دختر باران
هرچه باداباد


هذیان یک مسلول



یادم میاد پارسال همین موقع ها بود که پدرم داشت وسایل کمدش رو مرتب میکرد...یه عالم دفتر و کتاب و دفترچه دورش ریخته بود که بعضی هاش دفتر خاطرات بود بعضی هاش دفتر شعر...با ذوق داشتم ورقشون میزدم و بابام داشت از دوران جوونیش میگفت که چجوری با ذوق این شعر ها رو مینوشت و جمع میکرد...این بین یه دفترچه ابی دیدم...پوسیده بود کمی تا اندکی...کشیدمش بیرون که بابام با دیدنش چشماش برق زد...یکم ورقش زد و گفت الهام این شعر رو گوش بده...بعد شروع کرد به خوندن شعر پایین...تقریبا اواسطش بود که فین فینم شروع شد...مثل همیشه جلوی خودمو با مسخره بازی و شوخی های مسخره بینش گرفتم اما از درون خون گریه میکردم...بد احساساتی و قشنگ بود...برای منی که خیلی کم احساساتی میشم و اشکم درمیاد تو این موارد واقعا جذاب بود...اگه حوصله داشتین تا اخرش بخونین ارزشش رو داره
با تشکر
&&&


همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تا رغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت  فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر  چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
            ************
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
باز کن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر


کارو



طبقه بندی: خاطرات،
? نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر 1396 ساعت 05:24 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


عرضی دارم



سلام دوستان عزیز و خوانندگان این متن
همین اول کار جمله ای رو بگم...روی صحبتم با مرد ها نیست...لطفا از دستم ناراحت نشن...روی صحبتم با نرهاست...

تعرض به کودک اوتیسمی جنجالی شد

بله درست میخونید...تجاوز به یه کودک اوتیسمی...اخه فقط یه سوال...چجوری میتونی؟کودکی که خودت میدونی حتی قدرت نداره یه داد بزنه...حتی خودشو من صدا نمیکنه...اخه حیوون...نه نه حیوون نه...دارم به حیوون بیچاره توهین میکنم...صفتی ندارم بگم...زبون لعنتی من قاصر شده...اصلا هیچی تو ذهنم نیست...لعنتی اخه چطور تونستی؟
یه کودک سالم وقتی بهش تجاوز میکنن خودشو گم میکنه...بعد رفتی به یه کودک اوتیسمی که حتی کلمه من رو درک نمیکنه از خودش ذهنیتی نداره تجاوز کردی؟...حاضرم تمام عمرم رو بدم فقط و فقط به خاطر اینکه بدونم اون لحظه به چی فکر میکردی
یه کودک اوتیسمی قدرت نداره حتی تو عصبانیت داد بزنه...حتی نتونسته از خودش دفاع کنه لعنتی
حالم به هم میخوره..از همه شما نر های مرد نما...ادعای مردیتون میشه چرا؟
برین گم شین تو رو به خدا قسمتون میدم همتون برین به جهنم
میخوای بدونی بعد از اون لذت 10 دقیقه ای احمقانه کثیف تو اون بچه چه حسی داره؟

میخوام بگم بهت اما از زبون یه کودک اوتیسمی نمیتونم...ینی قاصر زبونم
من از زبون یه کودک سالم بهت میگم
یه دختر بچه 6 ساله سالم که قربانی هویس یکی از امثال تو شده
میخوام از زبون اون دختر بگم چطوری به دنیا نگاه میکنه
که وقتی میخواد بره بیرون 100 جای تنش میلرزه
دختری که هر بار میره دوش بگیره انقدر خودشو میسابه تا تنش زخم بشه...چون حس میکنه نجسه...یه قدیسه نجس
هربار بارون میاد انقدر زیرش می ایسته تا خیس اب بشه...اخه شنیده بارون نجسی ها رو پاک میکنه
وقتی یه مرد نزدیکش میشه چه خوب و چه بد نفسش بند میاد...رعشه میگیره
از دختری که عاشق میشه اما عشقو تو دلش خفه میکنه چون تفکراتش بیمار گونه اس...به همه مردا شک داره...نمیخواد مردی که دوستش داره رو ازار بده
دختری که طبیعتش میطلبه تکیه بده به یه مرد اما نمیتونه...
تا حالا شنیدی دختری نسبت به پسرا فوبیا داشته باشه؟که کافیه نزدیکش بشن تا حالش بد بش...بغض کنه...نتونه مثل ادم باهاشون ارتباط برقرار بکنه؟
اصلا مطالعه هم داری؟
یا کل حجم اینترنت و سرچ های گوگلیت برای پورنوگرافی هاس؟
لعنتی تو اون ذهن کثیفت چی میچرخه...اصلا داری؟مغز داری؟؟
ینی یه نفر نیست جواب این همه سوال ذهن منو بده؟؟
یه نفر نیست بیاد چراهای منو پاسخ بده؟
ذهنم داره میترکه
گفته بودم نمیام نت که بخونم
اما امشب جدا بهم فشار اومد
تو رو خدا حداقل بچه ها نه...شخصیت هر فردی تو بچگی شکل میگیره...نذارین یه افسرده از خود متنفر باشه...فک کنه بی عرضه اس
هرچی هم شما بگین مقصر تو نیستی
اون دقیقا فکر میکنه مقصر خودشه
تا حالا از کابوساش براتون گفته؟؟از دردای کابوسش که به طور واقعی حس میکنه
از نفس های بند اومده اش...از قلبی که نمیزنه...از دست و پایی که بی حس میشه...از دردای شدیدش گفته وقتی خاطراتش به صورتش سیلی میزنن؟
اخه تو چه فکری کردی به یه اوتیسمی تجاوز کردی
فقط میتونم بگم برو به درک...بمیر...برو خودت ارزوی مرگ بکن...
حالم به قدری بده که از سر شب یه کلمه نتونستم حرف بزنم...مامانم هی صدام زد هرکاری کرد نتونستم حرف بزنم...خودمو زدم به خواب که سوال پیچم نکنه
تو رو قران یکم فقط یکم فکر کنین همین فقط
پ.ن:از تمام اقایون عزیزی که میان توی پیج معذرت میخوام من منظورم همه نیست اول صحبت هام هم گفتم منظورم نر های این دنیای کثیف هست
پ.ن2:پوزشم رو بابت تندی هام بببخشید جدا حالم بده ...این ها رو بدون فکر و بدون بازبینی نوشتم و پست میکنم
پ.ن3:وظیفه خودم میدونم از کودکان قربانی تجاوز حمایت کنم لطفا نپرسین چرا خیلی راجبشون پست میذارم
با تشکر از همه اتون
با تشکر





طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 04:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


موقت



سلام دوستان عزیزم
باید بگم که میخوام یه وقفه یک ماهه توی کارکرد وبلاگم بذارم
این 1 ماه اخر رو حد اکثر تلاشم رو بکنم
بسه هرچی نخوندم و امروز رو به فردا محول کردم
دوست عزیزی بهم گفت هرچه پیش آید خوش اید
اما میخوام تو این 1 ماه این جمله رو برعکس کنم "هرچه خوش آید پیش آید"
نمیخوام مفت ببازم
میخوام تلاش کنم
اینو میدونم که انسانم و اشرف مخلوقات
و اینو میدونم که خدا گفته"من برای شما کافی هستم"
پس توکل به خودش این 1 ماهه رو پیش میرم
به دعاهای قشنگ تک تکتون نیاز دارم
خوشحالم میکنین که توی این ماه عزیز حسابی دعایم کنید تا این 1 ماه به خوبی بگذره
بعد 1ماه حتما برمیگردم
امیدوارم همتون باشید وقتی برگشتم
ممنون از همه اتون که تا اینجا باهام بودین
تابستون خوبی رو همه با هم توی مجازی میگذرونیم
منو بابت این یک ماه عفو کنید
با تشکر ویژه از همه اتون
دوستدار شما
دختر باران



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 04:48 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


عشق و نفرت


سلام دوستان
امروز اومدم با یه قسمت از رمانی که دارم مینویسمش...خودم عاشق این قسمتشم...دوست داشتین بخونین و نظرتون رو بهم بگین...خیلی خوشحالم میکنین
اگر بد مینویسم یا خیلی مبتدی و احمقانه به بزرگی خودتون ببخشید...همینقدر در توانمه
و این که این یه قسمت از یه داستان 900تا 1000صفحه ای هستش که متاسفانه اواسطش هم هست فقط چون دوستش داشتم گذاشتمش توی وب وگرنه کلا قصد انتشار این نوشته های احمقانه رو ندارم
پیشاپیش از منیزیم عزیز معذرت میخوام که قولم رو شکوندم...میدونم مدتی هست نمیتونی به وبم سر بزنی ولی وقتی این پیام رو دیدی منو ببخش برای شکستن قولم





طبقه بندی: داستان،
ادامه مطلب
? نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت 07:08 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


the other woman
                                                

 زن دیگر (به انگلیسی: The other woman) فیلمی کمدی-رمانتیک به کارگردانی نیک کاساوتس است که در ۲۵ آوریل ۲۰۱۴ منتشر شد. بازیگران این فیلم کامرون دیاز، لزلی من، کیت آپتن، نیکولای کاستر والدو، نیکی میناژ و  دان جانسون هستند.


خلاصه داستان

کارلی پس از این که از متأهل بودن نامزدش با خبر می‌شود، بلافاصله به سراغ همسر او می‌رود و وقتی که وجود یک رابطه دیگر هم محرز می‌شود، این سه زن با هم متحد می‌شوند تا مشترکاً از او انتقام بگیرند...


پ.ن من:این فیلم خیلی معرکه اس...اصولا زیاد دنبال فیلم مفهومی نیستم و بیشترم فیلم های طنز میبینم...این فیلم رو شدیدا توصیه میکنم
اگه حوصله ندارین یا یهو دلتون گرفت این فیلم دلیل خوبی برای خندیدن داره
فیلم برای افراد زیر 13 توصیه نمیشه


پ.ن:خودم که شدیدا عاشق کامرون دیازم...یه دونه اس



                                                                                           

پ.ن:اگر دیدین فیلم رو نظرتون رو بهم بگین...خوشحالم میکنین





طبقه بندی: معرفی فیلم،
? نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 06:59 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بانو هایده


هر روز صبح عکس شکیرا رو میذارم رو به روم میگم از امروز هیچی نمیخورم تا این هیکلی بشم
لامصب میز غذا رو که میبینم میگم مگه هایده چشه؟ به این خوشگلی
پ.ن:تف به این کنکور




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 03:12 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بی حوصله



حوصله ام پوکید



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 08:56 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ماجراهای من و شوهر خاله ام


ماجراهای من و شوهر خالم ساعت 3:45 دقیقه شب
من:سلام عمو خوبی؟عمو من کارت شارژ میخوام میتونی سریع برام بخری؟
عمو:سلام.این موقع شب اخه؟
همراه اول:شما 4600تومن شارژ شدین
من:عمو خیلی خوبی دستت درد نکنه
عمو:با کی چت میکنی این وقت شب...نکنه زیدت هست(اخ چقدر من از کلمه زید بدم میاد میدونه از عمد به کار میبره)
من:مگه من همج.نس بازم که دوست دختر داشته باشم
عمو:دیوونه منظورم دوست.پسره
من:اره دارم با bfام حرف میزنم
عمو:ایول بالاخره یه بخاری ازت گرم شد حالا اسمش چیه...چند سالشه...دیدیش تا حالا؟...پسر خوبیه؟(به خدا شوهر خاله اس ما داریم؟ملت خانواده دارن ما هم داریم)
من با کمی بهت:اره اسمش کوروش نجفی هست 22 سالشه...اره پسر خوبیه...نه تا حالا ندیدمش
عمو:خوشگله یا نه
من با ابروهای پریده:خوشگل که نه ولی جذابه...صداش ولی معرکه اس
عمو:میخوای با هم بریم ببینیمیش؟
من با چهره پوکر فیس:با تو برم؟بعد نمیگه این کیه اوردی با خودت؟
عمو:خب بهش بگو رفیمه...راز دارمه...اصلا همه کسمه
من:تحویل بگیر خودتو یکم:/ نوچ خوشش نمیاد من با مردای غریبه بگو بخند داشته باشم
عمو:اشغال حالا من شدم غریبه؟
من با نیش باز:اره اره...حالا جدی منو میبری ببینمش؟
عمو:اره فردا ساعت 8 شب اماده باش میام دنبالت بریم کافه کهن
من دقیقا هنگ بودماا
من:عمو الان فاطمه(خواهرش) هم بود همینجوری برخورد میکردی؟
عمو:اره دیگه همینجوری دقیقا
من:خب چرا انقدر اپن مایند اخه؟
عمو:چون بعدش با هم مسئله رو حل میکردیم بین خودمون
من:عمو شوخی کردماااا چرا انقدر جدی گرفتی
عمو:میدونم تو ادامه دادی منم ادامه دادم وگرنه تو از این عرضه ها نداری که
ینی غیرت از نشانه های بارز مردای خاندان ما هستش
از پشت همین تریبون اعلام میکنم ای لاو یو شوهر خاله و خاله جان
خب چرا اخه؟؟؟؟
یه دعوایی یه تو دهنی یه غلط کردمی
چند شب پیش برای خودم گل خریدم اومدم خونه شب
بابام میگه کی بهت گل داده
میگم دوست پسرم
میگه اها خوبه:/
به نظرتون پرورشگاهی ام؟
یا زیادی بهم اعتماد دارن؟
اخرشم با این همه توجهی که بهم میشه میرم معتاد میشم
پ.ن:این ماجرا کاملا واقعی است
پ.ن بعدی:کوروش نجفی خواننده گروه وانتونز هست میتونین سرچ بفرمایین
با تچکر
مرسی اه



طبقه بندی: خاطرات، من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1396 ساعت 06:44 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


mommy sorry

روزام میگذرو گیجو منگم فرق خوبو بدو نمیفهمم
بگو هنوز هوامو داری مامی
دل من دیگه چشاشو بسته خیلی وقته که نمیخندم
فقط میتونم بگم

♫♫♫

Mommy Sorry
من میخوام برگردم به قدیم
این حسو دارم وقتی دستم گل رو میگیرم
Mommy Sorry
من هنوز همون کوچولو ایم
که دست پام میلرزه وقتی تو رو میبینم


اپیکور بند

مامی ساری




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1396 ساعت 03:11 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مهربانی

همیشه مهربان خواهم ماند .


حتی اگر کسی قدر مهربانیم را نداند.


من خدایی دارم که به جای همه برایم جبران میکند…



طبقه بندی: روزمرگی، قابل تامل،
? نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت 05:41 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سنگدل

کسی که سنگ دله شاید ، گذشتشو نبخشیده


اگه بی رحمه توو حرفاش ، اگه مِه گیر و مرموزه


توو چشماش یه شبه توو شب ، یه جنگل داره میسوزه


بازم فرارش از اینه ، که معلوم نشه غمگینه


اونقدر بهش دروغ گفتن ، به عاشقانه بدبینه


شایــد ، پُلای برگشتو خودش عمداً خراب کرده


هزار بار با سفید باخته ، سیاهو انتخاب کرده


شاید ، به هر کی دل بسته ، ازش بدجوری رنجیده


کسی که سنگ دله شاید ، گذشتشو نبخشیده


فریدون اسرایی




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 10:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مرد گریزی


ماجرا از آن روزی شروع شد که مادر من از روابط بیش از حد من با پسرها ترسید...همانجایی که برعکس خیلی از دخترا من عاشق داشتن تفنک تو ابعاد مختلف بودم...
تو نوشته های قبلم از روابط ام با پسرها گفته بودم...از اینکه ابم با دخترا توی یه جوب نمیرفت...اینکه عاشق دزد و پلیس و ماشین بازی بودم...گفتم اولین ضربه رو زمانی خوردم که عاشق هم بازیم شدمو اون جلوی همه به شدت تحقیرم کرد
این شد اولین ذهنیت من از دوستان پسرم
ماجرا گذشت و من بعدها با پسری هم بازی شدم که سابقه خوبی نداشت...مادرم وقتی متوجه شد بهم تذکر داد که درست نیست که دیگه با پسرها بازی کنی... دیگر بزرگ شدی و بهتره کمی با هم بازی های دخترت اشنا بشی
اوایل برام سخت بود...دخترا ....قهر های بیجاشون...گریه های الکیشون روی مخم بود...به شدت عصبی ام میکردن و من سعی میکردم باز هم به رابطم با دوست های پسرم ادامه بدم...این اتفاقات تا 7 سالگی ادامه داشت...مادرم به شدت از ادامه این روند میترسید و نگران سلامت روحی من بود...روزها مینشست و از دخترهایی برام تعریف میکرد که توسط پسرها ربوده شدند و بعدها جسد هاشون رو به خانواده تحویل میدادن...کمی تا اندکی ترسیده بودم و از روابطم با پسرها کم کرده بودم اما بازم هم اندک کسانی بودن که رفت و امد داشتم باهاشون...کمابیش بر اثر حرف های مادرم کابوس های شبانه ای داشتم از ربوده شدنم توسط دزد ها...اینکه توی کابوس هام میدیدم که میخوان سرم رو ببرن و من حتی جیغ هم نمیتونستم بزنم...باز هم گذشت و من وارد راهنمایی شدم...مادرم هیچوقت عملی من رو مجبور نکرد که اصلا حق نداشته باشم با مرد ها حرف بزنم یا محدودم کنه که فقط دختر ها و این حرفا اما عملا با خاطراتش از مریض هایی که به بیمارستانشون اومدن از دخترهایی که بهشون تجاوز شده تا جسد هایی که اعضای بدنشون فروخته شده من رو به مرز جنون میرسوند...به شدت ترسیده بودم...این روند در دبیرستان هم ادامه داشت...هنوز هم بودن پسرهایی که توی دایره شناختم قرار داشتن و روابطم رو باهاشون حفظ کرده بودم...اما طبق چهارچوبی که برای خودم ساخته بودم جلو میرفتم...به شدت از تنهایی با مرد ها میترسیدم...از نزدیکی بیش از حدشون...یاداوری خاطراتی که متاسفانه در کودکی بود و انقدر بد بود که درجا فراموش شده بودن مزید بر علت شد تا به جنون برسم...شب ها کابوس تجاوز به دخترهای بی گناه رو میدیدم...مدام توی خواب حس میکردم کسی دنبال من است...مدام در حال فرار کردن بودم...بحث مادرم روی روابط بی سر و ته دخترها پسر ها و روابط خیابانیشان میگذشت و هر لحظه ترس من از مرد ها بیشتر میشد...مادرم از خیانت های زن و شوهر ها میگفت و من ترسم از زندگی زناشویی بیشتر میشد...و سرانجام این شد که الان هستم...یک دختر مرد گریز...دختری که فراری است از هرچه روابط زن و مرد هست...بارها مورد هجوم دیگران مبنی برا هم.جنس بازی قرار گرفتم...تنها گناهم این بود که با هیچ پسری در ارتباط نبودم...شاید اگر دوستانم این حرف را میزدند انقدر ناراحت نمیشدم اما وقتی مورد هجمه زنان بیکار محله مان شدم...همان هایی که شاید اگر من را با پسری میدیدند برچسب هر.زه به من میچسباندند...روحم به شدت داغون شد از برچسب های نا به جایی که تنها به علت خوب بودنم خوردم...حالا مادرم انگار تاثیر حرفای بیش از حدش روی من را دیده و باز نگران شده از افکارم مبنی بر هرگز ازدواج نکردنم و تنها بودنم...اینکه کایست اسم خواستگار را بیاورد تا من جیغم را روی سرم بگذارم و بگویم که رهایم کنند و من از مرد ها متنفرم...مدام میگوید مرد لازمه زندگی هر زن است..مدام از خوبی های ازدواج میگوید و مرد هایی که باعث خوشبختی میشوند
اما من...گمان نمیکنم همیشه لازم باشد زنان به مرد ها تکیه کنند...مطمن هستم که زنان اگر خودشان را باور داشته باشن از هزاران مرد هم مردتر میشوند
مریضی را درون روحم احساس میکنم...مرضی که باعث شده مردها در نظر افراد غیرقابل اعتمادی باشند...میدانم که بیمارم...این را از لرزش بی موقع دستانم وقتی با یک مرد تنها هستم...از یخ زدن ستون فقراتم وقتی رو در رو با مرد غریبه ای صحبت میکنم...از عرق سردی که وقتی مردی پشت در خانه در میزند و من تنها هستم...از همه این ها میفهمم اما...
برعکس تمام دخترها هیچوقت مردها در نظرم ناشناخته نبودند...بیشتر در نظرم افراد غیرقابل اعتماد بودند...هیچگاه افکارم راجب اینده برعکس دوستانم حول و محور ازدواج و تکیه به مرد ها نبوده...اینده خودم را در خانه ای ارام و کوچک میدیدم که به تنهایی سر میشود...در ارامش نسبی و سکوت لذت بخش خانه...و شاید بعد از 30 سالگی با گرفتن حضانت بچه ای از پرورشگاه
بارها با خودم میگویم ایا اگر خودم هم فرزندی مثل خودم داشتم رویه مادرم را پیش میگرفتم؟و هنوز که هنوز هست نمیتوانم تصمیمی در این باره بگیرم که ایا کار مادرم غلط بوده یا نه
شاید نه...افرادی را در کنارم میبینم که بر اثر ساده بودن در روابط با مرد ها ضربه های بدی خورده اند این ها باعث میشود پی ببرم انقدرها هم مادرم اشتباه نکرده است
شاید همین تربیت سبب شده تا زندگی ارام امروزم را داشته باشم بی دغدغه از ترک شدن و پس زده شدن توسط مردها
از طرفی برای کابوس ها افکار مالیخولیایی ام توجیهی ندارم...
نمیدانم...
شاید من هم اگر کودکی داشتم همینجور تربیتش میکردم با دوز کمتر
واقعا نمیدانم...
شما اگر باشید چه کار میکنید؟



طبقه بندی: خود آموخته، قابل تامل،
? نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 02:47 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ماجراهای من و بابام



طبق معمول همیشه تو اتاقم رو تخت عزیزم لم داده بودم و برا خودم با لب تاپ بازی میکردم که بابام صدام زد که برم خونه رو جارو کنم...درواقع اول گفت تو ظرفا رو بشور من جارو بزنم منم گفتم من حاضرم دست شویی بشورم اما ظرف نه...کلا از ظرف شدن متنفرم
خلاصه قرار شد اون ظرف بشوره من جارو کنم...منم که کلا دسته جارو برقی رو به چشم میکروفون میبینم
طبق معمول تابستون هم نزدیک و منم تو فاز اهنگ تابستون کوتاههصدا هم تلفیقی از صدای محسن چاووشی و گوگوش با سه برابر خشخودم به خودم میگم شاه ماهی هنر خانداننمیدونم چرا وقتی اینو میگم کلی فحش میخورم فقط
خلاصه اقا جاتون خالی طبق معمول دسته جارو رو گرفتم روشنش کردم صدامم انداختم پس کله امعین خواننده های راک این دسته جارو رو کج و کوله میکردم...گه گداری هم یه تکونی به کله ام میدادم و یه جیغ میکشیدم...تا رسید به این قسمت از اهنگ
حس میکنیم سکسی شدیم اوووو
روی موجای مکزیکوییم هه هه
لم دادیم روی شنای ساحل
دنیا رو میبینم تو او چشای زاغت
میگم اوووووووولالا
بعد جفت پاهام روضربدری کردم اومدم طی یه حرکت فوق حرفه ای بچرخم که یهو دنیا تیره  تار شد...یکم اینور و اونورم رو دیدم دیدم روشنه...سرم رو اوردم بالا دیدم بابام داره با اخم نگاهم میکنم
نیشم رو باز کردم و سوالی نگاهش کردم
گفت که حس میکنی سکسی شدی ها؟؟
چشمام گرد شد
گفتم:مگه میشنیدی چی میخونم؟
اینجور که تو میخوندی همسایه ها هم شنیدن
دوباره نیشم رو باز کردم براش
گفت روی موجای مکزیکویی پس اره؟
کله ام رو به معنی اره تکون دادم
گفت فقط تهش رونفهمیدم او لالا چی؟
پررو زل زدم تو چشمش
-بابا فازم رو پروندی خب تو اوج بودم
تکرار کرد:اولالا چی؟
یه چشمک بهش زدم
-اووووووولالا برم قربون اون پاها
اینو که گفتم دسته جارو رو پرت کردم تو بغلش لپشم کشیدم گفتم
قربون دستت این جارو رو بگیر خونه رو جارو بزن خیل کثیفه پسرم
اینو گفتم در رفتم
اصلا منو چه به کار خونه...والا
من و بابام همیشه سر 2 تا چیز مشک
ل داریم با هم
اولی اهنگ های به قول خودش بی محتوای من...که حتی مجبورس میکنم اونم گوش بده...چند وقت پیش مجبورش کردم ورس 1 تابستون کوتاهه رو حفظ کنه باهام بخونه
با صدای بلند اهنگ نخونم...که خب نمیشه اصلا قشنگییش به بلند خوندنشه...حالا گیریم صدام یکم نکره....بیخیال بابا کی اهمیت میده
زندگی همینه اقا
هر پدری باید یه دخت داشته باشه که اینجوری حرصش بده
دقت کردین تو هر خونه ای که دختر نیست چقدر اون خونه سوت و کوره؟




طبقه بندی: من یک سوتی هستم، من و زندگی خوبم، خاطرات،
? نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 02:57 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اوای باران


سلام دوستان
این یکی از داستان های کوتاهی هست که نوشتم
اگه قلم نوشتنم رو دوست دارین برین ادامه مطلب و بخونیدش
خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم
این داستان رو سال دوم دبیرستان دقیقا وقتی فرداش امتحان زیست داشتم نوشتم



طبقه بندی: داستان، روی مود اهنگ،
ادامه مطلب
? نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 04:57 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خود ازاری



یک نوع خود ازاری هم دارم اونم اینه که وقتی روزه هستم یا میزنم شبکه اشپزی و طرز تهیه انواع کیک و کاپ کیک میبینم یا ظرف نوتلام رو میذارم جلوم با حسرت بهش نگاه میکنم یا لواشکام رو از زیر تشک تختم در میارم انقدر بوشون میکنم تا به درجه غلط کردن برسم
نه گشنه ام میشه و نه تشنه فقط عین یه جن از بوشون تغذیه میکنم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت 10:54 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بگو یادته؟

همیشه تووی فکر اون یه دونه ای


حتی اگه واست بکنم 99 تا کارم




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در شنبه 6 خرداد 1396 ساعت 05:02 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شاید

کسی که سنگدله شاید یه روزی مهربون بوده


شکستن اعتمادشو وقتی خیلی جوون بوده


هر اندازه که میجنگه بازم حس میکنه بس نیست


مثل تبعیده تنهاییش که منتظر هیچکس نیست


شاید پلای برگشتو خودش عمدا خراب کرده


هزار بار با سفید باخته سیاه و انتخاب کرده



شاید به هر کی دل بسته ازش بدجوری رنجیده


فریدون اسرایی




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت 01:44 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تویی که نصفت هیولاس و نصفت ادمه

تنهایی اجبار نیست انتخابمه


نبودنِ با تو برای من انقاممِ


تویی که نصفت هیولاس و نصفت آدمه


اصاً فکر نکن که فکر میکنم بهت حتی یه بارم




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 05:16 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بگو یادته؟



تو که سهله قیده خودمم زدم

#کوری

#بگو_یادته




طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 12:00 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


روانی شدم


روانی شدم
هرکار میکنم
باز تو رو میبینم جلوی اینه
سایه چشمت ابیه
ارایشت عادیه
تو که هستی بگو چرا جا بالشت خالیه
الان همه چی رو نروه
از تیک تاک ساعت یا حتی زنگ این خونه که
میخوره و فک میکنم من دیوونه هی
که تویی تویی تویی
چهارتا کلاویه میشه شبا بالا پایین
یه روز یاد میدادمت بزنی جاته حالا خالی
رو صندلیش کنارم
عصبیه فازم
اون روزا رو میادش من همیشه یادم
بعد جر و بحثا من مست بیرون
تو درو بستی حبسی تو
از تو عکسم رفتی زود و من موندم با تلخی روز...


#قفلی_رو_وانتونز
#نبودی_ببینی
#دلم_برات_تنگ_شده
#روحت_شاد
#لطفا_فاتحه_بفرستید
پ.ن:معتادم به صداش



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 07:22 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]

Design By : Bia2skin.ir