تبلیغات
دختر باران - من واقعی
دختر باران
هرچه باداباد


من واقعی



یه چیزایی هم تو وجود من هست که کمتر کسی متوجهش میشه
به ظاهر من یه دختر برون گرای وراجم که حوصله بعضی ها رو سر میبرم در عین حالی که میتونم عده کثیری رو با حرفا و اداهام بخندونم
اما باطن ماجرا اینه که من فقط وقتی کسی رو دوست داشته باشم مقابلش وراج میشم...از هر دری باهاش حرف میزنم و کرکر خنده هامون رو راه میندازم...تو این بین معدود کسایی هم هستن که همه چیز زندگیم رو براشون میگم...چون به قرص بودن دهنشون ایمان دارم...چون بهم اثبات کردن...بازم تو این بین هستن کسایی که دوستشون دارم و پیششون وراجم هستم...اما همه چیز زندگیم رو نمیتونم بهشون بگم...نه اینکه به قرص بودن دهنشون ایمان نداشته باشم...نه...فقط به خاطر اینکه خب یه تفاوت هایی بین ماها هست که یه حریم خاصی رو بینمون به وجود میاره...این توضیح صرفا برای کسی بود که خیلی وقته با سکوتم ازارش میدادم و اون فکر میکرد اونقدری بهم نزدیک نیست تا اسرارم رو براش فاش کنم...هرچند مطمنم تا حالا خودش فهمیده :/
حالا بین تمام این حرفا یه روزی...یه جایی یکی از همین کسایی که دوستشون دارم کاری رو انجام بدن که من خوشم نیاد...حس کنم داره به شعورم توهین میشه...خیلی غیرمنتظره سکوت میکنم...سکوتی که از منه پر حرف بعیده
همین سکوت باعث میشه خیلی ها فکر کنن تقصیر منه...من اگه با کسی رفیق باشم...تمام مرامم رو خرجش میکنم...از همه زندگیم براش میزنم...کمتر کسی این بین متوجه این موضوع میشه و خیلی های دیگه با نامردی تمام اون رو وظیفه من اطلاق میکنن و  بیشتر اوقات تجربه ثابت کرده من باز هم سکوت درد اورم رو ادامه میدم...اما گاهی هم کار به جایی میرسه که یهو دهنم رو باز میکنم...یهو با حرفام همون شخص رو ترور شخصیتی میکنم...دست خودم نیست...خود به خود رفلکس دفاعی استفراق رو برای حرفای قورت داده ام انجام میدم و همه رو بیرون میریزم  من اونقدرام برون گرا نیستم که برعکسش به طرز زجراوری درونگرا هستم
همیشه حرف دل و زبونم با هم فرق داره...و هر کسی که صمیمی باشه متوجهش میشه...دست خودم نیست واقعا نمیتونم احساسات درونی خودم رو بروز بدم . به همه نشونش بدم
همیشه وقتی بابام رو میبینم میگم ازت متنفرم و اون میدونه که باید اینو دوستت دارم تلقی کنه...و برعکس وقتی میگم ای لاو یو ددی میفهمه که پول میخوام  محبت ظاهری و گول زننده اس...در واقع عادت کرده...وقتی میگم میخوام تنها باشم ینی اون لحظه یکی رو نیاز دارم که پیشم باشه و بذاره براش درد و دل کنم و زار بزنم...وقتی به داداشم میگم امیر حالم ازت به هم میخوره خودش میدونه که منظورم اینه جز تو تکیه گاهی رو ندارم من
با این زبونم باعث ازار خیلی ها شدم و میدونم...اما خب نمیتونم کاریش بکنم من همینم که هستم
من اصلا ادم اقسرده یا دپرسی نیستم که برعکس یه ادم شاد و بیخیالم که صدای قهقه ام 7 کوچه اونور تر میپیچه اما گاهی هم یهویی سکوت میکنم و اروم میشم که نشون از غم ها و مشکلاتیه که هر ادم عادی و نرمالی تو زندگیش داره
خواستم که از متن هام برداشت بد نکنین و فک کنین یه افسرده منزوی هستم
دلم میخواست اینا رو برای دل خودم بنویسم برای یادگاری 10 سال دیگه که میام به وبم سر بزنم اینا رو ببینم و فکر کنم ایا هنوزم همینم؟




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت 12:45 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir