دختر باران
هرچه باداباد


خواننده های خانوم


باورتون میشه یه زمانی از خواننده های خانوم متنفر بودم
فک میکنین چرا؟
چون بدم میومد خانومه داره یا قربون صدقه مرده میره یا التماس میکنه که برگرده
میدونم خلم نیازی به یاداوری نیست
بچه بودم و خل و چل
یادم میوفته داغون میشم



طبقه بندی: من یک سوتی هستم، من و زندگی خوبم،
برچسب ها:خل و چل بازی های من،خواننده های خانم،تنفر،سوتی،بچگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1396 ساعت 07:00 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اعتراف
یه زمانی بود تو بچگی قبل از خیلی از اتفاقات که من از بیشتر دخترا بیزار بودم...دوستام اکثرا پسر بودن و اینجوری بود که خاطرات من تا 5 سالگی خلاصه میشه تو ماشین بازی و تفنگ و دزد و پلیس
خیلی کم پیش میومد با دخترا دوست بشم...تازه اگه میشدمم که خاله بازی و مامان بازی ابدا فقط اوج لوس بازی هامون زن و شوهر بازی بود که من کلا همیشه نقش شوهره رو داشتم هیچوقت خانم خونه نبودم...اکثرا برای اینکه تم پسرونه بدم به بازی هم یا خلافکار بودم یا پلیس
تو این بین یه پسری بود که تقریبا رفیق صمیمی ام بود..ماها همه جا با هم بودیم...اون زمان که ما ساراتوف بودیم من یه سگا خریدم که به لطف اون سگا امیر هر روز خونه امون بود چون تو یه پادیز بودیم رفت و امد راحت بود...هر وقت سگام خراب میشد یادمه نه به بابام میگفتم نه مامانم فقط مستقیم به امیر زنگ میزدم و اونم 2 سال ازم بزرگر بود اما سریع برام درستش میکرد
رفت و امد های ما ایرانم ادامه پیدا کرد و خلاصه حسابی صمیمی بودیم
تو این بین یه شب که مامان بابام خونه نبودن به لطف دوست بابام که اومده بود پیش من تنها نباشم یه فیلمی دیدم بس عاشقانه و دراماتیک که دختره عاشق پسره بود و داشت از صفات یه عاشق میگفت
هر ویژگی که میگفت من یاد خودم و امیر میوفتادم و بیشتر حس میکردم که ای بابا من عاشق شدم...و بیخبر از اینکه ای بابا عشق کیلوچنده من فقط به عنوان یه رفیق خیلی دوستش دارم همین
گذشت و ما چند روز بعدش یه مهمونی دعوت شدیم...بزرگترا داشتن تو خونه حرف میزدن و میخندیدن...ما هم برای بازی اومده بودیم تو حیاط
بعد از کلی فوتبال بازی کردن من رفتم نشستم کنار تنها دوست دخترم که اسمش نیلوفر بود1 سال از من کوچیکتر بود با روحیه فوق دخترونه...نیلوفر داشت برام از امیر و اینکه چقدر خوب فوتبال بازی میکنه حرف میزد منم بی خبر از همه جا پریدم وسط حرفشو گفتم نیلوفر فک کنم من عاشق امیر شدم...اون موقع فقط 5سالم بود و خیلی ساده بودم
نیلوفر یهو عین فشنگ پرید پیش امیر و بلند با صدای خاله ریزه ایش جیغ زد بچه هااااااااااااااااا الهام عاشق امیر شده
من از همون بچگی انقدر مغرور بودم که با گفتن این حرف حس کردم فرو ریختم
اینو که نیلوفر گفت امیر یه بادی به غبغبش انداخت و خیلی مغرورانه خندید و گفت
-هه الهام من اگه با تو ازدواج کنم حلقه ام رو پرت میکنم تو صورتت و ازت طلاق میگیرم
اون روز این حرف خیلی منو پاشوند از هم
هنوزم اثراتش مشخصه تو اخلاقیاتم
یه شبه پسر گریز شدم...اون شب انقدر سریع اتفاق افتاد که من قدرت حرف زدن و مثل همیشه دفاع از خودم رو نداشم...جدا از اینکه تو مواقع حساس لال و بی زبون هم میشدم
انقدر حس بدی داشتم که از تمام مردا و پسرای دورم فاصله گرفتم...سعی کردم هیچوقت بهشون نزدیک نشم...یه شبه تمام دوستام دختر شدن...
نمیتونستم مث دخترا عروسک بازی کنم اما خب بازم سعی خودم رو میکردم
امیر بعد از اون شب چند باری اومد خونمون چه خودش تنها چه به عنوان شب نشینی با پدرمادرش اما من تو اتاق خودم رو به خواب زدم
کم کم رفت و امدمون هم کمتر شد و من بعد از این قضایا حدود 10 سال بعدش دیدمش اما بازم نه من و نه اون سعی در نزدیک شدن به هم نداشتیم
من اون زمان زشت نبودم چاق نبودم از نظر اطرافیانم خیلی خوشگل و بور بودم برعکس الانم که دیگه بور نیستم اون زمان رنگ موهام خیلی روشن بود
ولی امیر و حرفاش یه شبه اعتماد به نفسم رو گرفت دیگه قیافه و هیکلم مهم نبود برام...الان که فکرش رو میکنم...من اون زمان عاشق نبودم...مسلما یه دختر 5 ساله نمیتونه عاشق بشه بلکه فقط اونو خیلی به عنوان رفیقم دوستش داشتم و اشتباه بیانش کردمخل بودم دیگه
تا 2 سال بعدش من خیلی اذیت شدم...تمام پسرای منطقه مسکونیمون مسخره ام میکردن...یه عده هم بودن همچنان میومدن دنبالم که بریم بازی اما من دیگه قسم خورده بودم با هیچ پسری بازی نکنم
هنوزم که هنوزه سراغ هیچ پسر نرفتم و باهاشون زیاد در ارتباط نبودم به جز 2 تا از پسرای فامیل که رفاقتمون بازم ادامه پیدا کرد با یه وقفه چند ساله برای باز پروری اندکی از اعتماد به نفس نابود شده ام
الان که بهش فکر میکنم به حال و روزای اون زمانمون میخندم و یه خاطره خنده دار میون 100ها خاطره اس برام
خیلی وقته از امیر خبر ندارم...بعد یه مدت اونا رفتن تهران و کلا روابط خانوادگیمونم قطع شد ولی
امیر جان خاک تو سرت خیلی خری تو مثلا دوستم بودی نباید اونجوری منو میشکوندی و بعدشم انتظار داشته باشی بازم با هم دوست باشیم
ازت متنفرم
ینی اصلا یهو یادش افتادم هم خنده ام گرفت هم به خاطر حماقتم حرصی شدم
زندگی نیست که دیوونه بازی های منه فقط
فکر نکنین اون زمان از این دختر اویزونا بودماااااا...مردی بودم برا خودم....از پسرای اطرافم حداقل مردتر بودم...این پسرا بودن که هی بهم میگفتن اصلا شبیه دخترا نیستی و اینا بعدم باهام رفیق میشدن
هنوزم که هنوزه گاهی پسر داییم بهم میگه الهام تو دختر نیستی پسری تو بیمارستان عوض شدی
انقده گفتن خودمم باورم شده
این داستانم ادامه داره



طبقه بندی: من یک سوتی هستم،
? نوشته شده در سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت 02:36 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


من تو شرایط سخت ادب شدم
سلااااااااااااااااام بر دوستان خوبم
اقا الان داشتم یکی از عکسام رو میدیدم یاد یه چیزی افتادم مردم از خنده
بچه بودم شاید 3 سال
به خاطر کار بابا رفته بودیم یه جایی مدتی زندگی کنیم
اونجام شکر خدا همش یا برفش به راه بود یا بارونش
مامان ما هم فرت و فرت همون روز لباس میشست طناب میبست از این سر خونه تا اون سر خونه بعد تو خونه لباسا رو پهن میکرد خشک بشن
هیچی دیگه برا ما هم تازه تارازان خریده بودن دیده بودیم بسی جوگگگگگگگیر{اصلا ذاتا جوگیرم حتی همین الانش}
چشمتون روز بد نبینه از مبل رفتم بالا سر طناب رو گرفتم خودمو اویزونش کردم د برو که رفتیم همچینی مث تارازنم یاااااااااااا میکردم انگار مثلا وسط جنگلای استوایی ام هیچی دیگه تو فاز بودم همچین خوردم تو دیوار همچین خوردم تو دیوار که ینی هنوز بهش فکر میکنم دردم میگیره سک و صورت نموند که برام تا یه ماه کبود بودم
بعد تازه مامانم اوده منو دیده جای اینکه بگه چت شده میگه چرا خودتو عین گوریل از اینور اونور اویزون می کنی؟
خو مامان من لا اقل تارزان بگو گوریل اخه؟؟؟؟؟
به خدا مامانم دوستم دارههههه هاااااااااااا مدیونین فک کنین من پرورشگاهی اممحبتش رو اینجوری بروز میده
مامان جان عاشقتم
نتیجه گیری اخلاقی:گوریل نباشینتازه جوگیرم نشین هیچوقت



طبقه بندی: من یک سوتی هستم،
? نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 11:04 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


پز دادن ما
یادمه بچه که بودم خیلی احساس غرور میکردم که یه مدت از زندگیم رو روسیه گذروندم یه جورایی حس شاخ بودن و این حرفااقا چشمتون روز بد نبینه محوطه ما پر روسه منم در حد برطرف کردن نیازات خودم روسی بلد بودم واسه حال و احوال و ننه اقا خوبن و خلاصه اینجوری...یه روز با یکی از دوستام رفته بودیم بیرون تو راه یه روسی رو دیدم زیادی خوشگل بود...خواستم ثابت کنم من چقدر بلدم و چقدر فولم و با کلاسم و اینا اقا پریدم جلوش یهو گفتم ایزدراسویته{سلام}هیچی اقا این بنده خدا یهو گل از گلش شکفت شروع کرد شلاقی حرف زدن بگو 1 کلمه اش رو بفهمم نمیفهمیدمهیچی اولش هی مث بز گفتم دا دا دا{بله بله بله}...دیدم نه ول بکن نیست...اخرش وسط حرفاش پریدم گفتم دسویدانیا{خدا نگه دار}هیچی اقا این هنوز داشت حرف میزد دیدم نه خیر...عطاش رو به لقاش بخشیدیم و ضایع و کش اومده در رفتیم...این همانا درس عبرتی شد برای ایندگان...ینی گاهی اوقات یه جوری خدا میزنه تو سرم که 4تا از زمین میخورم 5 تا از اسمون...دیگه با اون دوستم حرف نزدم...خدایی اونم سمتم نیومد دیگهنکنین اقا زشته مث من ضایع میشین نمیتونین خودتون رو جمع کنین
ینی من تمام شرف نداشته ام رو در راه سوتی هام ریز ریز از دست دادم
حالا بازم میگم ازشون



طبقه بندی: من یک سوتی هستم،
? نوشته شده در سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت 12:19 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir