تبلیغات
دختر باران - او یک فرشته بود پارت سوم
دختر باران
هرچه باداباد


او یک فرشته بود پارت سوم


سلام دوستان عزیزم

در پی اتفاقات اخیر مبنی بر کشته شدن اتنا و چندین دختری که بهشون تجاوز شده بود ایده ای به سرم زد برای نوشتن
نمیدونم در حدی هستم بتونم نوشته ام رو تقدیم روح پاک این عزیزان بکنم یا نه
اما برای اروم کردن روح خودمم که شده مینویسم

تقدیم به تمام کودکان مظلوم سرزمینم

خوشحال میشم بخونین و نظر قشنگتون رو بهم بگین
متشکر از همه اتون
امیدوارم خوشتون بیاد
همش برگرفته از احساسات واقعی هستش و امیدوارم تونسته باشم به خوبی به تصویر بکشمش
 بفرمایین ادامه مطلب

پ.ن:ممنون از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرد توی نوشتن
و اتنای عزیز که باعث شد بیش از صد بار ته قصه رو عوض کنم و برسم به اینی که هست و اخرشم بهم گفت به درد نمیخوره
و همچنین برای انتخاب اسمش

-بگذریم ازش...امروز شیفت بودی؟

به نشونه اره سر تکون دادم

-پس خسته شدی...میخوای بخوابی؟

سرم رو بالا انداختم

-نمیخوای زبون وا کنی؟

بازم سرم رو بالا انداختم

-اینطوری کمتر انرژی مصرف میکنی ها

چشم غره ای بهش رفتم که باعث خنده اش شد

-باشه بابا...نزن

تلفنش زنگ خورد...نگاهی به صفحه موبایلش کرد و زیر چشمی منو پایید...با گفتن ببخشید از اتاق بیرون رفت...لابد بازم همون پسره دزده...بزنم تو دهنش همیشه خدا همینه...این چه زود رفت...شوهر ذلیل بدبخت...اه این پسره رو باید کشت

تو افکارم مبنی بر نقشه قتل شوهر هستی بودم که ضربه ارومی به در خورد...ترسیدم و خودم رو توی تخت مچاله کردم...در باز شد و هیبت یه مرد پدیدار شد...با دیدن چهره اش بهت زده از جام نیم خیز شدم..چه روزی بود امروز...انگار قسمت بود همه ادمای دنیا رو ببینم

علی بود...با دیدن بدن نیم خیز شدم درو بیشتر باز کرد و با صدای محکم و پر ابهتش گفت:

-اجازه هست؟

شونه ای بالا انداختم رو دوباره نشستم...ملحفه گوشه تخت رو روی سرم کشیدم تا موهام رو پوشونده باشم

نزدیک اومد و جای هستی روی صندلی نشست

نگاهم رو دوختم به چشماش

یه زمانی تو نوجوونی حس میکردم عاشقشم...اما بعد متوجه شدم من برای اطرافیانم جز بدبختی و ناراحتی چیزی ندارم فراموشش کردم...سال ها بود بهش فکر نکرده بودم...بارها مهرزاد اسمش رو پیش کشیده بود اما من بهش تاکید کرده بودم که دیگه حسی بهش ندارم...تموم این سال ها سعی کردم کمتر تو جمع های خانوادگی حضور داشته باشم تا کمتر ببینمش...همه این ها باعث نتیجه دلخواهم شده بود و فراموشش کرده بودم...

دسته گلی که تازه متوجهش شده بودم رو روی میز وسط اتاق گذاشت و گفت

-پارسال دوست امسال اشنا...خیلی وقت بود ندیده بودمت...

لبخند بی جونی زدم و دوباره شونه بالا انداختم

- زبونتو موش خورده؟...قبلنا اینجوری نبودی

نگاهش کردم و بازم شونه بالا انداختم

-مهرزاد گفت حالت بد شده...برای همین اومدم بعد مدت ها تجدید دیداری کرده باشم

لبخندی زدم و با پلک زدن ازش تشکر کردم

-حرف نمیزنی باهام؟

نگاهش کردم...کاش میرفت...میخواستم بخوابم...ذهنم به شدت درد میکرد از مرور این همه خاطره  و دلم حالا خواب میخواست...

-ساغر نمیدونم وقت مناسبی هست یا نه...دیگه نمیخوام دست دست کنم الان ماه هاست میخواستم بیام ببینمت اما هی نشد یا بهونه اوردم...خلاصه نشد که بیام...اما دیگه خسته شدم...قبلا دلم خوش بود تو جمع های خانوادگی میبینمت...اما الان مدت هاست اونجا هم پیدات نمیکنم...اوایل مهم نبود برام...چون نبودنت مساوی بود با کمتر تیکه خوردنم

خنده مردونه ای کرد و ادامه داد:

-یادته؟از اب خوردنمم ایراد میگرفتی...کم کم دیدم نبودنت حس میشه...و نفهمیدم کی مهم شدی برام که دلم تنگ میشد برای حضورت حتی اگه بازم با تیکه نوش جان کردن باشه

ساغر خیلی وقته رو حرفام فکر کردم...خیلی وقته به جفتمون فکر میکنم...خیلی وقته عاشقت شدم...عاشق شاد بودنت...محکم بودنت...لج بازی ها و کل کل هامون...برای بچگی هامون که کنار هم پر از خاطره بود...میخوام بقیه عمرم رو هم باهات خاطرات مشترک بسازم...ساغر خیلی وقته فهمیدم عاشقت شدم...میترسیدم پسم بزنی...وقتی شنیدم حالت بد شده سریع خودمو رسوندم تا دیگه امروز قالش رو بکنم...میشه؟منو قبول میکنی؟

اخم کردم...یه زمانی چقدر تشنه شنیدن این حرفا بودم و الان...نمیخواستم...نمیخواستمش...نفس نفس میزدم از عصبانیت...نمیخواستم بشنوم...اشاره کردم بره

معترض صدام زد:

-ساغر...حتی ارزش فکرکردنم ندارم

جیغ زدم...از ته دل...برای یه عمر انتظاری که کشیدم و به خواسته ام نرسیدم و حالا...از درون حس فروپاشی داشتم...اشاره کردم بره بیرون...با جیغ بدی که کشیدم هستی و ارتام و مهرزاد به اتاق هجوم اوردن

از همشون بدم میومد....اونا حس منو میدونستن...میخواستن حالمو خوب کنن که زنگ زدن به علی؟من ترحم نمیخواستم...عصبی شدم...شروع کردم به جیغ زدن...دوباره و دوباره...میخواستم برن...همشون برن...تنهام بذارن...یه حس بد داشتم...قلبم داشت میسوخت...من پاک نبودم...من پاک نبودم...من لیاقت داشتن یه زندگی خوب رو نداشتم...اونم کنار کسی که عاشقشم...همش تقصیر خودم بود...کاش تموم بشه...از ته دل زجه زدم که تمومش کنه خدا...از این بازی خسته بودم

هق زدم و خواستم تمومش کنه...التماسش کردم...میخواستم برگردم پیشش...صدای رعد و برق عظیمی جیغم رو ساکت کرد...شانس اوردم پاویون توی دور ترین نقطه بیمارستان بود کسی خل بازی هام رو نمیشنید...با صدای رعد و برق بعدی پیچیدم به خودم...سردرد گرفتم...بازم خاطره ها...ایرادم همین بود...همیشه تو گذشته بودم...بدن لرزونم رو از روی تخت بلند کردم...ملحفه پیچیده شده روی سرم رو گوشه اتاق پرت کردم...باز هم خرمن موهای پرپشتم توی صورتم ریخت...برام مهم نبود دیگه که کسی ببینتشون...مانتو ام رو تنم کردم...مقنعه و کیفم  رو از روی صندلی میزم چنگ زدم و از اتاق بیرون زدم...مقنعه رو روی سرم کشیدم و به سمت اسانسور دویدم...میدیدم که هستی داره دنبالم میاد پس اسانسور رو بیخیال شدم و قبل از اینکه دستش بهم برسه از پله ها به سمت پارکینگ دویدم...این همه انرژی یهویی رو نمیدونستم چطور پیدا کرده بودم فقط میدونستم باید برم به مقر ارامش همیشگیم...گوشیم توی جیبم داشت خودکشی میکرد...درش اوردم و خاموشش کردم...دستی توی کیفم کردم و سوییچ ماشینم رو در اوردم.وارد ماشین شدم و قبل از رسیدن هستی ماشین رو با شدت تمام به حرکت در اوردم...بارون شدید جلوی دیدم رو گرفته بود...با این حال با سرعت زیاد به سمت خونه روندم...به محض رسیدن به خونه ماشین رو وارد پارکینگ کردم و خودم رو به خونه رسوندم...هنوزم حس میکردم کسی داره تعقیبم میکنه...

 با عجله خواستم در لعنتی رو ببندم که چیزی مانع شد...نگاهی به مانع کردم...با دیدن کفش مردونه لای در سرم رو بالا اوردم...با دیدن دوباره اش از ترس قدمی به عقب برداشتم...بدنم سست و بی حال شده بود...لرز تمام تنم رو فرا گرفته بود...عقبنشینی ام رو که دید درو اروم باز کرد و وارد شد

لرزون گفتم:

-برو بیرون

وقت برای شادی پیدا کردن صدام نداشتم...غم عظیمی روی دلم سنگینی میکرد...انگار 20 سال پیر شده بودم.

سرش رو انداخت پایین:

-ساغر باید باهات حرف بزنم

جیغ زدم:من با توی نجس حرفی ندارم

هراسون درو بست و گفت:

-اروم باش به خدا کاریت ندارم فقط باید حرف بزنم

زار زدم:مگه کاری هم موند که نکرده باشی لعنتی؟؟

دستاش رو جلو اورد تا بازوهام رو بگیره

جیغ زدم:

-دست نجست رو به من نزن

دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد:

-باشه باشه فقط اروم باش

هق زدم: برو بیرون

داد زد

-بذار حرف بزنم لعنتی...بچه ام تو کماس فقط 7 سالشه...بهش تجاوز کردن...داشته تقلا میکرده سرش خورده به دیوار و رفته تو کما...دکترا قطع امید کردن ازش...منو ببخش...منو واسه اون کار زشتم ببخش...بچه ام داره میمیره لعنتی...اومدم ازت تقاضای بخشش کنم...من به جز اون کسی رو ندارم

دستم رو روی گوشام گذاشتم و جیغ زدم:

برو بیرون

جلوی پام زانو زد...اشک میریخت و این حال خرابم رو داغون تر میکرد:

-التماست میکنم ساغر منو ببخش...لطفا...من به جز دخترم کسی رو ندارم...من غلط کردم...اشتباه کردم...لعنت به من

لرزش بدنم بیشتر شد...حالم به شدت بد بود...تمرکزی روی حرفاش نداشتم...فقط یه گوشه کز کرده بودم.میلرزیدم و هق میزدم...حال خرابم رو که دید از جاش بلند شد...مشت محکمی به دیوار زد و فریاد کشید:

-لعنت به من هرزه...خدایا مقصر منم منو بکش ولی دخترم رو نه

زجه هاش حال خرابم رو خراب تر کرد...گریه هام شدت گرفت...در نیمه باز خونه باز باز شد و ارتام و هستی و مهرزاد  خونشون رو با عجله پرت کردن داخل...با دیدن مرد غریبه توی خونه مهرزاد داد زد:

-ارتام این همون مرده اس

ارتام اخم کرد و طلبکارانه رو به مرد گفت:

-شما کی باشین؟؟

مرد به تته پته افتاد...حوصله تماشای این تراژدی و غیرتی بازی ها رو نداشتم...بدن نیمه جونم رو کشیدم و سعی کردم بلند بشم...خسته بودم از این همه درد و عذاب و نامردی

به سمت پنجره پذیرایی رفتم و بازش کردم...سرم رو بیرون بردم...هوای خنک همراه بارون حالم رو بهتر کرد...من جز عذاب هیچی نبودم...من یه غم بزرگ بودم روی دوش همه...نگاهی به ارتفاع انداختم...اگه خودم رو پرت میکردم پایین چی میشد؟؟راحت میشدم؟اروم میشدم؟؟لبخندی روی لبم نشست...انگار مسخ شده بودم...اروم روی تاقچه اش خودم رو بالا کشیدم...با جیغ هستی همه حواس ها معطوف من شد...مهرزاد خواست به طرفم بدوه که جیغ کشیدم:

-جلو بیای خودم رو میندازم...

سر جاش خشکش زد

صدای مهیب رعد و برق مرهمی شد برای روح زجر کشیده ام...بارون داشت وادر خونه میشد و قالی رو حسابی خیس میکرد...ارتام یقه مرد رو ول کرد و قدمی به سمتم برداشت:

-ساغر این بچه بازیا چیه...بیا پایین مردونه حرف بزنیم..

دوباره جیغ زدم:جلو نیا لعنتی

رو کردم به مرد و داد زدم:

-خوب ببین...تماشا کن...من همونیم که برای یه لذت دقیقه ای به لجنم کشیدی...میبینی؟؟حق دخترت این نبود...باید این بلا سر خودت میومد عوضی...من فقط 9 سالم بود...تو فامیل بودی لعنتی...اشنا بودی...مامانم بهت اعتماد داشت عوضی...من پاک بودم...تو نجسم کردی...میفهمی؟؟نمیبخشمت...من توی عوضی رو نمیبخشم...یه عمر از مردا ترسیدم به خاطر توی لجن...میفهمی؟؟

ارتام و مهرزاد بهت زده نگاهاشون رو بین ما دو نفر میگردوندن...لحظه به لحظه متورم شدن رگ گردنشون نشون میداد که مرد اینبار جون سالم به در نمیبره

جیغ زدم:

-خوب منو ببین...ارزش داشت؟؟ارزششو داشت لعنتی؟؟

مرد به هق هق افتاد...اشک میریخت و تکرار کنان میگفت: نه نه نه

دوباره جیغ زدم:بلندتر بگو...بذار همه بشنون

زانو زد و التماس وارانه گفت:

-ساغر خواهش میکنم تمومش کن بیا پایین...گه خوردم...تو بیا پایین...اگه بپری من روانی میشم دیوونه...حس بدم رو بدتر نکن...بابا به خدا اون لحظه من دیوونه شده بودم...تو رو خدا تمومش کن این عذاب رو...کم اوردم دیگه بیشتر نکن التماست میکنم

زیر لب گفتم:امسال شماها گه زدین به انسانیت...به مردونگی...همه زندگیتون شده...

یه قدم دیگ رفتم عقب

مهرزاد  خم شد و یقه مرد رو توی مشتش گرفت:

-حیوون عوضی میکشمت...تو یه حیوونی...کثافت لجن

ارتام مشتش رو رونه صورت خیس از اشک مرد کرد...نگاهی کردم به مردی که داشت زیر  ضربه هاشون له میشد...همونجور که من اون روز داشتم زیر ضربه های دستش له میشدم...خاطراتم عجیب و دیوانه وار توی مغزم میچرخید...حالت تهوع داشتم...انگار همون دختر بچه پاک 20 سال پیش بودم...انگار الان تو اون لحظه بودم و این من بودم که داشتم کتک میخوردم...دستای بزرگش رو حس میکردم که جلوی دهنم رو گرفته بود تا صدام بیرون نره از خونه

حس خفگی کردم...با حرص مقنه ام رو از سرم کشیدم...صورتم توی حصار موهای بلندم گم شد

تیکه ای از اهنگ مورده علاقه ام توی ذهنم اکو وارانه پخش میشد و روی زبونم معنا پیدا میکرد:


these wounds won't seem to heal

this pain is just too real

there's just too much that time cannot erase

هستی جیغ زد:بیا پایین ساغر...تو رو خدا تموم کن این کابوس لعنتی رو...مهرزاد...ارتام یه کاری بکنین

لبخندی زدم...خاطراتم با تک تکشون توی مغزم میپیچید...سر اخر لبخندی شد روی لبم و اخرش پرشی که همراه شد با جیغ و داد هر چهارنفرشون و منی که ازاد و رها توی هوا به رقص در اومده بودم...با فکری ازاد تر از همیشه

رهایی شیرینی که باعث ارامش فکر و روحم شد...ازادی از دنیای بی رحمی که حتی به کودکانش رحم نمیکرد

میپرم دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش

خودکشی مرگ قشنگی که به ان دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پر از پنجره های خطرم

به سرم میزند ایت مرتبه حتما بپرم

 




طبقه بندی: داستان،
? نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 05:33 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir