تبلیغات
دختر باران - مطالب نامه به عزیزان از دست رفته
دختر باران
هرچه باداباد


...


این روزا بی اندازه حالم بده...صبح تا شب یه گوشه مینشینم  غصه میخورم برای روزایی که رفت...برای من خودخواهی که بازم یاد مادرم نبودم تا کمی خوشحالش کنم و حالا...
فکر کنم جز غم و اندوه هیچ چیزی ندارم براش
یه زمانی بی اندازه به من و افتخاراتم افتخار میکرد...مایه افتخارش بودم...اما الان...
از خودم بیزارم برای تمام روزایی که سعی کردم هدفم رو فراموش کنم
چند روزی هست چشمام باز هم نمیشه...همه جا رو تار میبینم...همش گوشه اتاقم روی تخت به زمانی که گذشت فکر میکنم
به هدفی که میونه راه گم شد...به ادمایی که توی این راه اون اولاش ضربه زدن بهم...به بی عرضگی خودم و خودم خودم بی توجیه اضافه
چند روزیه همش حالت تهوع دارم...مدام عق میزنم تا بلکه خالی شه این احساسات بد درونی ام...اما حاصلش هیچ چیز نیست...خون دماغ شدنم مزید بر علت که بی عرضگیم رو ثابت کنه...دیگه از عتماد به نفس اولیه ام خبری نیست...دیگه از روزای تو اوج بودنم خبری نیست...بازیگوش بودن خوبه...ولی نه تا زمانی که به هدفت صدمه بزنه...خانواده ات رو نابود کنه... و سر اخر خودت رو.
لرزش های عصرونه و کابوس های شبونه...عق زدن های روزانه و بی اشتهایی مداوم...گود شدن زیر چشم و در عین حال پف کردن چشم...سرخ شدن چشم و تاری دید...تمام این ها میشه مهری که دهانت رو میدوزه تا نتونی حتی حرف بزنی با کسی...حوصله دیدن ریخت خودم رو تو اینه ندارم...یه دختر افسرده هپلی...موهای سیخ سیخ و چشمای ورم کرده...بینی باد کرده و سرخ...لب های کبود یاگاهی سفید...کی حوصله دیدن این چهره رو داره...درمقایسه با روز هایی که همین دختر 50 مدل کرم و ماسک میزد...بدون رژلب اصلا از اتاقش بیرون نمیرفت...گاهی خیلی به خودش حال میداد و یه سرمه هم میکشید...موهای کوتاه شده اش رو مرتب شونه میکرد و با گیره بالا نگه میداشت...گاهی هم با سشوار مدل دار توی صورتش میریخت...اصلا قابل قیاس نیست با دخترک گم کرده راه امروز
دیگه بوی عطرش همه رو خفه نمیکنه...دیگه صورتش به لبخند مزین نمیشه...دیگه برنامه نداره تابستونش رو بترکونه...دیگه باشگاه رفتن رو فراموش کرده...الان فقط یه چیز که توی سرش میچرخه و میچرخه:بکش به جبران تمام روزایی که تلف کردی برای چیزای بی ارزش...برای فیلم های مزخرف...برای اون بیرون رفتن های الکی...برای وقت هایی که کشتی...برای کتاب هایی که یواشکی خوندی...و یه صدا از مهراد که میپیچه توی گوشش و نمیدونه برای کی باید بلند فریادش کنه:
-گیج و ویج تویه دایره ، میچرخم مثه پرگار // دستامو سفت بگیر چون الان لبه پرتگام
امروزم وصله به دیشب // خسته ، چت ، خوابم میاد ولی این چشا بسته نمیشن
حال نمیکنم افتاب اومده بیرون باز // موندم خونم از دیروز باهام
باز رفتی شدم فاز منفی // با اون لیوان و با اون سیگاره توش
صبح تا شب بیداری روحتو میشکافی // میخوابی روز و چیواسو بلوز
واسه همینه که عکست تو آینه وا میره // باریک و خالی و تاریکه
گاهی فکر میکنم اگر صداهای مهراد و کوروش رو نداشتم چطور میتونستم زندگی کنم؟
معتادم به شنیدن صداهاشون اونم هرشب و هر شب
اینه سرگذشت این روزای من
1396/04/06
ساعت:15:40
بمونه به یادگار هفته اخر یک کنکوری




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته، خاطرات، خود آموخته، قابل تامل،
? نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 03:23 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تو رو کجا گمت کردم...بگو کجای این قصه...




تا بوده و یادم هست از اولش من بودم و تو بودی و سپهر و شاید بعدها امیر که به دنیا اومد...اولین نوه های خانواده...غر غر های من برای اینکه تک دختر خانواده ام...البته تا قبل از به دنیا اومدن مبینا...دوستیامون...خاطراتمون...بازی هامون...حتی شاید اکیپمون...اولش که کوچولو بودی...بیشتر من و سپهر هم بازی بودیم...تو عالم بچگی چقدر بازی کردیم...نمیدیدمت اون موقع ها...اون روزا فقط سپهر بود و بس...کم کم بزرگتر شدی و وارد جمعمون شدی...کم کم سپهر از جمعمون فاصله گرفت و بزرگ شد اما من و تو همون بچه های پر خنده شر و شیطون بودیم...کم کم دیدم شوخی باهات خالی از لطف نیست...کم کم تو خاطراتم پر رنگ تر شدی...فیلم ترسناک دیدنامون نصف شب با امیر...شب هایی که از ترس سگ لرز میزدیم ولی با مسخره بازی های سه تاییمون جمعش میکردیم که اره ما اصلا نمیترسیم...اولین باری که کینه رو دیدیم و من نصف شب بیدارت کردم تا بیدار بمونی بالای سرم تا من بخوابم و انصافا روی مبل نشستی تا من بخوابم و صبح دیدم که روی همون مبل خوابت برده...یادمه اومده بودی خونمون شاید7 سال پیش...خیلی مظلومانه گفتی لعنتی همه کسایی که بهم پیام میدن خطشون ایرانسله و یه همراه اولی نداریم بهمون پیام بده...اونجا خندیدم و به شوخی برات چند تا پیام فرستادم و گفتم بیا حالا یه همراه اولی بهت پیام داد...زمان گذشت و ما به دیدار های اندکمون تو خونه مادر جون دل خوش بودیم برای اون 24 ساعت فشرده ای که 3 تایی میگذروندیم...شروع دوستی جدیمون مال 3 سال پیش بود ...تازه گوشی هوشمند خریده بودمو و تو لاین بهت پیام دادم...اوایل خیلی کم ولی بعدش بیشتر روزامون رو چت میکردیم...از مسخره بازی هامون تا شوخی و خنده های نصف شبی...همش به کل کل و خنده گذشت...مخصوصا کل کل هایی که تو گروه خانواده میکردیم و گاهی انقدر طول میکشید که خاله زهرا جفتمون رو پرت میکرد از گروه بیرون...گاهی هم کل کل های زیر پست اینستا بود و میانجری گری های خاله زهرا...کم کم صمیمی تر شدیم...کلی حرف بهم زدی...حرفایی که من چندین سال قبل بر حسب حدس نوشته بودم تو دفتر خاطراتم و وقتی گفتم چقدر تعجب کردی...اظهار ناراحتی ات برای اینکه تو راجب کسی که عاشقش شدی بهم گفتی اما من هیچی راجب خودم بهت نگفتم...یادته جو گرفتم  یهو گفتم اره منم عاشق شدم؟...یادته مغزم رو جویدی با حرفا و حدس هات...حتی خودت رو مثال زدی اما من اسم کس دیگه ای رو اوردم و تو هنگ کردی که اخه اون؟شوخیایی که برای اذیت کردنم میکردی نصف شب...مثلا حرف کشیدنات از طرف در صورتی که راست و حسینی گذاشته بودی کف دستش که الهام دوستت داره؟اون زمان یکم بچگونه تر فکر می کردی و اعتراف میکنم دلم تنگه برای اون روزا و اون اخلاقای بچگونه ات
بازم زمان گذشت و کم کم تو افکارت بزرگونه تر شد و من تازه داشتم سعی میکردم از اخلاق بزرگونه ام اندکی فاصله بگیرم...اخه از بزرگ بودن خسته شده بودم...کم کم شدی داداشم و عین امیر دوستت داشتم...کم کم بعدها اعتراف کردی که من شدم خواهرت و تو هم دوستم داشتی قدر خواهری که همیشه دوست داشتی داشته باشی...روزایی که حالم بد بود و رو فاز دپ بودم میومدی و با شوخی ها و اذیت هات میخندوندی منو...کم کم شدی هری قصه من یهویی نمیدونم چی شد که تو داستان خاطرات خودم و خودت رو جای خاطرات بهار و هری وارد میکردم...بهت گفتم و تو چقدر اون روز حس شاخ پنداری پیدا کردی...کم کم دعواهامون بیشتر شد...کم کم از هم فاصله گرفتیم...من سعی کردم فاصله رو پر کنم اما برای یه رابطه دونفره تلاش دو نفر لازمه و یه نفر به تنهایی نمیتونه...اینبار مدت قهرها بیشتر شد و مدت اشتی ها کمتر...فاصله امون وقتی بیشتر میشد که تو با H صحبت میکردی...منم باهاش دوست بودم دوستش داشتم...هنوزم دوستش دارم...اما اون بارها بهم فهموند که من بین رابطه شما هستم...اینجوری شد که وقتی ما بیشتر حرف میزدیم تو با اون باید قطع رابطه میکردی و وقتی با اون حرف بیشتر حرف میزدی دور منو خط میکشیدی...چند باری از دست دوستام عصبی شدم و بد بهت توپیدم و به قول خودت شدی کیسه بوکس من برای تخلیه عصبانیت هام...اما بیشتر اوقات این تو بودی که با دوستات و H دعوا میکردی و بعدش شخص هفتم و بعدم دعوا با من و...
این شد که منم خیلی جاها کیسه بوکس بودم برای تخلیه عصبانیت های تو
دور اخر تو شهریور ماه بود...من و تو و امیر نشسته بودیم تو اتاق و داشتیم مثلا پازل میچیدیم...شوخی هایی کردی که به شدت ناراحت شدم...اسمش شوخی نبود...توهین بود تو قالب شوخی...ناراحت شدم شدید...اما تو نفهمیدی...وقتی خداحافظی کردین و سوار ماشین شدین به قصد رفتن به شهر خودتون برات یه نامه بلند بالا نوشتم تو واتس و اینکه خسته شدم دیگه از شوخی های توهینی تو...چون واقعا خسته شده بودم...بریده بودم...بهت گفتم ازت متنفرم بعدشم مثل همیشه بلاک...بهم گفتی فکر برگشت به سرت خورد همونجا دفنش کن...منم گفتم باشه...خطم رو عوض کرم تا واقعا نتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم...با خودم گفتم سال سرنوشت سازیه هم برای تو و هم برای من پس بذار فعلا بینمون کدورت باشه...بعد امتحانا و کنکور خودم از دلش در میارم با اینکه مقصر نبودم...تو دی ماه بود که پیام دادی تو دایرکت...فهمیده بودی چرا از دستت ناراحت بودم و دعوا میکردی که جای لال بازی و رفتن توضیح بده تا کدورت رو برطرف کنم....این حرفا رو تویی میزدی که همیشه برای دعوا بدون توضیح لال میشدی و میرفتی و من این بار فقط عین خودت رفتار کردم و تو ناراحت شدی...کم کم بازم حرف زدیم با هم تا اون روزی که به شوخی گفتم یادته گفتی فکر برگشت به ذهنت رسید دفنش کن...تو انگار یادت افتاد و گفتی الانم من برنگشتم...تو برگشتی...این حرفت عصبی ام کرد و بعد ادامه دادی که کار اشتباهی نکرده بودی که بابتش معذرت بخوای و این من بودم که منتت رو کشیدم...کمی بچگونه اما اعصاب خورد کن...اون روز دعواهای بدتری کردیم و من حرفایی زدم که نمیدونم چرا نخوندی و رفتی...و این رابطه تموم شد...و من نفهمیدم کی هری داستان رو از بین بردم تو داستان...چجوری نابودش کردم که انگار تو جلوم وایسادی و دارم انتقام حرفایی که بهم میزدی رو میگرفتم
از شخصیتت برای خودم یه برادری ساخته بودم که همه جا پشتم هست اما تو نبودی...بیشتر اوقات نبودی...با حرفا و شوخیات ازارم دادی
چه روزایی که با حرف های هرچند کوچیکت بار ها شکستم و خورد شدم اما دم نزدم و لال وندم
چه روزایی که از خاطرات قشنگمون گفتم و تو گفتی یادت نمیاد
چه روزایی که گند زدی به شخصیتم و هیچی نگفتم
اخه خواهرا داداشاشون رو که مواخذه نمیکنن
خواهرا مهربونن...از خود گذشته ان
و حالا...
میخوام بنویسم تا فراموشت کنم...برای همیشه...که دیگه نبینمت...من وقتی مینویسم که بخوام فراموش کنم...بخوام دیلت کنم خاطرات کذایی و مسخره و درد اورت رو
اما
همینجا میخوام تهش بنویسم که نمیبخشمت
برای تمام توهین ها و ترور های شخصیتی ات
برای تمام جاهایی که با یه کلمه خوردم میکردی و با خنده رد میشدی
برای روزایی که سر دعوا با کسای دیگه به من میتوپیدی
برای تمام روزایی که بهم ثابت کردی من برای تو هیچی نیستم
و همچنان از علاقه ام بهت کم نمیشه
برای تمام روزایی که پشتم بودی
برای تمام حمایت هات هرچند زیرپوستانه
برای تمام روزایی که سعی کردی حالم رو خوب کنی و بخندونیم با شوخی های قشنگت
و حالا قسمتی از قلب من پر از پارادوکس و تضاد...پر از تناقض هایی که قلب کوچکم رو میفشاره و کوچیک تر میکنه و در اخر تیر هایی میشه که گه گاهی قلبم میکشه و مطمنم یه روز این تیر کشیدن ها و لال موندن های من کار دستم میده
و در اخر اینکه امیدوارم هیچوقت و هیچوقت وقتی یاد من افتادی...تو اون برهه از زمان که من نیستم و یه سنگ به یادگار از من مونده...هیچوقت نگی ای کاش دیر نمیشد
مثال همون جمله ای که من سر قبر محدثه گفتم
و اون روز برادر من..اون روز خیلی سوز داره...کشیدم که میگم...درد بدی توی این جمله نهفته اس که میتونه وجود هر کسی رو به اتیش بکشه
و میگن هرکس میخواد بمیره حس میکنه که قراره بمیره...و من الان این حس رو دارم...شاید به خاطر تیر هایی که قلبم بیخودی میکشه...شاید به خاطر نفس هایی که بیشتر اوقات کم میارم...شاید به خاطر سرفه هایی که مامانم میگه شده عین سرفه های سل دار...و شاید به خاطر خون دماغ شدن های مکرر و سر درد های عجیبی که به شدت گریبانگیر شده و شاید هم حالت تهوع های شبونه از خوردن حرفایی که باید بودی و میزدم بهت تا بفهمی یه طرفه به قاضی رفتی
عین بهار که تو اوج نبودن ها دچار شد...هری نبود...ارتین نبود...لوسی و امیلی و ماری هم نبودن...و این وسط حتی نازنین هم نبود...خودش بود و خودش...و شاید یک اینه برای دیدن صورت رنگ پریده و بی روحش تو روز های اخری که نوید بخش رهایی روح سر کشش بود
به امید اون روز....


پ.ن:اولین و اخرین پستی که مخاطب من پسر هست



طبقه بندی: خاطرات، قابل تامل، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 10:05 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


...



شبا ترسیدی زل بزن از پنجره ات به ماه
اگه حال داشتی بعضی وقتا سر بزن به خوابم
البته اگه من بخوابم
.
.
.



طبقه بندی: روی مود اهنگ، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت 03:12 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ماه من



ماه من...

شرح حال روزهای مرا میشنوی؟

روزهای بدون تو، سخت نمی گذرد...

اصلا نمی گذرد!

گم کردن تمام روزها و لحظه ها؛

بعد از نبودنت و حس نکردنت آغاز شد...

پائیز از راه رسید...

وقتی شهریور چشمانت بروی همه چیز بسته شد....

حالا من و پائیز؛

هر روز از رفتنت بغض میکنیم و هر شب...

هق هق....

آری...

روزهای بدون تو اصلا نمیگذرد......



طبقه بندی: نامه به عزیزان از دست رفته، روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 01:38 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سومین سالگرد



دقیقا 3 سال پیش بود
زنگ خونه به صدا در اومد.بارون خیلی شدید بود هر کس به یه سمت میدوید...منم طبق یه عادت دیرینه چتر داشتم اما ترجیح میدادم بدون چتر باشم و همینجوری خیس بشم....سوار سرویس شدم و داشتم فکر میکردم کجا پیاده بشم که قشنگ بتونم زیربارون راه برم و کیفش رو ببرم
تقریبا به فاصله 1 کیلومتر دور تر از خونه پیاده شدم...خیابون خلوت بود و من برای خودم رو جدول راه میرفتم...جیغ میزدم...بپر بپر میکردم...تو چاله های اب میپریدم و بلند قهقه میزدم...میچرخیدم...اهنگ میخوندم...افسوس که ارامش قبل از طوفان بود
وقتی موش اب کشیده شدم رسیدم خونه...تلفن داشت خودش رو میکشت...پریدم سرش با همون لباسای خیس تلفن رو جواب دادم
ایه بود...با یه صدای پر بغض گفت الهام...ترسیدم و گفتم چی شده ایه؟خوبی؟گفت محدثه مرد...منم فکر کردم مثل همیشه داره سر کارم میذاره و بعدش میخوان با محدثه بخندن
خیلی جدی و پر کینه گفتم به جهنم...بعدم تلفن رو روش قطع کردم و بلند زدم زیر خنده...شاد بودم که اینبار گولشون رو نخوردم و نمیتونن مسخره ام کنن
شب که شد ذهنم کشیده شد طرف محدثه و غرق خاطرات کودکی شدم
سال پنجم دبستان به خاطر اینکه یه شیطنت کرده بودیم و نظم مدرسه رو خراب کرده بودیم احضارمون کرده بودن دفتر
اون روز دبیرمون که از دستمون عاصی بود گفت لطفا شما دوتا قطع رابطه کنین...البته اون دبیر قصد خیر داشت چون ما برای امتحانات نمونه و تیزهوشان درس نمیخوندیم و همش پیش هم بودیم و اتیش میسوزوندیم...اونا بعد از پایان سال پنجم از اینجا رفتن کرج و دیگه از هم خبر نداشتیم تا سوم راهنمایی...یکی زنگ زد خونمون و گفت با الهام کار داره...رفتم پای تلفن و جواب دادم...خودش بود...میگفت بیا این بچه بازی ها رو کنار بذاریم...دیگه بسه و این حرفا...ولی من با نامردی تمام گفتم شاید از نظر تو بچه بازی باشه اما من یادم نرفته چیکارایی باهام کردی تو مدرسه و ابروم رو بردی...بعد از این حرفا هم گوشی رو قطع کردم دیگه هم ازش خبر نداشتم نمیدونستم کجاست...تا اینکه این تلفن از ایه ذهنم رو به هم ریخت
اون شب تو همین فکرا خوابم برد
صبح رفتم مدرسه دیدم ایه نیومده...گفتم شاید دیر بیاد...سابقه نداشت غایب بشه...زنگ زدم بهش...با گریه حرف میزد...حالش خراب بود...اونجا بود که فهمیدم ای دل غافل جدی جدی محدثه از پیشمون رفته...ایه رفته بود اباده مراسم ختم محدثه...وقتی هق هق ایه رو دیدم بگم کمرم اون لحظه شکست دروغ نگفتم...پخش زمین شده بودم...بالاخره دوست صمیمی بودیم یه زمانی ته ته قلبم دوستش داشتم...دو سه تا از بچه ها که با هم از دبستان تا دبیرستان بودن اومدن سمتم...اونجا بود که بغض کردم اشک ریختم...زدم تو سرم...التماس میکردم به ایه...قسمش میدادم بگه اینا دروغه ولی نبود...دوستان که شنیدن هر کدوم یه ور پلاس شدن...کل زنگ صف رو من تو کلاس نشستم هق زدم...کسی جرات نداشت بیاد سمتم...کل زنگ فیزیک رو من غرق خاطرات مشترکمون بودم
دیدین میگن هرکس بمیره لحظه ای که داره جون میده کل زندگی جلوش مرور میشه...من اعتقاد دارم اون لحظه ای که اطرافیان طرف هم میشنون خبر مرگ کسی رو کل اون خاطره های مشترکشون جلوشون زنده میشه...منم همین بود...انگار محدثه تو ذهن من داشت جون میداد و خاطراتش مرور میشد...خنده هامون...چهارشنبه سوری هامون...دعواها و کار عملی هامون...تولدا و جشنایی که بیخودی میگرفتیم...پیک نیک برگذار کردنمون...همش داشت مرور میشد...معلم فیزیکم صدام زد...بهک گفت برم تو نمازخونه یکم استراحت کنم
رفتم نماز خونه و تا خود ظهر هق زدم...بعدش اردو داشتیم ولی هرکاری کردم برام لغوش نکردن...مجور شدم برم اما کل مسیر تا شیراز رو تو خیال سیر کردم و بعدشم از اونطرف ایه خودش رو به اتوبوس رسوند وقتی وارد شد بازم همدیگه رو بغل کردیم و گریه کردیم...روز مسخره و بدی بود...هیچکس نتونست ما رو اروم کنه اون شب
با تمام خوبی و ها خوش گذرونی هاش و گاهی گریه هامون اون اردو هم گذشت اما من بعد گذشت 3 سال هنوز خودم رو نبخشیدم...بابت حرفایی که به محدثه زدم...بابت اون تلفی که روش قطع کردم...بابت به درکی که به ایه گفتم
و اینا تو ذهنم اکو میشه...تکرار پشت تکرار
گاهی خاطره هاش...گاهی خنده هاش و گاهی گریه هاش...
چند روز دیگه سومین سالگرد اسمونی شدنشه
و من...بازم تنها کاری که از دستم بر میاد فقط و فقط فاتحه خوندنه
میشه شما هم یه فاتحه بخونین براش؟
عذاب وجدان از اون دردایی که هیچوقت نه کم میشه و نه خوب میشه...همیشه میمونه و باعث درده...یه درد عمیق...



طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در جمعه 10 دی 1395 ساعت 04:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


این روزا



دارم کم کم به اون روز لعنتی نزدیک میشم و هر روز که میگذره کابوسام بیشتر و وحشتناکتر میشن وای به حال خود اون روز که قراره دیوونه بشم
و توی این 3 سال اولین باره که میخوام خودم باهاش رو به رو بشم چون همه رو از خودم روندم و همه از خدا خواسته ازم فاصله گرفتن
دیوونه نشم خیلیه
این روزا عجیب دلم میخواد مثل بهار داستان کسایی رو داشته باشم که هرچی اونا رو از خودم میرونم بازم از کنارم جم نخورن و مداوم احوالم رو بپرسن
عجیب نیاز به گرمای صدای یه دوست دارم که زنگ بزنه و کاری کنه کمی شاد بشم...کمی از بیحالی در بیام و کمی از سرمای وجودم کم بشه...افسوس که تا گفتم ازم دور بشین از خداخواسته رفتن بی اینکه شناختی از من واقعی داشته باشن
خدا رو شاکرم که هیچکدوم از وجود این وبلاگ خبر ندارن تا دلنوشته هام رو بخونن یا اگه ادرس دارن سر نمیزنن وگرنه دیدن من با این حال نزار...زیادی افتضاحه
منو ببخشین که دیگه از خاطرات قشنگم خبری نیست...دست خودم نیست...ماه های دی و اردیبهشت سیاه ترین ماه های منن و من اون ماه رو کامل دیوونه میشم و نمیتونم به چیز خنده داری فکر کنم
متاسفم




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 06:59 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


هوای تک نفره



وقتی هوا بارونی میشه همه پست میذارن هوا هوای دو نفره اس اما من همچنان بر این عقیده ام که هوا تک نفره میشه این وقتا
اینجور وقتا باید بری زیر بارون با خودت خلوت کنی
پنهونی گریه کنی
بدون چتر بری تا قشنگ از کثیفیا پاک بشی
من و چتر و بارون
سکوت خیابون
دوباره شکستم چه ساده چه اسون
میگن اب بارون پاک میکنه کثیفیارو...میشوره بدی ها رو...صاف میکنه دلا رو ...پس چرا من هنوز حس کثیفی خودمو دارم؟...چرا حس میکنم یه قدیسه نجسم...چرا من پاک نمیشم...چرا دلم مثل قدیما صاف و ساده نیست؟...چرا مجبورم کثیفی های دنیا رو ببینم و بچشم و حس کنم...هنوزم درک نمیکنم
این ماه برای من یه ماه عذاب اور پر از کابوسه...یه ماهی که برام عین یه قرن میگذره...پر از هق هق های شبونه
و مرهم این روزا...یه هوای بارونی و یه تاب و یه هندزفری که اروم با صدای پر از حس مهراد تو گوشم تکرار بشه
من به جای تو میرم...تو بمون اینجا
هنوزم نمیدونم چرا تو صداش یه درد خاص رو حس میکنم...یه دردی که از ته اعماق قلبم حسش میکنم...
حال و هوای این روزای بهارم افتضاحه...نه هری براش مونده و نه ارتینی...و رفقایی که هرکس تو فکر مشکلات خودشه...این خود بهاره که باید این ماه سخت و طاقت فرسا رو سپری کنه...بدون حضور گرم ماری قصه...ماری قصه من نمیشه حداقل 1 بار بیای به خوابم؟...دارم دق میکنم....


لینک دانلود اهنگ درو باز کن:http://s9.picofile.com/file/8278532500/Zed_Bazi_Daro_Baz_Kon.mp3.html



طبقه بندی: روی مود اهنگ، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 12:25 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بی تو قلبم پر درده

خدایا کمکم کن

بهت نیاز دارم

محدثه جونم قولم رو عملی میکنم

دوست داشتی جراح قلب بشی

جات زندگی میکنم هرچی که دنیا نذاشت بهش برسی رو جات تجربه میکنم

دلم برات تنگ شده

کاش میبخشیدیم

نمیتونی درک کنی چه عذابی میکشم که حتی به خوابم نمیای

کاش من به جات میرفتم

محدثه انتقامت رو از دنیا میگیرم

کاش تو نازی قصه من نبودی

خدایا به داد ماری زندگی من برس

نذار همزاد پنداریم اینقدر قوی بشه

دارم کم کم میترسم

خدایا منو تو این راه کمک کن که بد بهت نیاز دارم

خیلی خوبه که درد و دل باهات بهم ارامش میده




طبقه بندی: نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395 ساعت 09:17 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir