته...بی معنیه...این شد اهنگ؟؟
خب اخه ببخشیدا مگه اهنگ پارتی باید معنی داشته باشه؟واسه رقص دیگه...برو مسعود صادقلو و حامد همایونتو گوش کن خب
والا به خدا
اعصاب نمیذارن برا ادم که
اهنگ به این خوبی
مثلا کی وسط مهمونی دنبال معنی اهنگه که شما دومیش باشین؟؟
شاد باشین با اهنگ...معنی میخواین چیکار



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 11 تیر 1396 ساعت 03:03 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اندر احوالات من


امروز بلایی به سرم اومد بدنم کوفته و در به داغون شد
بابام که شیفت بود...مامانمم گفت من میرم جایی میام تنها تو خونه نزنی خونه رو بترکونی تازه تمیز کردم خونه رو هاااا...غذا هم نپز اشپزخونه رو تازه تمییز کردم...اصلا تو اتاقت باش نیا بیرون...
یه باوشه ای گفتم که از صد تا نباشه بدتر بود
همینکه مطمن شدم رفت...در خونه رو قفل کردم...اهنگ هلو کیتی اوریل رو گذاشتم و د بخون و جیغ بزن...ینی جیغ میزدماااا...بعدقبلشم کلی پلی استیشن بازی کرده بودم اونم چی؟؟تیکنبعد یکی از مبلا جلوی تلویزیون بود همچنان به خاطر بازی من...رفتم بالاش وایسادم...یه تیکه از یه اهنگ دیگه بود داشت گیتاربرقی میزد منم وایسادم رو مبل شروع کردم به اداش رو در اوردن...هی دستم رو تو هوا دایره وار میچرخوندم انگار دارم اون بالا گیتار میزنم...با دهنمم صداش رو در میاوردم...حالا فکر کنین این صداهای من با صدای بلند تلویزیون قاطی شده بود چه افتضاحی بودتو همین حین جو گرفتم یه پامو گذاشتم لبه پشتی مبل دوباره جیغ زدم عین اینا که گیتاربرقی میزنن یهو مبل برعکس شدچنان با مغز برگشتم رو زمین که مغزم پاشید...تمام تنمم درد میکرد...این حین یکی هم داشت هی در میزد و خودشو میکشت...کشون کشون رفتم تو راهرو در خونه رو باز کردم دیدم همسایه بقلی هستش...حالا من با صورت رنگ پریده...موهای امازونی...صورتمم خیس عرق بسکه بالا پایین پریده بودمصدای اهنگم که همچنان تو هوا بود...ینی منو دید سکته کرد...گفت حالت خوبه؟؟گفتم اگه کله و کمرم رو حساب نکنین اره خوبم شما خوبین؟؟...دیگه کل در و همسایه که منو میشناسن اینم میدونست چه خبره مرده بود از خنده...خلاصه با مامانم کار داشت که نبود فقط بنا بر این بود که ابروی من بره که رفت خدا رو شکر...کلا تو محله امون ابرو ندارم

اینم اندر احوالات یک دختر کنکوری شادزیمحاله ممکنه بیشتر از دو روز ناراحت و غم باد گرفته باشم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم، من یک سوتی هستم، خاطرات،
? نوشته شده در شنبه 10 تیر 1396 ساعت 12:46 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خبر خوب


امروز خیلی خوشحالم...خیلی خیلی
چون یه خبر خیلی خوشحال کننده شنیدم...اونم اینکه یه نینی قراره به خانواده امون اضافه بشه که از قضا احتمالا مهر ماهی باشه...نکته قشنگش دقیقا همینه...قراره مهرماهی باشه...امیدوارم بشه 18 مهر تا قشنگ بتونم دوستش داشته باشم
خدایا مرسی که بعد از این همه اتفاق بد با یه اتفاق خیلی خیلی خوب قراره تمام اون اتفاقات بد رو از دلم پاک کنی
تاااااااااااااازههههه اسمشم من به عنوان دختر خاله ارشدش انتخاب کردم...هستی...و تماااام
حالا اگه خدایی نکرده پسر شد باز خواست توازن نوه های خانواده رو بر هم بزنه هم قراره اسمش رو بذاریم ارمایل(البه فعلا من میگم کسی قبول نمیکنه)خب مگه ارمایل چشه؟؟؟؟...در هر حال امیدوارم دختر بشه

پ.ن:اصولا از بچه ها متنفرم...فقط از بدو تولد تا 6 ماهگیشون برام جذابن بعدش دیگه هیچی...میشن گودزیلا و منم ازشون متنفر میشم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر 1396 ساعت 03:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


MY HEART IS BROKEN

MY HEART IS BROKEN

I will endure till the end of time torn away from you
I pulled away to face the pain
I close my eyes and drift away
over the fear that I will never find a way to heal my soul
and I will wander till the end of time
torn away from you
My heart is broken
sweet sleep, my dark angel
deliver us from sorrow's hold
(over my heart)
I can't go on living this way
But I can't go back the way I came
chained to this fear that I will never find a way to heal my soul
and I will wander till the end of time
half alive without you
My heart is broken
sweet sleep, my dark angel
deliver us
Change
Open your eyes to the light
I denied it all so long, oh so long
Say goodbye
Goodbye
My heart is broken
release me, I can't hold on
deliver us
My heart is broken
sweet sleep, my dark angel
deliver us
My heart is broken
sweet sleep, my dark angel
deliver us from sorrow's hold


evanescence






طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر 1396 ساعت 11:54 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


...


این روزا بی اندازه حالم بده...صبح تا شب یه گوشه مینشینم  غصه میخورم برای روزایی که رفت...برای من خودخواهی که بازم یاد مادرم نبودم تا کمی خوشحالش کنم و حالا...
فکر کنم جز غم و اندوه هیچ چیزی ندارم براش
یه زمانی بی اندازه به من و افتخاراتم افتخار میکرد...مایه افتخارش بودم...اما الان...
از خودم بیزارم برای تمام روزایی که سعی کردم هدفم رو فراموش کنم
چند روزی هست چشمام باز هم نمیشه...همه جا رو تار میبینم...همش گوشه اتاقم روی تخت به زمانی که گذشت فکر میکنم
به هدفی که میونه راه گم شد...به ادمایی که توی این راه اون اولاش ضربه زدن بهم...به بی عرضگی خودم و خودم خودم بی توجیه اضافه
چند روزیه همش حالت تهوع دارم...مدام عق میزنم تا بلکه خالی شه این احساسات بد درونی ام...اما حاصلش هیچ چیز نیست...خون دماغ شدنم مزید بر علت که بی عرضگیم رو ثابت کنه...دیگه از عتماد به نفس اولیه ام خبری نیست...دیگه از روزای تو اوج بودنم خبری نیست...بازیگوش بودن خوبه...ولی نه تا زمانی که به هدفت صدمه بزنه...خانواده ات رو نابود کنه... و سر اخر خودت رو.
لرزش های عصرونه و کابوس های شبونه...عق زدن های روزانه و بی اشتهایی مداوم...گود شدن زیر چشم و در عین حال پف کردن چشم...سرخ شدن چشم و تاری دید...تمام این ها میشه مهری که دهانت رو میدوزه تا نتونی حتی حرف بزنی با کسی...حوصله دیدن ریخت خودم رو تو اینه ندارم...یه دختر افسرده هپلی...موهای سیخ سیخ و چشمای ورم کرده...بینی باد کرده و سرخ...لب های کبود یاگاهی سفید...کی حوصله دیدن این چهره رو داره...درمقایسه با روز هایی که همین دختر 50 مدل کرم و ماسک میزد...بدون رژلب اصلا از اتاقش بیرون نمیرفت...گاهی خیلی به خودش حال میداد و یه سرمه هم میکشید...موهای کوتاه شده اش رو مرتب شونه میکرد و با گیره بالا نگه میداشت...گاهی هم با سشوار مدل دار توی صورتش میریخت...اصلا قابل قیاس نیست با دخترک گم کرده راه امروز
دیگه بوی عطرش همه رو خفه نمیکنه...دیگه صورتش به لبخند مزین نمیشه...دیگه برنامه نداره تابستونش رو بترکونه...دیگه باشگاه رفتن رو فراموش کرده...الان فقط یه چیز که توی سرش میچرخه و میچرخه:بکش به جبران تمام روزایی که تلف کردی برای چیزای بی ارزش...برای فیلم های مزخرف...برای اون بیرون رفتن های الکی...برای وقت هایی که کشتی...برای کتاب هایی که یواشکی خوندی...و یه صدا از مهراد که میپیچه توی گوشش و نمیدونه برای کی باید بلند فریادش کنه:
-گیج و ویج تویه دایره ، میچرخم مثه پرگار // دستامو سفت بگیر چون الان لبه پرتگام
امروزم وصله به دیشب // خسته ، چت ، خوابم میاد ولی این چشا بسته نمیشن
حال نمیکنم افتاب اومده بیرون باز // موندم خونم از دیروز باهام
باز رفتی شدم فاز منفی // با اون لیوان و با اون سیگاره توش
صبح تا شب بیداری روحتو میشکافی // میخوابی روز و چیواسو بلوز
واسه همینه که عکست تو آینه وا میره // باریک و خالی و تاریکه
گاهی فکر میکنم اگر صداهای مهراد و کوروش رو نداشتم چطور میتونستم زندگی کنم؟
معتادم به شنیدن صداهاشون اونم هرشب و هر شب
اینه سرگذشت این روزای من
1396/04/06
ساعت:15:40
بمونه به یادگار هفته اخر یک کنکوری




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته، خاطرات، خود آموخته، قابل تامل،
? نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 03:23 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


...


برای یه بارم که شده میخوام ادم بده داستان من باشم



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 5 تیر 1396 ساعت 11:44 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بدبختی های یک دختر 20 ساله


داستان از اینجا شروع میشه که یکی از دوستای مامان که من خیلی دوستش دارم برای افطار دعوتش میکنه و منم که کلا همه جا خودمو جا میکنمپس سریع اماده شدم و خدا رو شکر چون درسم رو خونده بودم مشکلی برای نیومدنم نبود...اما ای کاش کور میشدم نمیرفتم.
جاتون خالی سفره که نگم براتون دلتون اب میشهما نشستیم و با ذوق شروع کردیم به پر کرد بشقاب و اینا یهو یکی یکی حرفا شروع شد:
-الهام جان قبولی امسال دیگه؟
-وای الهام ما منتظر نتیجه درخشانیما
-الهام قبول نشی میکشمتا
-الهام شیرینی رو خوردیم دیگه؟
و...
منم گفتم تا ببینم چی پیش میاد
خلاصه من یه قاشق گذاشتم دهنم یهو خاله فهیمه(میزبان عزیز) دوباره برگشت و گفت:
-الهام قبول نشی شوهرت میدمااااا
بعد همون یه لقمه غذا هم توی گلوم گیر کرد
حالا سرفه نکن کی بکن...قشنگ رو سفره دراز کشیده بودم سرفه میکردم...یکی بهم اب میداد یکی میزد پشتم که البته فکر کنم داشت دق و دلی هاشو سر من خالی میکرد...کمرم کبود شد
خلاصه باز جمع رو جمعش کردم و گفتم:
-بیخیالش خاله این چه حرفیه به یه بچه 20 ساله میزنی...من حوصله وبال ندارم همون درسمو میخونم ور دل بابام میمونم
دوباره قاشق بعدی رو رفتم بالا که جیغ مامانم در اومد:
-ینی میخوای باز پشت کنکور بمونی؟
غذای مادر مرده رو سریع قورت دادم از پای سفره بلند شدم نشستم روی مبل و رو به خاله فهیمه گفتم:
-خاله دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود
باز برگشتم به سمت مامان و گفتم:
-اگه چیزی رو که دوست دارم نیارم نمیرم...میمونم پشت کنکور
باز از اونور خاله فهیمه گفت:
-حالا چرا غذاتو نمیخوری؟
-صرف شد دیگه...هی من یه قاشق میخورم هی شما نمیذارین قورتش بدم خفه میشم خب
از اونور مامانم باز برگشته میگه:
-الهام به خدا تیکه تیکه ات میکنم اگه موندی پشت کنکور...شوهرت میدم بری(چرا مامانا همش تا دخترشون میگه میخوام درس نخونم میگن شوهرت میدیم)
بعد اینبار خاله فهیمه وارد عمل شد:
-بابا ناهید ولش کن بچه رو ...بیا الهام جان بیا غذاتو بخور کسی چیزی نمیگه بهت...بیا
باز نیشم رو باز کردم چهارتا ابرو هم برا مامانم انداختم بالا و اومدم ور دل خاله فهیمه نشستم و باز شروع کردم به خوردن اما بازم چند قاشقی نگذشته بود که یکی گفت:
-ناهید من مورد خوب برای الهام سراغ دارما
منو باش تا الان فکر میکردم شوخی میکنن:/
باز غذا پرید تو گلوم و خلاصه باز جمعش کردم که بابا بیخیال شین چرا هول میزنین خب:/
به خاله فهیمه گفتم:
-خاله جان یه دختر دیگه نمیخوای من بعد کنکور بیام پیشت؟
خاله-اره عزیزم...من از خدامه...فقط هفته ای یه خواستگار برات جور میکنم
بعد قیافه من اونجابابا حالا مگه باد کردم رو دست بابام که اینجوری میکنین خب:/
بعد جدی جدی داشتن بحث میکردن...هی میخواستم شوخی بگیرم حرفاشون رو نمیشد...اسم میاوردن:/
خب چرا انقدر کولی بازی
اخرش دیگه اشکم در اومد...کلی غذای خوشمزه هم بود که نخوردم ینی نتونستم بخورم...نذاشتن لعنتی ها...ینی تو کل مهمونی 4 ساعته اشون داشتن برای شوهر دادن من برنامه میریختن...جالبه هی میگفتن سنشم مناسبه:/مگه عهد شاه وزوزکه خب
کوفتم شد...اخرشم انقده مامانمو نیشگون گرفتم از جاش پاشد تا بریم...تهشم گفتم با تشکر از همت های فراوانتون من دیگه خونه اتون نمیام
ناراحتم شدن که شدن...کل چهار ساعت اشکمو در اوردن...ینی بین 20 تا خانم هیچ بحث دیگه ای جز شوهر دادن من نبود؟این همه غیبت بود که نکرده بودن خب
تف به این زندگی
نمیشد من پسر میشدم؟



طبقه بندی: خاطرات،
? نوشته شده در شنبه 3 تیر 1396 ساعت 09:41 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


هذیان یک مسلول



یادم میاد پارسال همین موقع ها بود که پدرم داشت وسایل کمدش رو مرتب میکرد...یه عالم دفتر و کتاب و دفترچه دورش ریخته بود که بعضی هاش دفتر خاطرات بود بعضی هاش دفتر شعر...با ذوق داشتم ورقشون میزدم و بابام داشت از دوران جوونیش میگفت که چجوری با ذوق این شعر ها رو مینوشت و جمع میکرد...این بین یه دفترچه ابی دیدم...پوسیده بود کمی تا اندکی...کشیدمش بیرون که بابام با دیدنش چشماش برق زد...یکم ورقش زد و گفت الهام این شعر رو گوش بده...بعد شروع کرد به خوندن شعر پایین...تقریبا اواسطش بود که فین فینم شروع شد...مثل همیشه جلوی خودمو با مسخره بازی و شوخی های مسخره بینش گرفتم اما از درون خون گریه میکردم...بد احساساتی و قشنگ بود...برای منی که خیلی کم احساساتی میشم و اشکم درمیاد تو این موارد واقعا جذاب بود...اگه حوصله داشتین تا اخرش بخونین ارزشش رو داره
با تشکر
&&&


همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تا رغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت  فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر  چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
            ************
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
باز کن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر


کارو



طبقه بندی: خاطرات،
? نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت 05:24 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


عرضی دارم



سلام دوستان عزیز و خوانندگان این متن
همین اول کار جمله ای رو بگم...روی صحبتم با مرد ها نیست...لطفا از دستم ناراحت نشن...روی صحبتم با نرهاست...

تعرض به کودک اوتیسمی جنجالی شد

بله درست میخونید...تجاوز به یه کودک اوتیسمی...اخه فقط یه سوال...چجوری میتونی؟کودکی که خودت میدونی حتی قدرت نداره یه داد بزنه...حتی خودشو من صدا نمیکنه...اخه حیوون...نه نه حیوون نه...دارم به حیوون بیچاره توهین میکنم...صفتی ندارم بگم...زبون لعنتی من قاصر شده...اصلا هیچی تو ذهنم نیست...لعنتی اخه چطور تونستی؟
یه کودک سالم وقتی بهش تجاوز میکنن خودشو گم میکنه...بعد رفتی به یه کودک اوتیسمی که حتی کلمه من رو درک نمیکنه از خودش ذهنیتی نداره تجاوز کردی؟...حاضرم تمام عمرم رو بدم فقط و فقط به خاطر اینکه بدونم اون لحظه به چی فکر میکردی
یه کودک اوتیسمی قدرت نداره حتی تو عصبانیت داد بزنه...حتی نتونسته از خودش دفاع کنه لعنتی
حالم به هم میخوره..از همه شما نر های مرد نما...ادعای مردیتون میشه چرا؟
برین گم شین تو رو به خدا قسمتون میدم همتون برین به جهنم
میخوای بدونی بعد از اون لذت 10 دقیقه ای احمقانه کثیف تو اون بچه چه حسی داره؟

میخوام بگم بهت اما از زبون یه کودک اوتیسمی نمیتونم...ینی قاصر زبونم
من از زبون یه کودک سالم بهت میگم
یه دختر بچه 6 ساله سالم که قربانی هویس یکی از امثال تو شده
میخوام از زبون اون دختر بگم چطوری به دنیا نگاه میکنه
که وقتی میخواد بره بیرون 100 جای تنش میلرزه
دختری که هر بار میره دوش بگیره انقدر خودشو میسابه تا تنش زخم بشه...چون حس میکنه نجسه...یه قدیسه نجس
هربار بارون میاد انقدر زیرش می ایسته تا خیس اب بشه...اخه شنیده بارون نجسی ها رو پاک میکنه
وقتی یه مرد نزدیکش میشه چه خوب و چه بد نفسش بند میاد...رعشه میگیره
از دختری که عاشق میشه اما عشقو تو دلش خفه میکنه چون تفکراتش بیمار گونه اس...به همه مردا شک داره...نمیخواد مردی که دوستش داره رو ازار بده
دختری که طبیعتش میطلبه تکیه بده به یه مرد اما نمیتونه...
تا حالا شنیدی دختری نسبت به پسرا فوبیا داشته باشه؟که کافیه نزدیکش بشن تا حالش بد بش...بغض کنه...نتونه مثل ادم باهاشون ارتباط برقرار بکنه؟
اصلا مطالعه هم داری؟
یا کل حجم اینترنت و سرچ های گوگلیت برای پورنوگرافی هاس؟
لعنتی تو اون ذهن کثیفت چی میچرخه...اصلا داری؟مغز داری؟؟
ینی یه نفر نیست جواب این همه سوال ذهن منو بده؟؟
یه نفر نیست بیاد چراهای منو پاسخ بده؟
ذهنم داره میترکه
گفته بودم نمیام نت که بخونم
اما امشب جدا بهم فشار اومد
تو رو خدا حداقل بچه ها نه...شخصیت هر فردی تو بچگی شکل میگیره...نذارین یه افسرده از خود متنفر باشه...فک کنه بی عرضه اس
هرچی هم شما بگین مقصر تو نیستی
اون دقیقا فکر میکنه مقصر خودشه
تا حالا از کابوساش براتون گفته؟؟از دردای کابوسش که به طور واقعی حس میکنه
از نفس های بند اومده اش...از قلبی که نمیزنه...از دست و پایی که بی حس میشه...از دردای شدیدش گفته وقتی خاطراتش به صورتش سیلی میزنن؟
اخه تو چه فکری کردی به یه اوتیسمی تجاوز کردی
فقط میتونم بگم برو به درک...بمیر...برو خودت ارزوی مرگ بکن...
حالم به قدری بده که از سر شب یه کلمه نتونستم حرف بزنم...مامانم هی صدام زد هرکاری کرد نتونستم حرف بزنم...خودمو زدم به خواب که سوال پیچم نکنه
تو رو قران یکم فقط یکم فکر کنین همین فقط
پ.ن:از تمام اقایون عزیزی که میان توی پیج معذرت میخوام من منظورم همه نیست اول صحبت هام هم گفتم منظورم نر های این دنیای کثیف هست
پ.ن2:پوزشم رو بابت تندی هام بببخشید جدا حالم بده ...این ها رو بدون فکر و بدون بازبینی نوشتم و پست میکنم
پ.ن3:وظیفه خودم میدونم از کودکان قربانی تجاوز حمایت کنم لطفا نپرسین چرا خیلی راجبشون پست میذارم
با تشکر از همه اتون
با تشکر





طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 04:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 6 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]

Design By : Bia2skin.ir