دختر باران
هرچه باداباد


ماه من



ماه من...

شرح حال روزهای مرا میشنوی؟

روزهای بدون تو، سخت نمی گذرد...

اصلا نمی گذرد!

گم کردن تمام روزها و لحظه ها؛

بعد از نبودنت و حس نکردنت آغاز شد...

پائیز از راه رسید...

وقتی شهریور چشمانت بروی همه چیز بسته شد....

حالا من و پائیز؛

هر روز از رفتنت بغض میکنیم و هر شب...

هق هق....

آری...

روزهای بدون تو اصلا نمیگذرد......



طبقه بندی: نامه به عزیزان از دست رفته، روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 01:38 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سومین سالگرد



دقیقا 3 سال پیش بود
زنگ خونه به صدا در اومد.بارون خیلی شدید بود هر کس به یه سمت میدوید...منم طبق یه عادت دیرینه چتر داشتم اما ترجیح میدادم بدون چتر باشم و همینجوری خیس بشم....سوار سرویس شدم و داشتم فکر میکردم کجا پیاده بشم که قشنگ بتونم زیربارون راه برم و کیفش رو ببرم
تقریبا به فاصله 1 کیلومتر دور تر از خونه پیاده شدم...خیابون خلوت بود و من برای خودم رو جدول راه میرفتم...جیغ میزدم...بپر بپر میکردم...تو چاله های اب میپریدم و بلند قهقه میزدم...میچرخیدم...اهنگ میخوندم...افسوس که ارامش قبل از طوفان بود
وقتی موش اب کشیده شدم رسیدم خونه...تلفن داشت خودش رو میکشت...پریدم سرش با همون لباسای خیس تلفن رو جواب دادم
ایه بود...با یه صدای پر بغض گفت الهام...ترسیدم و گفتم چی شده ایه؟خوبی؟گفت محدثه مرد...منم فکر کردم مثل همیشه داره سر کارم میذاره و بعدش میخوان با محدثه بخندن
خیلی جدی و پر کینه گفتم به جهنم...بعدم تلفن رو روش قطع کردم و بلند زدم زیر خنده...شاد بودم که اینبار گولشون رو نخوردم و نمیتونن مسخره ام کنن
شب که شد ذهنم کشیده شد طرف محدثه و غرق خاطرات کودکی شدم
سال پنجم دبستان به خاطر اینکه یه شیطنت کرده بودیم و نظم مدرسه رو خراب کرده بودیم احضارمون کرده بودن دفتر
اون روز دبیرمون که از دستمون عاصی بود گفت لطفا شما دوتا قطع رابطه کنین...البته اون دبیر قصد خیر داشت چون ما برای امتحانات نمونه و تیزهوشان درس نمیخوندیم و همش پیش هم بودیم و اتیش میسوزوندیم...اونا بعد از پایان سال پنجم از اینجا رفتن کرج و دیگه از هم خبر نداشتیم تا سوم راهنمایی...یکی زنگ زد خونمون و گفت با الهام کار داره...رفتم پای تلفن و جواب دادم...خودش بود...میگفت بیا این بچه بازی ها رو کنار بذاریم...دیگه بسه و این حرفا...ولی من با نامردی تمام گفتم شاید از نظر تو بچه بازی باشه اما من یادم نرفته چیکارایی باهام کردی تو مدرسه و ابروم رو بردی...بعد از این حرفا هم گوشی رو قطع کردم دیگه هم ازش خبر نداشتم نمیدونستم کجاست...تا اینکه این تلفن از ایه ذهنم رو به هم ریخت
اون شب تو همین فکرا خوابم برد
صبح رفتم مدرسه دیدم ایه نیومده...گفتم شاید دیر بیاد...سابقه نداشت غایب بشه...زنگ زدم بهش...با گریه حرف میزد...حالش خراب بود...اونجا بود که فهمیدم ای دل غافل جدی جدی محدثه از پیشمون رفته...ایه رفته بود اباده مراسم ختم محدثه...وقتی هق هق ایه رو دیدم بگم کمرم اون لحظه شکست دروغ نگفتم...پخش زمین شده بودم...بالاخره دوست صمیمی بودیم یه زمانی ته ته قلبم دوستش داشتم...دو سه تا از بچه ها که با هم از دبستان تا دبیرستان بودن اومدن سمتم...اونجا بود که بغض کردم اشک ریختم...زدم تو سرم...التماس میکردم به ایه...قسمش میدادم بگه اینا دروغه ولی نبود...دوستان که شنیدن هر کدوم یه ور پلاس شدن...کل زنگ صف رو من تو کلاس نشستم هق زدم...کسی جرات نداشت بیاد سمتم...کل زنگ فیزیک رو من غرق خاطرات مشترکمون بودم
دیدین میگن هرکس بمیره لحظه ای که داره جون میده کل زندگی جلوش مرور میشه...من اعتقاد دارم اون لحظه ای که اطرافیان طرف هم میشنون خبر مرگ کسی رو کل اون خاطره های مشترکشون جلوشون زنده میشه...منم همین بود...انگار محدثه تو ذهن من داشت جون میداد و خاطراتش مرور میشد...خنده هامون...چهارشنبه سوری هامون...دعواها و کار عملی هامون...تولدا و جشنایی که بیخودی میگرفتیم...پیک نیک برگذار کردنمون...همش داشت مرور میشد...معلم فیزیکم صدام زد...بهک گفت برم تو نمازخونه یکم استراحت کنم
رفتم نماز خونه و تا خود ظهر هق زدم...بعدش اردو داشتیم ولی هرکاری کردم برام لغوش نکردن...مجور شدم برم اما کل مسیر تا شیراز رو تو خیال سیر کردم و بعدشم از اونطرف ایه خودش رو به اتوبوس رسوند وقتی وارد شد بازم همدیگه رو بغل کردیم و گریه کردیم...روز مسخره و بدی بود...هیچکس نتونست ما رو اروم کنه اون شب
با تمام خوبی و ها خوش گذرونی هاش و گاهی گریه هامون اون اردو هم گذشت اما من بعد گذشت 3 سال هنوز خودم رو نبخشیدم...بابت حرفایی که به محدثه زدم...بابت اون تلفی که روش قطع کردم...بابت به درکی که به ایه گفتم
و اینا تو ذهنم اکو میشه...تکرار پشت تکرار
گاهی خاطره هاش...گاهی خنده هاش و گاهی گریه هاش...
چند روز دیگه سومین سالگرد اسمونی شدنشه
و من...بازم تنها کاری که از دستم بر میاد فقط و فقط فاتحه خوندنه
میشه شما هم یه فاتحه بخونین براش؟
عذاب وجدان از اون دردایی که هیچوقت نه کم میشه و نه خوب میشه...همیشه میمونه و باعث درده...یه درد عمیق...



طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در جمعه 10 دی 1395 ساعت 04:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


این روزا



دارم کم کم به اون روز لعنتی نزدیک میشم و هر روز که میگذره کابوسام بیشتر و وحشتناکتر میشن وای به حال خود اون روز که قراره دیوونه بشم
و توی این 3 سال اولین باره که میخوام خودم باهاش رو به رو بشم چون همه رو از خودم روندم و همه از خدا خواسته ازم فاصله گرفتن
دیوونه نشم خیلیه
این روزا عجیب دلم میخواد مثل بهار داستان کسایی رو داشته باشم که هرچی اونا رو از خودم میرونم بازم از کنارم جم نخورن و مداوم احوالم رو بپرسن
عجیب نیاز به گرمای صدای یه دوست دارم که زنگ بزنه و کاری کنه کمی شاد بشم...کمی از بیحالی در بیام و کمی از سرمای وجودم کم بشه...افسوس که تا گفتم ازم دور بشین از خداخواسته رفتن بی اینکه شناختی از من واقعی داشته باشن
خدا رو شاکرم که هیچکدوم از وجود این وبلاگ خبر ندارن تا دلنوشته هام رو بخونن یا اگه ادرس دارن سر نمیزنن وگرنه دیدن من با این حال نزار...زیادی افتضاحه
منو ببخشین که دیگه از خاطرات قشنگم خبری نیست...دست خودم نیست...ماه های دی و اردیبهشت سیاه ترین ماه های منن و من اون ماه رو کامل دیوونه میشم و نمیتونم به چیز خنده داری فکر کنم
متاسفم




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 06:59 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


هوای تک نفره



وقتی هوا بارونی میشه همه پست میذارن هوا هوای دو نفره اس اما من همچنان بر این عقیده ام که هوا تک نفره میشه این وقتا
اینجور وقتا باید بری زیر بارون با خودت خلوت کنی
پنهونی گریه کنی
بدون چتر بری تا قشنگ از کثیفیا پاک بشی
من و چتر و بارون
سکوت خیابون
دوباره شکستم چه ساده چه اسون
میگن اب بارون پاک میکنه کثیفیارو...میشوره بدی ها رو...صاف میکنه دلا رو ...پس چرا من هنوز حس کثیفی خودمو دارم؟...چرا حس میکنم یه قدیسه نجسم...چرا من پاک نمیشم...چرا دلم مثل قدیما صاف و ساده نیست؟...چرا مجبورم کثیفی های دنیا رو ببینم و بچشم و حس کنم...هنوزم درک نمیکنم
این ماه برای من یه ماه عذاب اور پر از کابوسه...یه ماهی که برام عین یه قرن میگذره...پر از هق هق های شبونه
و مرهم این روزا...یه هوای بارونی و یه تاب و یه هندزفری که اروم با صدای پر از حس مهراد تو گوشم تکرار بشه
من به جای تو میرم...تو بمون اینجا
هنوزم نمیدونم چرا تو صداش یه درد خاص رو حس میکنم...یه دردی که از ته اعماق قلبم حسش میکنم...
حال و هوای این روزای بهارم افتضاحه...نه هری براش مونده و نه ارتینی...و رفقایی که هرکس تو فکر مشکلات خودشه...این خود بهاره که باید این ماه سخت و طاقت فرسا رو سپری کنه...بدون حضور گرم ماری قصه...ماری قصه من نمیشه حداقل 1 بار بیای به خوابم؟...دارم دق میکنم....


لینک دانلود اهنگ درو باز کن:http://s9.picofile.com/file/8278532500/Zed_Bazi_Daro_Baz_Kon.mp3.html



طبقه بندی: روی مود اهنگ، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 12:25 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بی تو قلبم پر درده

خدایا کمکم کن

بهت نیاز دارم

محدثه جونم قولم رو عملی میکنم

دوست داشتی جراح قلب بشی

جات زندگی میکنم هرچی که دنیا نذاشت بهش برسی رو جات تجربه میکنم

دلم برات تنگ شده

کاش میبخشیدیم

نمیتونی درک کنی چه عذابی میکشم که حتی به خوابم نمیای

کاش من به جات میرفتم

محدثه انتقامت رو از دنیا میگیرم

کاش تو نازی قصه من نبودی

خدایا به داد ماری زندگی من برس

نذار همزاد پنداریم اینقدر قوی بشه

دارم کم کم میترسم

خدایا منو تو این راه کمک کن که بد بهت نیاز دارم

خیلی خوبه که درد و دل باهات بهم ارامش میده




طبقه بندی: نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395 ساعت 09:17 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir