تبلیغات
دختر باران
دختر باران
هرچه باداباد


توان رفتن



همیشه توان این را داشته باش
تا از کسی یا چیزی که ازارت میدهد
به راحتی دل بکنی




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در شنبه 18 دی 1395 ساعت 04:49 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


کاش


کاش مرد ها میفهمیدند
درد های زن ها را
باید از نگاهشان فهمید
چون یک زن هیچوقت درد هایش را به زبان نمی اورد




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 18 دی 1395 ساعت 04:17 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سوال



دوستان کسی اینجا هست که فوبیا داشته باشه؟واقعا به جوابا نیاز دارم



طبقه بندی: روزمرگی، فانتزی های من،
? نوشته شده در جمعه 17 دی 1395 ساعت 04:21 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلشکسته



طبقه بندی: قابل تامل، روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 12:42 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ماه من



ماه من...

شرح حال روزهای مرا میشنوی؟

روزهای بدون تو، سخت نمی گذرد...

اصلا نمی گذرد!

گم کردن تمام روزها و لحظه ها؛

بعد از نبودنت و حس نکردنت آغاز شد...

پائیز از راه رسید...

وقتی شهریور چشمانت بروی همه چیز بسته شد....

حالا من و پائیز؛

هر روز از رفتنت بغض میکنیم و هر شب...

هق هق....

آری...

روزهای بدون تو اصلا نمیگذرد......



طبقه بندی: نامه به عزیزان از دست رفته، روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 12:38 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


HELLO

"Hello"
سلام
Playground school bell rings again
زنگ زمین بازی مدرسه دوباره نواخته میشه
Rain clouds come to play again
ابر های باران زا میان تا دوباره بازی کنن
?Has no one told you she's not breathing
ایا هیچ کس بهت گفته اون نفس نمیکشه؟ 


Hello I'm your mind
سلام من ذهن (خیال) تو هستم
Giving you someone to talk to
به تو کسیو برای حرف زدن باهاش میدم (به تو کسی رو میدم که باهاش حرف بزنی) 


Hello
سلام
If I smile and don't believe
اگه لبخند بزنم و باور نکنم
Soon I know I'll wake from this dream
به زودی میدونم که از این رویا بیدار میشم
Don't try to fix me I'm not broken
سعی نکن منو تعمیر (درست) کنی ٬ من نشکستم 


Hello
سلام
I'm the lie living for you so you can hide
من دروغ هستم ٬ برای تو زندگی میکنم ( من دروغی هستم که برای تو زندگی میکنم) پس میتونی پنهان شی
Don't cry
گریه نکن
Suddenly I know I'm not sleeping
یک دفعه میفهمم خواب نیستم 


Hello
سلام
I'm still here
من هنوز اینجام
All that's left of yesterday

تمام ان چه که از دیروز باقی مونده

این اهنگ شده رفیق این چند روز من

این اهنگ یکی از اهنگ هایی هست که امی برای خواهرش که در کودکی فوت کرده نوشته و گفته هیچوقت نمیتونه اون رو به صورت زنده اجرا کنه....حتی تو یکی از کنسرت هاش شروع کرد به خوندن اما انقدر وسطش گریه کرد که طرفدارانش ازش خواستن ادامه نده و خودش رو اذیت نکنه


لینک دانلود:http://s8.picofile.com/file/8280736992/Hello.mp3.html




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در شنبه 11 دی 1395 ساعت 11:49 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سومین سالگرد



دقیقا 3 سال پیش بود
زنگ خونه به صدا در اومد.بارون خیلی شدید بود هر کس به یه سمت میدوید...منم طبق یه عادت دیرینه چتر داشتم اما ترجیح میدادم بدون چتر باشم و همینجوری خیس بشم....سوار سرویس شدم و داشتم فکر میکردم کجا پیاده بشم که قشنگ بتونم زیربارون راه برم و کیفش رو ببرم
تقریبا به فاصله 1 کیلومتر دور تر از خونه پیاده شدم...خیابون خلوت بود و من برای خودم رو جدول راه میرفتم...جیغ میزدم...بپر بپر میکردم...تو چاله های اب میپریدم و بلند قهقه میزدم...میچرخیدم...اهنگ میخوندم...افسوس که ارامش قبل از طوفان بود
وقتی موش اب کشیده شدم رسیدم خونه...تلفن داشت خودش رو میکشت...پریدم سرش با همون لباسای خیس تلفن رو جواب دادم
ایه بود...با یه صدای پر بغض گفت الهام...ترسیدم و گفتم چی شده ایه؟خوبی؟گفت محدثه مرد...منم فکر کردم مثل همیشه داره سر کارم میذاره و بعدش میخوان با محدثه بخندن
خیلی جدی و پر کینه گفتم به جهنم...بعدم تلفن رو روش قطع کردم و بلند زدم زیر خنده...شاد بودم که اینبار گولشون رو نخوردم و نمیتونن مسخره ام کنن
شب که شد ذهنم کشیده شد طرف محدثه و غرق خاطرات کودکی شدم
سال پنجم دبستان به خاطر اینکه یه شیطنت کرده بودیم و نظم مدرسه رو خراب کرده بودیم احضارمون کرده بودن دفتر
اون روز دبیرمون که از دستمون عاصی بود گفت لطفا شما دوتا قطع رابطه کنین...البته اون دبیر قصد خیر داشت چون ما برای امتحانات نمونه و تیزهوشان درس نمیخوندیم و همش پیش هم بودیم و اتیش میسوزوندیم...اونا بعد از پایان سال پنجم از اینجا رفتن کرج و دیگه از هم خبر نداشتیم تا سوم راهنمایی...یکی زنگ زد خونمون و گفت با الهام کار داره...رفتم پای تلفن و جواب دادم...خودش بود...میگفت بیا این بچه بازی ها رو کنار بذاریم...دیگه بسه و این حرفا...ولی من با نامردی تمام گفتم شاید از نظر تو بچه بازی باشه اما من یادم نرفته چیکارایی باهام کردی تو مدرسه و ابروم رو بردی...بعد از این حرفا هم گوشی رو قطع کردم دیگه هم ازش خبر نداشتم نمیدونستم کجاست...تا اینکه این تلفن از ایه ذهنم رو به هم ریخت
اون شب تو همین فکرا خوابم برد
صبح رفتم مدرسه دیدم ایه نیومده...گفتم شاید دیر بیاد...سابقه نداشت غایب بشه...زنگ زدم بهش...با گریه حرف میزد...حالش خراب بود...اونجا بود که فهمیدم ای دل غافل جدی جدی محدثه از پیشمون رفته...ایه رفته بود اباده مراسم ختم محدثه...وقتی هق هق ایه رو دیدم بگم کمرم اون لحظه شکست دروغ نگفتم...پخش زمین شده بودم...بالاخره دوست صمیمی بودیم یه زمانی ته ته قلبم دوستش داشتم...دو سه تا از بچه ها که با هم از دبستان تا دبیرستان بودن اومدن سمتم...اونجا بود که بغض کردم اشک ریختم...زدم تو سرم...التماس میکردم به ایه...قسمش میدادم بگه اینا دروغه ولی نبود...دوستان که شنیدن هر کدوم یه ور پلاس شدن...کل زنگ صف رو من تو کلاس نشستم هق زدم...کسی جرات نداشت بیاد سمتم...کل زنگ فیزیک رو من غرق خاطرات مشترکمون بودم
دیدین میگن هرکس بمیره لحظه ای که داره جون میده کل زندگی جلوش مرور میشه...من اعتقاد دارم اون لحظه ای که اطرافیان طرف هم میشنون خبر مرگ کسی رو کل اون خاطره های مشترکشون جلوشون زنده میشه...منم همین بود...انگار محدثه تو ذهن من داشت جون میداد و خاطراتش مرور میشد...خنده هامون...چهارشنبه سوری هامون...دعواها و کار عملی هامون...تولدا و جشنایی که بیخودی میگرفتیم...پیک نیک برگذار کردنمون...همش داشت مرور میشد...معلم فیزیکم صدام زد...بهک گفت برم تو نمازخونه یکم استراحت کنم
رفتم نماز خونه و تا خود ظهر هق زدم...بعدش اردو داشتیم ولی هرکاری کردم برام لغوش نکردن...مجور شدم برم اما کل مسیر تا شیراز رو تو خیال سیر کردم و بعدشم از اونطرف ایه خودش رو به اتوبوس رسوند وقتی وارد شد بازم همدیگه رو بغل کردیم و گریه کردیم...روز مسخره و بدی بود...هیچکس نتونست ما رو اروم کنه اون شب
با تمام خوبی و ها خوش گذرونی هاش و گاهی گریه هامون اون اردو هم گذشت اما من بعد گذشت 3 سال هنوز خودم رو نبخشیدم...بابت حرفایی که به محدثه زدم...بابت اون تلفی که روش قطع کردم...بابت به درکی که به ایه گفتم
و اینا تو ذهنم اکو میشه...تکرار پشت تکرار
گاهی خاطره هاش...گاهی خنده هاش و گاهی گریه هاش...
چند روز دیگه سومین سالگرد اسمونی شدنشه
و من...بازم تنها کاری که از دستم بر میاد فقط و فقط فاتحه خوندنه
میشه شما هم یه فاتحه بخونین براش؟
عذاب وجدان از اون دردایی که هیچوقت نه کم میشه و نه خوب میشه...همیشه میمونه و باعث درده...یه درد عمیق...



طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در جمعه 10 دی 1395 ساعت 03:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


lost in paradise

I've been believing in something so distant

as if I was human
And I've been denying this feeling of hopelessness
in me, in me
All the promises I made
just to let you down
You believed in me but I'm broken
I have nothing left
and all I feel is this cruel wanting
We've been falling for all this time
and now I'm lost in paradise
As much as I'd like the past not to exist
it still does
And as much as I'd like to feel like I belong here
I'm just as scared as you


I have nothing left
and all I feel is this cruel wanting
We've been falling for all this time
and now I'm lost in paradise
Run away, run away
One day we wont feel this pain anymore
Take it all away, shadows of you
cause they wont let me go
till I have nothing left
and all I feel is this cruel wanting
We've been falling for all this time
and now I'm lost in paradise
Alone and lost in paradise
لینک دانلود:http://s8.picofile.com/file/8280166250/07_Lost_In_Paradise_www_SongsLover_com_.mp3.html
حتما دانلودش کنین این جزو بهترین هاست



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در سه شنبه 7 دی 1395 ساعت 02:57 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


استراحت




گاهی اوقات چیزی به اسم استراحت نیاز است... 
 
یك استراحت طولانی ....
 
یك فكر آزاد .....
 
یك زندگی بدون دغدغه .....
 
یه زندگی بدون حضور هر غریبه ی به ظاهر آشنایی که راحت و ارزان، میفروشد تو را و تمام خاطرات با تو بودنش و خنده هایش را....
 
گاهی نیاز است از هر چه هست،
 
 
 دل بكنـی....
 
و خودت را به دست باد بسـپاری...
 
گاهی اوقات یك نفس عمیق ....
 
لازم است ...
 
جایی دور..
 
جاییكه فقط دوست داشتنی هایت باشنـد ....
 
جاییكه اگر كسی هم خواست باشد، دوست داشتنی هایت باشد ....
 
گاهی یك خواب بدون استـرس ،
 
لازم است.... 
 
گاهی...
 
زندگی لازم است.....





طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 6 دی 1395 ساعت 06:16 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


این روزا



دارم کم کم به اون روز لعنتی نزدیک میشم و هر روز که میگذره کابوسام بیشتر و وحشتناکتر میشن وای به حال خود اون روز که قراره دیوونه بشم
و توی این 3 سال اولین باره که میخوام خودم باهاش رو به رو بشم چون همه رو از خودم روندم و همه از خدا خواسته ازم فاصله گرفتن
دیوونه نشم خیلیه
این روزا عجیب دلم میخواد مثل بهار داستان کسایی رو داشته باشم که هرچی اونا رو از خودم میرونم بازم از کنارم جم نخورن و مداوم احوالم رو بپرسن
عجیب نیاز به گرمای صدای یه دوست دارم که زنگ بزنه و کاری کنه کمی شاد بشم...کمی از بیحالی در بیام و کمی از سرمای وجودم کم بشه...افسوس که تا گفتم ازم دور بشین از خداخواسته رفتن بی اینکه شناختی از من واقعی داشته باشن
خدا رو شاکرم که هیچکدوم از وجود این وبلاگ خبر ندارن تا دلنوشته هام رو بخونن یا اگه ادرس دارن سر نمیزنن وگرنه دیدن من با این حال نزار...زیادی افتضاحه
منو ببخشین که دیگه از خاطرات قشنگم خبری نیست...دست خودم نیست...ماه های دی و اردیبهشت سیاه ترین ماه های منن و من اون ماه رو کامل دیوونه میشم و نمیتونم به چیز خنده داری فکر کنم
متاسفم




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 05:59 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


من واقعی



یه چیزایی هم تو وجود من هست که کمتر کسی متوجهش میشه
به ظاهر من یه دختر برون گرای وراجم که حوصله بعضی ها رو سر میبرم در عین حالی که میتونم عده کثیری رو با حرفا و اداهام بخندونم
اما باطن ماجرا اینه که من فقط وقتی کسی رو دوست داشته باشم مقابلش وراج میشم...از هر دری باهاش حرف میزنم و کرکر خنده هامون رو راه میندازم...تو این بین معدود کسایی هم هستن که همه چیز زندگیم رو براشون میگم...چون به قرص بودن دهنشون ایمان دارم...چون بهم اثبات کردن...بازم تو این بین هستن کسایی که دوستشون دارم و پیششون وراجم هستم...اما همه چیز زندگیم رو نمیتونم بهشون بگم...نه اینکه به قرص بودن دهنشون ایمان نداشته باشم...نه...فقط به خاطر اینکه خب یه تفاوت هایی بین ماها هست که یه حریم خاصی رو بینمون به وجود میاره...این توضیح صرفا برای کسی بود که خیلی وقته با سکوتم ازارش میدادم و اون فکر میکرد اونقدری بهم نزدیک نیست تا اسرارم رو براش فاش کنم...هرچند مطمنم تا حالا خودش فهمیده :/
حالا بین تمام این حرفا یه روزی...یه جایی یکی از همین کسایی که دوستشون دارم کاری رو انجام بدن که من خوشم نیاد...حس کنم داره به شعورم توهین میشه...خیلی غیرمنتظره سکوت میکنم...سکوتی که از منه پر حرف بعیده
همین سکوت باعث میشه خیلی ها فکر کنن تقصیر منه...من اگه با کسی رفیق باشم...تمام مرامم رو خرجش میکنم...از همه زندگیم براش میزنم...کمتر کسی این بین متوجه این موضوع میشه و خیلی های دیگه با نامردی تمام اون رو وظیفه من اطلاق میکنن و  بیشتر اوقات تجربه ثابت کرده من باز هم سکوت درد اورم رو ادامه میدم...اما گاهی هم کار به جایی میرسه که یهو دهنم رو باز میکنم...یهو با حرفام همون شخص رو ترور شخصیتی میکنم...دست خودم نیست...خود به خود رفلکس دفاعی استفراق رو برای حرفای قورت داده ام انجام میدم و همه رو بیرون میریزم  من اونقدرام برون گرا نیستم که برعکسش به طرز زجراوری درونگرا هستم
همیشه حرف دل و زبونم با هم فرق داره...و هر کسی که صمیمی باشه متوجهش میشه...دست خودم نیست واقعا نمیتونم احساسات درونی خودم رو بروز بدم . به همه نشونش بدم
همیشه وقتی بابام رو میبینم میگم ازت متنفرم و اون میدونه که باید اینو دوستت دارم تلقی کنه...و برعکس وقتی میگم ای لاو یو ددی میفهمه که پول میخوام  محبت ظاهری و گول زننده اس...در واقع عادت کرده...وقتی میگم میخوام تنها باشم ینی اون لحظه یکی رو نیاز دارم که پیشم باشه و بذاره براش درد و دل کنم و زار بزنم...وقتی به داداشم میگم امیر حالم ازت به هم میخوره خودش میدونه که منظورم اینه جز تو تکیه گاهی رو ندارم من
با این زبونم باعث ازار خیلی ها شدم و میدونم...اما خب نمیتونم کاریش بکنم من همینم که هستم
من اصلا ادم اقسرده یا دپرسی نیستم که برعکس یه ادم شاد و بیخیالم که صدای قهقه ام 7 کوچه اونور تر میپیچه اما گاهی هم یهویی سکوت میکنم و اروم میشم که نشون از غم ها و مشکلاتیه که هر ادم عادی و نرمالی تو زندگیش داره
خواستم که از متن هام برداشت بد نکنین و فک کنین یه افسرده منزوی هستم
دلم میخواست اینا رو برای دل خودم بنویسم برای یادگاری 10 سال دیگه که میام به وبم سر بزنم اینا رو ببینم و فکر کنم ایا هنوزم همینم؟




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت 12:45 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بازگشت همه به سوی اوست
                                   


                                         می دانم که روزی مرا در آغوش خواهی گرفت

پشیمان و با چشمانی پراز اشک...

خودم را که نه، قاب عکسم را، اگهی ترحیمم را

اگهی که کنارش نوشته:

" بآزگشــت همــه بـه سویـ اوســت"




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 09:32 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


هوای تک نفره



وقتی هوا بارونی میشه همه پست میذارن هوا هوای دو نفره اس اما من همچنان بر این عقیده ام که هوا تک نفره میشه این وقتا
اینجور وقتا باید بری زیر بارون با خودت خلوت کنی
پنهونی گریه کنی
بدون چتر بری تا قشنگ از کثیفیا پاک بشی
من و چتر و بارون
سکوت خیابون
دوباره شکستم چه ساده چه اسون
میگن اب بارون پاک میکنه کثیفیارو...میشوره بدی ها رو...صاف میکنه دلا رو ...پس چرا من هنوز حس کثیفی خودمو دارم؟...چرا حس میکنم یه قدیسه نجسم...چرا من پاک نمیشم...چرا دلم مثل قدیما صاف و ساده نیست؟...چرا مجبورم کثیفی های دنیا رو ببینم و بچشم و حس کنم...هنوزم درک نمیکنم
این ماه برای من یه ماه عذاب اور پر از کابوسه...یه ماهی که برام عین یه قرن میگذره...پر از هق هق های شبونه
و مرهم این روزا...یه هوای بارونی و یه تاب و یه هندزفری که اروم با صدای پر از حس مهراد تو گوشم تکرار بشه
من به جای تو میرم...تو بمون اینجا
هنوزم نمیدونم چرا تو صداش یه درد خاص رو حس میکنم...یه دردی که از ته اعماق قلبم حسش میکنم...
حال و هوای این روزای بهارم افتضاحه...نه هری براش مونده و نه ارتینی...و رفقایی که هرکس تو فکر مشکلات خودشه...این خود بهاره که باید این ماه سخت و طاقت فرسا رو سپری کنه...بدون حضور گرم ماری قصه...ماری قصه من نمیشه حداقل 1 بار بیای به خوابم؟...دارم دق میکنم....


لینک دانلود اهنگ درو باز کن:http://s9.picofile.com/file/8278532500/Zed_Bazi_Daro_Baz_Kon.mp3.html



طبقه بندی: روی مود اهنگ، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 11:25 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اعتراف
یه زمانی بود تو بچگی قبل از خیلی از اتفاقات که من از بیشتر دخترا بیزار بودم...دوستام اکثرا پسر بودن و اینجوری بود که خاطرات من تا 5 سالگی خلاصه میشه تو ماشین بازی و تفنگ و دزد و پلیس
خیلی کم پیش میومد با دخترا دوست بشم...تازه اگه میشدمم که خاله بازی و مامان بازی ابدا فقط اوج لوس بازی هامون زن و شوهر بازی بود که من کلا همیشه نقش شوهره رو داشتم هیچوقت خانم خونه نبودم...اکثرا برای اینکه تم پسرونه بدم به بازی هم یا خلافکار بودم یا پلیس
تو این بین یه پسری بود که تقریبا رفیق صمیمی ام بود..ماها همه جا با هم بودیم...اون زمان که ما ساراتوف بودیم من یه سگا خریدم که به لطف اون سگا امیر هر روز خونه امون بود چون تو یه پادیز بودیم رفت و امد راحت بود...هر وقت سگام خراب میشد یادمه نه به بابام میگفتم نه مامانم فقط مستقیم به امیر زنگ میزدم و اونم 2 سال ازم بزرگر بود اما سریع برام درستش میکرد
رفت و امد های ما ایرانم ادامه پیدا کرد و خلاصه حسابی صمیمی بودیم
تو این بین یه شب که مامان بابام خونه نبودن به لطف دوست بابام که اومده بود پیش من تنها نباشم یه فیلمی دیدم بس عاشقانه و دراماتیک که دختره عاشق پسره بود و داشت از صفات یه عاشق میگفت
هر ویژگی که میگفت من یاد خودم و امیر میوفتادم و بیشتر حس میکردم که ای بابا من عاشق شدم...و بیخبر از اینکه ای بابا عشق کیلوچنده من فقط به عنوان یه رفیق خیلی دوستش دارم همین
گذشت و ما چند روز بعدش یه مهمونی دعوت شدیم...بزرگترا داشتن تو خونه حرف میزدن و میخندیدن...ما هم برای بازی اومده بودیم تو حیاط
بعد از کلی فوتبال بازی کردن من رفتم نشستم کنار تنها دوست دخترم که اسمش نیلوفر بود1 سال از من کوچیکتر بود با روحیه فوق دخترونه...نیلوفر داشت برام از امیر و اینکه چقدر خوب فوتبال بازی میکنه حرف میزد منم بی خبر از همه جا پریدم وسط حرفشو گفتم نیلوفر فک کنم من عاشق امیر شدم...اون موقع فقط 5سالم بود و خیلی ساده بودم
نیلوفر یهو عین فشنگ پرید پیش امیر و بلند با صدای خاله ریزه ایش جیغ زد بچه هااااااااااااااااا الهام عاشق امیر شده
من از همون بچگی انقدر مغرور بودم که با گفتن این حرف حس کردم فرو ریختم
اینو که نیلوفر گفت امیر یه بادی به غبغبش انداخت و خیلی مغرورانه خندید و گفت
-هه الهام من اگه با تو ازدواج کنم حلقه ام رو پرت میکنم تو صورتت و ازت طلاق میگیرم
اون روز این حرف خیلی منو پاشوند از هم
هنوزم اثراتش مشخصه تو اخلاقیاتم
یه شبه پسر گریز شدم...اون شب انقدر سریع اتفاق افتاد که من قدرت حرف زدن و مثل همیشه دفاع از خودم رو نداشم...جدا از اینکه تو مواقع حساس لال و بی زبون هم میشدم
انقدر حس بدی داشتم که از تمام مردا و پسرای دورم فاصله گرفتم...سعی کردم هیچوقت بهشون نزدیک نشم...یه شبه تمام دوستام دختر شدن...
نمیتونستم مث دخترا عروسک بازی کنم اما خب بازم سعی خودم رو میکردم
امیر بعد از اون شب چند باری اومد خونمون چه خودش تنها چه به عنوان شب نشینی با پدرمادرش اما من تو اتاق خودم رو به خواب زدم
کم کم رفت و امدمون هم کمتر شد و من بعد از این قضایا حدود 10 سال بعدش دیدمش اما بازم نه من و نه اون سعی در نزدیک شدن به هم نداشتیم
من اون زمان زشت نبودم چاق نبودم از نظر اطرافیانم خیلی خوشگل و بور بودم برعکس الانم که دیگه بور نیستم اون زمان رنگ موهام خیلی روشن بود
ولی امیر و حرفاش یه شبه اعتماد به نفسم رو گرفت دیگه قیافه و هیکلم مهم نبود برام...الان که فکرش رو میکنم...من اون زمان عاشق نبودم...مسلما یه دختر 5 ساله نمیتونه عاشق بشه بلکه فقط اونو خیلی به عنوان رفیقم دوستش داشتم و اشتباه بیانش کردمخل بودم دیگه
تا 2 سال بعدش من خیلی اذیت شدم...تمام پسرای منطقه مسکونیمون مسخره ام میکردن...یه عده هم بودن همچنان میومدن دنبالم که بریم بازی اما من دیگه قسم خورده بودم با هیچ پسری بازی نکنم
هنوزم که هنوزه سراغ هیچ پسر نرفتم و باهاشون زیاد در ارتباط نبودم به جز 2 تا از پسرای فامیل که رفاقتمون بازم ادامه پیدا کرد با یه وقفه چند ساله برای باز پروری اندکی از اعتماد به نفس نابود شده ام
الان که بهش فکر میکنم به حال و روزای اون زمانمون میخندم و یه خاطره خنده دار میون 100ها خاطره اس برام
خیلی وقته از امیر خبر ندارم...بعد یه مدت اونا رفتن تهران و کلا روابط خانوادگیمونم قطع شد ولی
امیر جان خاک تو سرت خیلی خری تو مثلا دوستم بودی نباید اونجوری منو میشکوندی و بعدشم انتظار داشته باشی بازم با هم دوست باشیم
ازت متنفرم
ینی اصلا یهو یادش افتادم هم خنده ام گرفت هم به خاطر حماقتم حرصی شدم
زندگی نیست که دیوونه بازی های منه فقط
فکر نکنین اون زمان از این دختر اویزونا بودماااااا...مردی بودم برا خودم....از پسرای اطرافم حداقل مردتر بودم...این پسرا بودن که هی بهم میگفتن اصلا شبیه دخترا نیستی و اینا بعدم باهام رفیق میشدن
هنوزم که هنوزه گاهی پسر داییم بهم میگه الهام تو دختر نیستی پسری تو بیمارستان عوض شدی
انقده گفتن خودمم باورم شده
این داستانم ادامه داره



طبقه بندی: من یک سوتی هستم،
? نوشته شده در سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت 01:36 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


قضاوت

میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم

دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد

تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم… داستایوفسکی

                    داستایوفسکی




طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در شنبه 13 آذر 1395 ساعت 10:10 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


گرمه
اخه انصافه من تو این گرما زیر کولر بشینم بعد یه عده با برف و بخاری حال کنن؟
از پشت همین تریبون اعلام میکنم کووووووووووووووووفتتون بشه من هنوز شبا زیر کولر میخوابم



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 13 آذر 1395 ساعت 09:49 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


جوخه خودکشی
هیچ برام مهم نیست که میگن از نظر فیلم نامه ضعیفه یا بی سر و ته یا هرچی
ولی هیچچچچچچکس تاکید میکنم هیییییییییییچکس نتونست از بازی جوکر و هارلی کویین ایراد بگیره
من عاشق این دوتا شخصیت شدم
تنها ایراد فیلم بازی کم جوکر جونم بود


آپلود عکس

  • جوکر خطاب به هارلی کویین: حاضری برام بمیری؟

هارلی: بله

جوکر: این که کار سختی نیست. حاضری برام زندگی کنی؟






طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت 10:06 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


من تو شرایط سخت ادب شدم
سلااااااااااااااااام بر دوستان خوبم
اقا الان داشتم یکی از عکسام رو میدیدم یاد یه چیزی افتادم مردم از خنده
بچه بودم شاید 3 سال
به خاطر کار بابا رفته بودیم یه جایی مدتی زندگی کنیم
اونجام شکر خدا همش یا برفش به راه بود یا بارونش
مامان ما هم فرت و فرت همون روز لباس میشست طناب میبست از این سر خونه تا اون سر خونه بعد تو خونه لباسا رو پهن میکرد خشک بشن
هیچی دیگه برا ما هم تازه تارازان خریده بودن دیده بودیم بسی جوگگگگگگگیر{اصلا ذاتا جوگیرم حتی همین الانش}
چشمتون روز بد نبینه از مبل رفتم بالا سر طناب رو گرفتم خودمو اویزونش کردم د برو که رفتیم همچینی مث تارازنم یاااااااااااا میکردم انگار مثلا وسط جنگلای استوایی ام هیچی دیگه تو فاز بودم همچین خوردم تو دیوار همچین خوردم تو دیوار که ینی هنوز بهش فکر میکنم دردم میگیره سک و صورت نموند که برام تا یه ماه کبود بودم
بعد تازه مامانم اوده منو دیده جای اینکه بگه چت شده میگه چرا خودتو عین گوریل از اینور اونور اویزون می کنی؟
خو مامان من لا اقل تارزان بگو گوریل اخه؟؟؟؟؟
به خدا مامانم دوستم دارههههه هاااااااااااا مدیونین فک کنین من پرورشگاهی اممحبتش رو اینجوری بروز میده
مامان جان عاشقتم
نتیجه گیری اخلاقی:گوریل نباشینتازه جوگیرم نشین هیچوقت



طبقه بندی: من یک سوتی هستم،
? نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 10:04 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


از نکات ریز والت دیزنی
یه چیزی که تو زندگی من خیلی جذابه فراماسونر ها هستن
نه که جالب ینی دوستشون داشته باشما...اکیدا نه...اما یه وقتایی یه جاهایی انقدر ظریف هوششون رو به کار میبرن که اصلا کیف میکنی
حالا بحث الان یه کلیپی راجب برنامه کودک الاالدین هست
چند تا نکته باید بگم
1-دوستان یه فرقه ای داریم به نام رائیلیسم که بی خدایی رو درست میدونه و میگه ما توسط ادم فضایی ها یا به عبارتی اجنه ها خلق شدیم و پیامبر ها ادم های عادی بودن که توسط ادم فضایی که به فضا برده میشدن تعلیم میدیدن و میومدن برای ما انسان ها و توی فیلم هایی مثل الاالدین و مگامایند و اواتار و خیلی های دیگه این موجودات ابی هستن با کمی تفحص متوجه میشیم که اون ادم فضایی توی مگامایند یکی از اجنه های معروف ایین کابالا یا فراماسون ها یا به عبارتی حتی رائیلیسم ها هست که اتفاقا خیلی هم باهوشه...درواقع والت دیزنی که تقریبا 40 تا 50 درصد کارتون هاش اجنه و ادم فضایی ها رو ابی میسازه این بحث قول چراغ جادو که درواقع از اجنه شیاطین هست
2-اون نواری که از گوش علاالدین درمیاره نشاندهنده افکار و عقاید یک انسان سالم هست و اون غول این رو مخاطبش القا میکنه که اگه این عقاید رو دور بریزی حتی ما شیاطین هم بهت سجده میکنیم که برمیگرده به داستان سجده نکردن شیطان بر ادم و قضیه اش خیلی مفصله
3-مورد بعدی اینکه شاید بگین این دیگه چیه و چرته و مگه والت دیزنی بیکاره بیاد به ایرانی چیزی بنویسه به خورد فقط مسلمان ها و ایرانی ها بده باید بگم اونا یک رشته دانشگاهی به نام مستشرق شناسی دارن و سالانه افراد زیادی در این رشته فارق التحصیل میشن که انصافا هم کارشون رو خوب بلدن...حالا هدف این ها اینه شرقی ها اععم از ایرانی ها که مهم ترینشونه رو تحت تاثیر قرار بدن و نظام خانواده رو بپاشونن{البته 70%موفقیت هم حاصل شده}اصل حرفشون هم اینه که با اسلامی که ایرانی ها دارن مشکل دارن میگن یا مسیحی باشین یا وهابی و اینا حتی اگه میخواین مسلمون باقی بمونین برین زیر فرقه بهاییت و وهابیت وهسه همین هم خیلی چیز ها رو به ماها القا میکنن
یه زمانی مسیحیت هم خیلی ایراد میگرفت که به دینشون توهین بشه عموما اما بعد مدتی فراماسون ها با کار کردن روی ذهنشون اون ها رو خنثی کرد حالا اگه برنامه طنز هم راجبشون ساخته بشه خیلی کم ما تظاهرات میبینیم ازشون تقریبا خنثی شدن راجب عقایدشون{هر چیزی استثنا داره البته من 100%مسیحی ها رو نمیگم}جالا همه نگاه ها به سمت من و شماس...الان دقیقا با اسلام مشکل دارن...پیش بینی کردن تا 20 سال اینده دین ارشد جهان اسلام میشه واسه همین شروع کردن به تخریب عقاید ما از اونجایی که اگه اشکارا توهین کنن در معرض خطر هستن مثل خیلی های دیگه و همچنین مسلمون ها ساکت نمیشینن اومدن از ریز شروع کردن تا به بالا بالاها برسن و ما رو هم خنثی کنن
پ.ن:من ادم مذهبی نیستم...این ربطی به مذهب نداره...فقط برای اگاه سازیه
امیدوارم خوشتون بیاد استفاده کنین
حتما تو این پست نظر بذارین حالا سوالی باشه...انتقادی باشه...عقیده ای باشه
و اینم بگین که اینجور مطلب ها رو دوست دارین یا نه...حالا نه فقط والت دیزنی منظورم کلا اگاه سازی راجب فراماسون و کابالا

[
]
لطفا لطفا لطفا منو از نظرهاتون تو این پست محروم نکنین مرسی


طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 07:00 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


یه عده از رفقا
یه سری از دوستا هم هستن که وقتی باهاشونی عشق دنیا رو میکنی...وقتی باهاشون چت میکنی ارامش خاطر داری...وقتی با هم تجدید خاطره میکنین چشمات پر اشک میشه و میگی یادش به خیییییر...این دسته از رفقا تعدادشون کمه...اما برخلاف عقیده مستر ناب که میگه زیااااااادش خوبه...رفیق باید کم باشه اما ناب باشه...خدا رو شکر برای همین تعداد اندک رفیقی که دارم و هستیم با هم و خواهیم بود...این دسته رفیق جای اینکه بهت سیگار تعارف کنن میگن راستی فلان کتاب رو خوندی؟...جای اینکه بهت مشروب بدن و بگن سوسولی اگه نخوری میگن راستی فلان فیلم رو دیدی؟اسکار برده...جای اینکه بگن چقدر املی BF نداری میگن راستی فلان اهنگ رو گوش دادی؟خیلی پر معنیه اینا از اون دسته انسان هایی هستن که اگه کنارت داریشون همین الان بگو خدایا شکرت...
خدایا شکرت




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت 11:19 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]

Design By : Bia2skin.ir