تبلیغات
دختر باران
دختر باران
هرچه باداباد


ارتفاع



تمامِ آدمهایى كه از ارتفاع میترسند

یك روز
یك جا
یك لحظه
داشتند سقوط میكردند و
دستشان را به امیدِ گرفته شدن دراز كردند
اما نبوده دستى
نبوده تكیه گاهى
و طورى با سر زمین خوردند ،
كه حالا از یك پله ى نیم مترى هم ترس دارند !
هواى این آدمها را باید داشت
اگر دستشان را نمیگیرید ،
هُلشان هم ندهید !
.

علی قاضی نظام




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 08:00 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


زنده ام



زنده ام...فقط نت رو ازم گرفتن الانم یواشكی اومدم




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 04:15 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


فرار



همیشه دلم میخواسته فرار کنم...یه جورایی هدفم شده...فرار از خانواده...دوستا...اشناها...نزدیکا...هرکسی که میشناستم...هرکسی که حتی اسمم میدونه...حتی از هموطن...اصلا دلم میخواد از ایران برم...برم جایی که هیچکس نشناستم...کسی حتی اسمم ندونه...یه جایی که مردمش برعکس ایرانی ها سرد باشن...که زیر ذره بین نباشی...که برای خودت زندگی کنی نه حرف مردم...یه جایی که حتی اگه کسی ازت ناراحتم شد برات مهم نباشه...بگی به جهنم...یه جایی که ترس از فاش شدن نداشته باشی...کسی حرفاتو برای کس دیگه نزنه...کسی تهدیدت نکنه...برم . تمام خاطراتی که داشتم رو فراموش کنم...اصلا همه چی یادم بره...ریست مموری...ازاد و بیخیال و بی قید
افسوس که هنوز نمیتونم
این حجم از دلسردی خیلی وقته تو وجودمه...با رگ و پی ام یکی شده...دلم یه زندگی تازه میخواد
یه زندگی تازه تو کشور تازه به دور از هر خاطره و اشنایی
مثل بهار داستان...اونم رفت...اما خیلی دیر رفت...اخه اخرای عمرش بود...اخه طاقت نداشت عزیزانش اونو حین درد کشیدن ببینن...رفت و تو غربت مرد....رفت تا ارتینش ذره ذره اب شدنش رو نبینه...من شاید ارتینی تو زندگیم نباشه...اما مامانم که هست...بابام که هست...دوستام که هستن...کاش منم میتونستم برم...چه کنم که بسته پایم
اما....
میرم...
به خدا قسم که یه روزی حتی اگه 10 دقیقه به مرگم مونده باشه میرم
میرم و اینجا رو با تمام خاطرات خوب و بدش فراموش میکنم
عین یه گربه بی صفت میشم...همه چی رو از یاد میبرم...خوبی هایی که بهم شد
اما...
هرچی فکر میکنم
میبینم من نمیتونم مثل خیلیا بیصفت باشم...من نه خوبی ها یادم میره...نه بدی ها
همش هست...ته ته ذهنم...حتی شاید به زبون بگم فراموش کردم...اما ته ته قلبم تک تکش رو یادم میمونه
پ.ن:این مدت محدود شده بودم زیاد اجازه نداشتم بیام نت...هنوزم محدودم اما کمتر شده...شرمنده که نمیتونم به همتون سر بزنم...جبران میکنم



طبقه بندی: روزمرگی،
برچسب ها:فرار،دوری،سرد شدن،خسته شدن،زندگی تازه،هدف تازه،میکوبم تا ته،
? نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 10:03 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


احمق



گاهی اوقات باید بگذری
و بگذاری و بروی
وقتی میمانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت 02:06 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دادگاه های ذهنی



هیچوقت به به گناهتون جلوی کسی غیر از خدا اعتراف نکنید بخشنده ترین ادم ها هم اخر یه روز میشن اون دادگاهی که برای هر کلمه اعترافت متهمت میکنن



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 01:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اوج بدبختی


اوج بدبختی اونجاست که تو یه خانواده گوشت خوار...تاکید میکنم گوشت خوار نه همه چیز خوار...تو یک عدد گیاهخوار باشی



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 12:48 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بعضی دخترا



...
یه سری دخترا هستن که...
تیپ های سنگین خاصی میزنن... اکثرا مشکی پوشن... اودکلن خاص...
قهوه رو بدون شیر و شکر میخورن... تلخه تلخ!
دخترایی که ساعت 1 شب به بعد تنها یه آهنگ خاصو 100 بار گوش میکنن...
همونایی که تنها کافه و رستوران میرن...
شبا تنهایی قدم می زنن...
از دور که نگاشون میکنی ابروهاشون گره خورده تو هم...
همش فکر میکنن...
ولی وقتی نزدیک میری و باهاشون صحبت میکنی با نگاه و آرامش خاصی باهات حرف میزنن !
توی جمع با لبخند رو لبشون،میرن تو فکر و داغون میشن..
اینا بهترین آدما برا درد و دلن...
همونایی که راجبه همه چیز اطلاعات دارن و نگفته میفهمن...
اما این دخترا یه زمان مثل بقیه دخترای معمولی بودن !!!
یه زمانی خیلی شاد بودن..
با صدای بلند میخندیدن و خیلی شیطنت های دیگه...
تا اینکه یه روز، یه پسر اومد تو زندگی شون...
عاشق شدن...
پسری که زندگیشون رو عوض کرد ،
تنهاشون گذاشت و بی دلیل رفت !!!
از اون روز این دخترا خیلی عجیب و خاص شدن...
خلاصه این دخترا از دور خیلی خوب و جذابن...
ولی اگه بخوای وارد زندگیشون بشی...
وقتی بهشون بگی دوست دارم ، غصه رو تو چشاشون میبینی...!
انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم!!!
مکالمه های تلفنیشون کوتاه و مختصره و اکثرا زیاد حرف نمیزنن...
برا قرارشون عجله و هیجان ندارن!
این دخترا دیگه خیلی سخت اعتماد میکنن !
اگه بهشون دروغ بگی ، سعی نمیکنن ثابت کنن و مچ بگیرن و...
بلکه...
یه لبخند کوچیک با چشای خمار میزنن و آروم پا میشن و میرن...
وقتی رفتن دیگه هیچ وقت برنمیگردن .
حالا حالا ها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمن...!
این دخترا بزرگترین دردای دنیا رو تحمل کردن...
یادت نره دیگه هر دردی براشون درد نیست

پ.ن:فقط قشنگ بود گذاشتم...همین




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 01:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بررررررف



جا داره از همین تریبون در همین ساعت از بامداد اعلام کنم جیییییییییییییییییییییغ داره برف میاد...الان میگین خب عادیه همه جا بارش برف شروع شده اما من باید بگم که اینجا در تاریخ به خودش رنگ برفم ندیده بوده و باید در تاریخ نوششششت
شاد شدم بی دلیل فقط به خاطر برف...برف معرکه ترین اتفاق ساله
زندگی همین شادی های کوچیکه دیگه



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 05:57 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


کتاب



احساس میکنم از کتاب ها میترسم
هروقت خود را در میان کتاب ها میبینم
با صراحت بی رحمانه ای احساس نادانی میکنم
کتاب:نون و نوشتن
نویسنده:محمود دولت ابادی




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 01:02 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلشکسته


خدایا من بیش از 200 تا استخون دارم...تازه شیرم نمیخورم راحت میشکنه...چرا اخه فقط دلم؟




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 06:47 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تنهایی



فرق بزرگیست میان کسی که تنها مانده و کسی که تنهایی را انتخاب کرده است...
گابریل گارسیا مارکز




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 09:12 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


در جمعی از معلم ها



تا حالا شده یه مهمونی دعوت بشین که از دم همه شرکت کننده هاش معلمای دبستانتون باشن
کاری به تقلبای اسم فامیلشون ندارم...که البته اینا همونایی بودن که وقتی میخواستن امتحان بگیرن مجبورمون میکردن یه کیف به ارتفاع 2متر بذاریم بینمون
کل دوره دبستانمون تف مالی شده گذشتااا
تازه پی بردم به قران
تازه دعوا هم میکردن..موهای همدیکه رو میکشیدن...هی هم به یکیشون که سر کلاس خیلی سخت گیر تر بود میگفتن خانم اجازه این موی ما رو کشید
منم مسئول نوشتن اسای خوب و بد کرده بودن
یکیشون که کمر بندش رو در اورده بود داشت یکی دیگه رو باهاش خفه میکرد
بعدش اوج حقارت این بشه که معلم پرورشی که ما رو سر یه {{بیتربیت}}گفتن بازخواست میکردن یهو فحش مثبت18 بدنینی هنگگگگ موندم بعد تازه معنی هاشونم با هم چک میکردن
بعد معلمای دبیرستان به ما میگفتن شما چقدر وحشی هستین
خو لامصب از پایه اموزشمون خراب بوده
من هنوز تو فاز فحشای +18اشون هستم
معلم قران که دیگه نگووووو....بریک دنس بزنه وسط...خدا وکیلی ملق نزد فقط...
بعد این وسط همه برگردن بگن الهام برنامه اینده ات چیه
من اون وسط:
-میخوام برا بابام زن روس بگیرم
خب میخوام بگیرم...بده ادم یه نامادری روس داشته باشه؟
تا اخر مجلس همه فحشم میدادن
مدرسه نداشتیم که...یه پا دیوونه خونه لایو رکورد بوده



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 12:53 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


امتحان


بیاین هنوز تظاهر کنیم امتحان داریم که سریال دیدن حال بده
چرا اخهههه
فقط دوره امتحانا حال میده...اوج لذتش هستاااااا



طبقه بندی: من و زندگی خوبم، فانتزی های من،
? نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت 11:06 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


امام زمان


خوشم اومد ازش گذاشتم...دیدنش خالی از لطف نیست
میدونین دلیل ظهور امام زمان گناهای ماست؟
موافق یه چالش درست و با مفهوم هستین؟
نظراتتون رو دوست دارم بدونم
ممنون

[
]



طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت 09:11 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شاید برای همین من هرگز نتوانسته ام چیزی را دور بریزم



آخرسر فقط وسایلت از تو میمانند. شاید برای همین من هرگز نتوانسته ام چیزی را دور بریزم. شاید به این خاطر جهان را تلنبار میکردم: در این امید که وقتی مُردم، جمع تمام چیزهایم نشانه ی زندگی بزرگتری از آنچه داشتم باشد.”

 رمان تاریخ عشق

نوشته ی نیکول کراوس




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 11:36 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ولنتاین


دوست پسرم گفت یا این سوسکا رو بخور یا کات کنیم
فک کرده میتونه ولنتاین رو بپیچونه
فقط یکم مزه اش تلخ بود
پ.ن:من دوست پسر ندارم خدا رو شکرولی عجیب با این حال کردما
پسرا فک کردن خیلی زرنگن
وااااااالاااااا



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 02:26 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


آدم های انسان نما


به نظر من ضعیف ترین ادما اونایی هستن که با لبخند وارد زندگیت میشن...با زبون بازی جزو رفیقای صمیمی ات میشن و بعد از دونستن مشکلاتت و شنیدن حرفات اونا رو با بیرحمی میکوبن تو صورتت و حضور نجسشون رو گم میکنن
اینجور ادما رو بهشون میگن ادم های انسان نما...دست خودشون نیستا این بیماری که درمون نداره...اینجور ادما همیشه تنهان واسه همین عقده دارن بقیه رو بکوبن...به قول بابام یه دیوونه چیزی گفت بهت....بهش بگو سلام علیکم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395 ساعت 04:14 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


چشمک

به حرفم رسیده خودش گُم شده فکرش
تو چند هفته پیشه میخواد برگرده
به عقب نه نمیشه
انقدر زل نزن به ساعت
هیچ عقربه ای که بیبی برعکس نمیره..

برگرده دیره
میخواد برگرده دیره
هیچ عقربه ای که بیبی برعکس نمیره
برگرده دیره

برگرده دیره

برگرده دیره

مدلمه
به توچه
مدلمه
مدلمه
به توچه
مدلمه
به توچه
مدلمه

پ.ن:وانتونزی داریم اینجا؟

لینک دانلود:http://s8.picofile.com/file/8282438734/Wantons_Cheshmak_Ft_AFX_.mp3.html




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در شنبه 25 دی 1395 ساعت 10:30 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دردناک


دردناک تر از این نبوده و نیست که یه عمر تصوراتت راجع به یه نفر اشتباه بوده!!!



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1395 ساعت 05:52 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


...



شاید یه روزی بتونم زندگی که رفت رو برگردونم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1395 ساعت 02:53 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]

Design By : Bia2skin.ir