تبلیغات
دختر باران - مطالب من و زندگی خوبم
دختر باران
هرچه باداباد


اندر احوالات من


امروز بلایی به سرم اومد بدنم کوفته و در به داغون شد
بابام که شیفت بود...مامانمم گفت من میرم جایی میام تنها تو خونه نزنی خونه رو بترکونی تازه تمیز کردم خونه رو هاااا...غذا هم نپز اشپزخونه رو تازه تمییز کردم...اصلا تو اتاقت باش نیا بیرون...
یه باوشه ای گفتم که از صد تا نباشه بدتر بود
همینکه مطمن شدم رفت...در خونه رو قفل کردم...اهنگ هلو کیتی اوریل رو گذاشتم و د بخون و جیغ بزن...ینی جیغ میزدماااا...بعدقبلشم کلی پلی استیشن بازی کرده بودم اونم چی؟؟تیکنبعد یکی از مبلا جلوی تلویزیون بود همچنان به خاطر بازی من...رفتم بالاش وایسادم...یه تیکه از یه اهنگ دیگه بود داشت گیتاربرقی میزد منم وایسادم رو مبل شروع کردم به اداش رو در اوردن...هی دستم رو تو هوا دایره وار میچرخوندم انگار دارم اون بالا گیتار میزنم...با دهنمم صداش رو در میاوردم...حالا فکر کنین این صداهای من با صدای بلند تلویزیون قاطی شده بود چه افتضاحی بودتو همین حین جو گرفتم یه پامو گذاشتم لبه پشتی مبل دوباره جیغ زدم عین اینا که گیتاربرقی میزنن یهو مبل برعکس شدچنان با مغز برگشتم رو زمین که مغزم پاشید...تمام تنمم درد میکرد...این حین یکی هم داشت هی در میزد و خودشو میکشت...کشون کشون رفتم تو راهرو در خونه رو باز کردم دیدم همسایه بقلی هستش...حالا من با صورت رنگ پریده...موهای امازونی...صورتمم خیس عرق بسکه بالا پایین پریده بودمصدای اهنگم که همچنان تو هوا بود...ینی منو دید سکته کرد...گفت حالت خوبه؟؟گفتم اگه کله و کمرم رو حساب نکنین اره خوبم شما خوبین؟؟...دیگه کل در و همسایه که منو میشناسن اینم میدونست چه خبره مرده بود از خنده...خلاصه با مامانم کار داشت که نبود فقط بنا بر این بود که ابروی من بره که رفت خدا رو شکر...کلا تو محله امون ابرو ندارم

اینم اندر احوالات یک دختر کنکوری شادزیمحاله ممکنه بیشتر از دو روز ناراحت و غم باد گرفته باشم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم، من یک سوتی هستم، خاطرات،
? نوشته شده در شنبه 10 تیر 1396 ساعت 12:46 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خبر خوب


امروز خیلی خوشحالم...خیلی خیلی
چون یه خبر خیلی خوشحال کننده شنیدم...اونم اینکه یه نینی قراره به خانواده امون اضافه بشه که از قضا احتمالا مهر ماهی باشه...نکته قشنگش دقیقا همینه...قراره مهرماهی باشه...امیدوارم بشه 18 مهر تا قشنگ بتونم دوستش داشته باشم
خدایا مرسی که بعد از این همه اتفاق بد با یه اتفاق خیلی خیلی خوب قراره تمام اون اتفاقات بد رو از دلم پاک کنی
تاااااااااااااازههههه اسمشم من به عنوان دختر خاله ارشدش انتخاب کردم...هستی...و تماااام
حالا اگه خدایی نکرده پسر شد باز خواست توازن نوه های خانواده رو بر هم بزنه هم قراره اسمش رو بذاریم ارمایل(البه فعلا من میگم کسی قبول نمیکنه)خب مگه ارمایل چشه؟؟؟؟...در هر حال امیدوارم دختر بشه

پ.ن:اصولا از بچه ها متنفرم...فقط از بدو تولد تا 6 ماهگیشون برام جذابن بعدش دیگه هیچی...میشن گودزیلا و منم ازشون متنفر میشم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر 1396 ساعت 03:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


موقت



سلام دوستان عزیزم
باید بگم که میخوام یه وقفه یک ماهه توی کارکرد وبلاگم بذارم
این 1 ماه اخر رو حد اکثر تلاشم رو بکنم
بسه هرچی نخوندم و امروز رو به فردا محول کردم
دوست عزیزی بهم گفت هرچه پیش آید خوش اید
اما میخوام تو این 1 ماه این جمله رو برعکس کنم "هرچه خوش آید پیش آید"
نمیخوام مفت ببازم
میخوام تلاش کنم
اینو میدونم که انسانم و اشرف مخلوقات
و اینو میدونم که خدا گفته"من برای شما کافی هستم"
پس توکل به خودش این 1 ماهه رو پیش میرم
به دعاهای قشنگ تک تکتون نیاز دارم
خوشحالم میکنین که توی این ماه عزیز حسابی دعایم کنید تا این 1 ماه به خوبی بگذره
بعد 1ماه حتما برمیگردم
امیدوارم همتون باشید وقتی برگشتم
ممنون از همه اتون که تا اینجا باهام بودین
تابستون خوبی رو همه با هم توی مجازی میگذرونیم
منو بابت این یک ماه عفو کنید
با تشکر ویژه از همه اتون
دوستدار شما
دختر باران



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 04:48 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بانو هایده


هر روز صبح عکس شکیرا رو میذارم رو به روم میگم از امروز هیچی نمیخورم تا این هیکلی بشم
لامصب میز غذا رو که میبینم میگم مگه هایده چشه؟ به این خوشگلی
پ.ن:تف به این کنکور




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 03:12 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ماجراهای من و شوهر خاله ام


ماجراهای من و شوهر خالم ساعت 3:45 دقیقه شب
من:سلام عمو خوبی؟عمو من کارت شارژ میخوام میتونی سریع برام بخری؟
عمو:سلام.این موقع شب اخه؟
همراه اول:شما 4600تومن شارژ شدین
من:عمو خیلی خوبی دستت درد نکنه
عمو:با کی چت میکنی این وقت شب...نکنه زیدت هست(اخ چقدر من از کلمه زید بدم میاد میدونه از عمد به کار میبره)
من:مگه من همج.نس بازم که دوست دختر داشته باشم
عمو:دیوونه منظورم دوست.پسره
من:اره دارم با bfام حرف میزنم
عمو:ایول بالاخره یه بخاری ازت گرم شد حالا اسمش چیه...چند سالشه...دیدیش تا حالا؟...پسر خوبیه؟(به خدا شوهر خاله اس ما داریم؟ملت خانواده دارن ما هم داریم)
من با کمی بهت:اره اسمش کوروش نجفی هست 22 سالشه...اره پسر خوبیه...نه تا حالا ندیدمش
عمو:خوشگله یا نه
من با ابروهای پریده:خوشگل که نه ولی جذابه...صداش ولی معرکه اس
عمو:میخوای با هم بریم ببینیمیش؟
من با چهره پوکر فیس:با تو برم؟بعد نمیگه این کیه اوردی با خودت؟
عمو:خب بهش بگو رفیمه...راز دارمه...اصلا همه کسمه
من:تحویل بگیر خودتو یکم:/ نوچ خوشش نمیاد من با مردای غریبه بگو بخند داشته باشم
عمو:اشغال حالا من شدم غریبه؟
من با نیش باز:اره اره...حالا جدی منو میبری ببینمش؟
عمو:اره فردا ساعت 8 شب اماده باش میام دنبالت بریم کافه کهن
من دقیقا هنگ بودماا
من:عمو الان فاطمه(خواهرش) هم بود همینجوری برخورد میکردی؟
عمو:اره دیگه همینجوری دقیقا
من:خب چرا انقدر اپن مایند اخه؟
عمو:چون بعدش با هم مسئله رو حل میکردیم بین خودمون
من:عمو شوخی کردماااا چرا انقدر جدی گرفتی
عمو:میدونم تو ادامه دادی منم ادامه دادم وگرنه تو از این عرضه ها نداری که
ینی غیرت از نشانه های بارز مردای خاندان ما هستش
از پشت همین تریبون اعلام میکنم ای لاو یو شوهر خاله و خاله جان
خب چرا اخه؟؟؟؟
یه دعوایی یه تو دهنی یه غلط کردمی
چند شب پیش برای خودم گل خریدم اومدم خونه شب
بابام میگه کی بهت گل داده
میگم دوست پسرم
میگه اها خوبه:/
به نظرتون پرورشگاهی ام؟
یا زیادی بهم اعتماد دارن؟
اخرشم با این همه توجهی که بهم میشه میرم معتاد میشم
پ.ن:این ماجرا کاملا واقعی است
پ.ن بعدی:کوروش نجفی خواننده گروه وانتونز هست میتونین سرچ بفرمایین
با تچکر
مرسی اه



طبقه بندی: خاطرات، من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1396 ساعت 06:44 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ماجراهای من و بابام



طبق معمول همیشه تو اتاقم رو تخت عزیزم لم داده بودم و برا خودم با لب تاپ بازی میکردم که بابام صدام زد که برم خونه رو جارو کنم...درواقع اول گفت تو ظرفا رو بشور من جارو بزنم منم گفتم من حاضرم دست شویی بشورم اما ظرف نه...کلا از ظرف شدن متنفرم
خلاصه قرار شد اون ظرف بشوره من جارو کنم...منم که کلا دسته جارو برقی رو به چشم میکروفون میبینم
طبق معمول تابستون هم نزدیک و منم تو فاز اهنگ تابستون کوتاههصدا هم تلفیقی از صدای محسن چاووشی و گوگوش با سه برابر خشخودم به خودم میگم شاه ماهی هنر خانداننمیدونم چرا وقتی اینو میگم کلی فحش میخورم فقط
خلاصه اقا جاتون خالی طبق معمول دسته جارو رو گرفتم روشنش کردم صدامم انداختم پس کله امعین خواننده های راک این دسته جارو رو کج و کوله میکردم...گه گداری هم یه تکونی به کله ام میدادم و یه جیغ میکشیدم...تا رسید به این قسمت از اهنگ
حس میکنیم سکسی شدیم اوووو
روی موجای مکزیکوییم هه هه
لم دادیم روی شنای ساحل
دنیا رو میبینم تو او چشای زاغت
میگم اوووووووولالا
بعد جفت پاهام روضربدری کردم اومدم طی یه حرکت فوق حرفه ای بچرخم که یهو دنیا تیره  تار شد...یکم اینور و اونورم رو دیدم دیدم روشنه...سرم رو اوردم بالا دیدم بابام داره با اخم نگاهم میکنم
نیشم رو باز کردم و سوالی نگاهش کردم
گفت که حس میکنی سکسی شدی ها؟؟
چشمام گرد شد
گفتم:مگه میشنیدی چی میخونم؟
اینجور که تو میخوندی همسایه ها هم شنیدن
دوباره نیشم رو باز کردم براش
گفت روی موجای مکزیکویی پس اره؟
کله ام رو به معنی اره تکون دادم
گفت فقط تهش رونفهمیدم او لالا چی؟
پررو زل زدم تو چشمش
-بابا فازم رو پروندی خب تو اوج بودم
تکرار کرد:اولالا چی؟
یه چشمک بهش زدم
-اووووووولالا برم قربون اون پاها
اینو که گفتم دسته جارو رو پرت کردم تو بغلش لپشم کشیدم گفتم
قربون دستت این جارو رو بگیر خونه رو جارو بزن خیل کثیفه پسرم
اینو گفتم در رفتم
اصلا منو چه به کار خونه...والا
من و بابام همیشه سر 2 تا چیز مشک
ل داریم با هم
اولی اهنگ های به قول خودش بی محتوای من...که حتی مجبورس میکنم اونم گوش بده...چند وقت پیش مجبورش کردم ورس 1 تابستون کوتاهه رو حفظ کنه باهام بخونه
با صدای بلند اهنگ نخونم...که خب نمیشه اصلا قشنگییش به بلند خوندنشه...حالا گیریم صدام یکم نکره....بیخیال بابا کی اهمیت میده
زندگی همینه اقا
هر پدری باید یه دخت داشته باشه که اینجوری حرصش بده
دقت کردین تو هر خونه ای که دختر نیست چقدر اون خونه سوت و کوره؟




طبقه بندی: من یک سوتی هستم، من و زندگی خوبم، خاطرات،
? نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 02:57 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خود ازاری



یک نوع خود ازاری هم دارم اونم اینه که وقتی روزه هستم یا میزنم شبکه اشپزی و طرز تهیه انواع کیک و کاپ کیک میبینم یا ظرف نوتلام رو میذارم جلوم با حسرت بهش نگاه میکنم یا لواشکام رو از زیر تشک تختم در میارم انقدر بوشون میکنم تا به درجه غلط کردن برسم
نه گشنه ام میشه و نه تشنه فقط عین یه جن از بوشون تغذیه میکنم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت 10:54 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


توجه



دیروز داشتم تو اینستا میگشتم یهو بر خوردم به یه پستی که اقا پسری نوشته بود:چطور میشه دخترا دوست ندارن ازدواج کنن اما عاشق این هستن که مادر بشن...همچنین بعدش تیکه بی نهایت زشتی گفتن که بینهایت عصبی ام کرد
بنده زیر پستشون و همچنین اینجا اعلام میکنم:بهزیستی اعلام کرده به خانم های مجرد بالای 30 سال اجازه حضانت بچه میدن
تقریبا میشن مادر مجرد و به نظر من خیلی بهتره تا بخوان یه اقا بالا سر و وبال داشته باشن...



طبقه بندی: روزمرگی، من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 09:04 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلم میخواد



من دلم پیرسینگ لب میخواد اما خب با یه سرچ متوجه شدم خیلی درد داره
اما خب خیلی خوبه
نمیشه بدون سوراخ کردن باشه خب



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 08:25 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


حس غیرمنتظره



خیلی بچه بودم...تصویری که اون زمان از مامانم داشتم یه خانوم مهربون و خوشگل بود با موهایی که بلندیش تا پایین کمرش بود...همیشه وقتی از خواب بیدار میشدیم جفتمون جلوی اینه برس به دست مینشستیم...اول موهای منو شونه میکرد و میبافت...هر روز یه مدل...یه روز بافت فرانسوی میزد...یه روز دوگوش میبافت...یه روز یه وری میبافت...بعدش میرسید به موهای خوشرنگ و بلند خودش...شونه رو من توی موهاش میکشیدم...هرجا دردش میگرفت با مهربونی میخندید و میگفت:یواش مامان کندی موهامو...منم میخندیدم و میگفتم مامان خودت شونه بزن من خسته شدم...اخه موهاش خیلی پرپشت بود...خیلی خیلی پر پشت بود...میخندید و همه موهاش رو با حوصله شونه میکرد بعدش هم ساده ساده میبافت پشت سرش و با هیجان میگفت:پیش به سوی ساختن یه امروز قشنگ...اون وقتا معنی حرفاش رو خوب متوجه نمیشدم
بچگونه میپرسیدم:مامان مگه امروز رو میسازن؟...امروز ساختنیه؟مث خونه هایی که من با لگو مسازم؟
میخندید و میبوسیدم:اره مامان باید همیشه تلاش کنی امروزت رو خوب بسازی...مث خونه های بی نقصی که با لگو میسازی...همونا که کلی صبر و حوصله پاش میذاری...
اخه وقتایی که بی حوصله بودم فقط لگوها رو رو هم میذاشتم و یه چیز عجق وجق به اسم خونه میساختم
منم به تبعیت ازش میخندیدم و سر تکون میدادم...منو مینشوند پای تلویزیون و اول خونه رو جارو میزد...بعد نهار رو میپخت و بر میگشت پیش من...سر حوصله شعر یادم میداد...بازی میکرد باهام...صدای قهقه امون کل پادیز رو پر میکرد...گاهی خانومای همسایه هم میومدن خونمون یا ما میرفتیم پیششون...با هم استخر میرفتیم...خرید میرفتیم و...اخه اونوقتا مامانم سر کار نمیرفت همیشه پیشم بود...تنهایی برام معنا نداشت
اون وقتا من 2 سالم بیشتر نبود اما تک به تک خاطراتش رو یادمه...بابا که عصر میومد خونه نهارش رو میخورد...اخه فقط دست پخت مامانم رو دوست داشت...غذاهای خارجی هم با معده اش سازگار نبود یا حلال نبود و نمیشد خورد
بعد نهار میگفت اماده شین بریم بیرون...و 10 دقیقه بعدش همه اماده بیرون بودیم...اخه اونوقتا که لوازم ارایش انچنانی و مدل موی انچنانی مد نبود که بخوان وقت تلف کنن برای بیرون رفتن 2 ساعت پای اینه باشن...یه مانتو بود و یه رو سری...گاهی فوقش یه رژ
خلاصه تا شب بیرون بودیم و میگشتیم...اون موقع ها تک فرزند بودمو حرفم بالا بالاها بود...کافی بود اشاره میکردم تا هرچی میخوام داشته باشم...خلاصه حس پرنسس ها رو داشتم...شاهانه زندگی می کردم...فک میکردم زندگی همیشه همینقدر خوبه و ما همینقدر خوشبختیم...بین خودمون باشه هااا زیادی لوس بودم...تک بچه بودن و اولین نوه دختری بودن هم مزید بر علت شده بود تا زیاد از حد لوس بشم و از نظر خودم غیر قابل تحمل
گذشت تا 3 سال بعدش یه روز مامانم اومد خونه اما چیزی از اون موهای بلندش باقی نمونده بود همش رو کوتاه کرده بود پسرونه زده بود...از اون همه زیبایی فقط یه دسته 70 سانتی موی بافته بود تو دستش
اون روز کپ کردم...برای موهاش گریه کردم...ازش دلیل خواستم...با مهربونی منو کشید تو بغلش و گفت میخواد برام یه نینی بیاره...خوشم نیومد قهر کردم و رفتم...چند ماهی گذشت شکم مامان بزرگ تر شد و موهاش سفید تر...برای من که مامانم رو همیشه با موهای رنگ کرده و هیکل قشنگ دیده بودم سخت بود...روز به روز از اون موجود ناشناخته تو شکمش بیشتر متنفر شدم...کم کم مامانم خسته تر میشد و کمتر کنارم وقت میگذروند...بیشتر خواب بود...روز به روز تنهاتر شدم...دیگه مامان غذا درست نمیکرد اخه به بوی غذا حساس بود...دیگه جایی نمیرفتیم...کسی هم خونمون نمیومد...حالا دیگه من بودم و خودم...تنهای تنها...حوصله ام سر میرفت...بغض میکردم...میرفتم بالای سر مامانم کلی داد سر اون موجود تو شکمش میزدم و میگفتم ازش متنفرم...میگفتم اون مامانو زشت کرده و از من گرفتتش...مامانم میخندید از خوبی های داداش یا خواهر دار شدنم میگفت اما منم متنفر بودم از شریک.
ماه های اخر بود توی شهریور بودیم که یه روز بابا بهم گفت الهام میای بریم برا مامانت کادو بخریم؟ذوق زده شدم و گفتم بریم...بابا میخواست به مناسبت به دنیا اومدن اون موجود نفرت انگیز برا مامانم گردنبند بگیره...اونجا بود که یه کلید طلایی خوش رنگ و کوچولو تو ویترین دیدم و به بابام گفتم:اینو برام میخری...بابام لبخندی زد و گفت الان نه یه وقت دیگه...این جمله رو تعبییر کردم که برات نمیخرم...از بابام بدم اومد...برای اون موجود ناشناخته داشت کادو میخرید اما اون گردنبند خوشگل رو برای من نگرفت
قهر کردم و رفتم دم در طلا فروشی...لحظه اخر چشمکش رو به طلافروش دیدم اما اهمیت نداشت فک کردم دارن مسخره ام  میکنن و این بیشتر حرصیم میکرد...دیگه بد اخلاق شده بودم و بهونه گیر...الان که فکرش رو میکنم تحمل کردنم برای بقیه چقدر سخت بود
رسید به ماه مهر و دل خوشی من برای نزدیک بودن تولدم...خوشحال بودم که کمی فکرم از حسودی به اون موجود ناشناخته که حالا میگفتن پسره و امیر صداش میزدن میره به سمت تولدم و کمی خوشحال میشم...پیش دبستانیم هم شروع شده بود و سرم به مدرسه گرم بود...تا اینکه یه روز به جای اینکه بابام بیاد دنبالم دوست مامانم اومد و بهم گفت که امیر به دنیا اومده و مامان اینا بیمارستانن و من باید برم خونه اونا تا بابام بیاد دنبالم حالا بیشتر حرص میخوردم...بابای من دنبال من نیومده تا بره پسر جونش رو ببینه
این فکر جری ترم میکرد که امیر حتی ماه تولدم رو هم دزدیده...هر دو مهر ماهی بودیم و این بیشتر عصبی ام میکرد
فردا صبحش مامان و امیر و بابا اومدن دنبالم و با هم رفتیم خونه...با دیدن مامان بزرگ و بابابزرگم تو خونه خوشحال شدم و با ذوق بغلشون کردم اما حتی اونا هم بعد از بغل گرفتن من رفتن بالا سر امیر...با بغض وارد اتاق خودم شدم..هیچکس منو دوست نداشت...بابا صدام زد تا برم امیر رو ببینم اما من علاقه ای به دیدنش نداشتم...اما خب صدام زده بودن و باید میرفتم...رفتم بالا سر مامانم و به اون موجود کوچولویی که از گریه قرمز شده بود خیره شدم...بلند گفتم:چقدر زشته...مامانم خندید و گفت اسمش امیره...ببین چه داداش خوشگلیه...دهنم رو کج کردم و بازم بهش خیره شدم...مامانم صدام زد...نگاهش کردم...بازم خندید و گفت نمیای بغلم؟...گفتم:نه تو مامان امیری نه مامان من...تو دیگه مامان من نیستی
اینو گفتم و رفتم تو اتاق بابام اومد داخل پیشم نشست و گفت داداشت رو دوست نداری؟بازم دهنم رو کج کردم و گفتم:نه ازش متنفرم...بابام گفت:حتی اگه برات کادو خریده باشه؟ یهو خندیدم و گفتم:کادو؟امیر برام کادو خریده؟ از خنده ناگهانی من
خنده اش گرفت و گفت اره
گفتم چجوری؟
گفت:از پیش خدا برات کادو اورده
ذوق مرگ شدم و گفتم واقعا؟...کجاست؟
یه جعبه از جیبش در اورد و داد بهم
تندی با ذوق بازش کردم...با دیدن همون گردنبند کلیدی که تو مغازه دیده بودم بیشتر ذوق کردم و گفتم:بابا اون از کجا فهمید من اینو دوست دارم؟بابام خندید و گفت از اون بالا داشت نگاهت میکرد
گفتم:ینی میدونه ازش متنفر بودم؟
سرش رو به علامت نه تکون داد و گفت:نه ولی به من گفت خوشحاله که بهترین و مهربون ترین و خوشگل ترین خواهر دنیا رو داره که همیشه مراقبشه
با بهت گفتم:بلده حرف بزنه؟
گفت: با زبون نی نی ها حرف میزنه فقط مامان و باباها میفهمن چی میگه
گفتم پس من نمیفهمم
گفت نه
جواب دادم:پس کی میفهمم؟
بابام خندید:وقتی خودت مامان شدی
منم خندیدم و گفتم اخ جون
بعد از اون سعی کردم امیر رو دوست داشته باشم...هرچند کلنجار رفتنامون بازم بود...وقتایی که میرفتم بالا سرش و دلم میخواست خفه اش کنم...وقتایی که گریه هاش عصبی ام میکرد...دلم میخواست تمام بدنش رو که حالا سفید شده بود با گاز هام دوباره قرمز کنم اما نمیذاشتن(وحشی بودم واسه خودم)...محبت های مامان بابام رو به حساب خودم میدزدید...تا مدت ها مامانم رو مامان امیر صدا میزدم...وقتایی هم که دوستش داشتم به همه میگفتم بزرگ شدم میخوام با داداشم ازدواج کنم...خل بودم دیگه...اما خب الان از داشتنش خوشحالم...شاید هنوزم گاهی دعوا داشته باشیم اما خب بازم عاشق همدیگه ایم
به همین قهر و اشتی هاس که زنده ایم و ابراز علاقه میکنیم
این تقریبا حال و روز خیلی از ماهایی که بچه اول بودیم بوده...به نظرم جالب بود احساسات خودم رو تقریبا با همون تصورات و زبون بچگونه توصیف کنم
اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشین



طبقه بندی: فانتزی های من، من و زندگی خوبم،
برچسب ها:بچگی،حسودی،تک فرزندی،حس بد،حس خوب،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 03:52 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مثلث: صفحه، قلم، نگارنده



ماجرای دست
به قلم شدن من برمیگرده به خیلی خیلی خیلی قبل تر از اینکه بتونم بنویسم...مثل خیلی از بچه های دیگه با نقاشی...اما نه نقاشی که صرفا برای پر کردن اوقات فراقت باشه...
شاید 1/5 سالم بود که به خاطر پدرم مجبور شدیم بریم یه کشور دیگه...و تو اوج زمانی که من احتیاج داشتم با بچه های هم سن و سال خودم ارتباط برقرار کنم محکوم شدم به سکوت...چون زبون اون کشور رو بلد نبودم...افرادی هم که هم گروه با پدرم اومده بودن برای دیدن دوره های کاری متاسفانه یا مجرد بودن یا بچه نداشتن...این شد یه اوایل خیلی کم حرف شدم...برای من پرحرف خیلی عجیب بود...بابام خواست بهم روسی یاد بده تا حداقل از این طریق بتونم با هم سن و سال هام ارتباط برقرار کنم اما متاسفانه مامانم اجازه نمیداد...میترسید تو این 3 سال زبون مادری یادم بره...این شد که من سعی کردم وقتم رو با بزرگتر ها بگذرونم که از قضا عاشق بچه بودن...اما خب بازم بود روزایی که اونا نبودن و من دلم هم بازی میخواست...گذشت تا با یه خانواده ی روسی اشنا شدیم که اینا یه پسر داشتن تا اونجایی که یادم میاد 2 سال از من بزرگتر بود...وقتی میرفتیم پیش هم نه من روسی بلد بودم باهاش حرف بزنم و نه اون ایرانی...پس روی اوردم به دفتر و مداد

اونجا بود که مامان و بابام متوجه شدن و برام مداد رنگی و دفتر نقاشی خریدن تا راحت باشم...هیچوقت اون مداد رنگی های 24تایی که تو جعبه فلزی بودن و اون دفتر نقاشی با طرح یه منظره قشنگ رو یادم نمیره...رنگ های زنده و شادی که بع نقاشی های توی دفترم جون می بخشیدن...ذوق میکردم وقتی از طریق نقاشی هام حرف میزدم با رفیقای روسم...هرچی که دلم میخواست رو میکشیدم و باهاشون حرف میزدم کم کم ذوق نقاشیم زنده شد...نسبت به سنم خوب میکشیدم...این شد که مامانم تصمیم گرفت یکم که بزرگ شدم بفرستتم به صورت حرفه ای یاد بگیرم...تو این بین پدرم دوستی داشت که ازقضا مجرد بود و پر حوصله و بیکار...منم عاشقش بودم بس که مهربون بود...همیشه هم تو اتاق اون بودم...کم کم بهم یاد داد بنویسم از اسم خودم شروع کرد...هیچوقت اولین باری که یاد گرفتم اسم خودم رو بنویسم یادم نمیره...برعکس مینوسشتم از چپ به راست...تا یه مدت هرجا میرفتم از در و دیوار تا هرجایی که جای خالی داشت اسم خودم رو مینوشتم...بعدش که بزرگتر شدم و مجبور شدم تو دفتر های چهارخونه برای مدرسه مشق بنویسم...هیچ دوستشون نداشتم...من کاغذ سفید رو بیشتر از اون کاغذ های کاهی چهارخونه میپسندیدم...اما مجبور بودم...بعدش که بزرگتر شدم و رسیدم به کلاس سوم ذوق اولین انشا ام رو داشتم...وقتی موضوع داد شغل اینده خود...رفتم خونه اما اصلا بلد نبودم بنویسم...نمیدونستم چی بنویسم...ترجیح میدادم نقاشی اش رو بکشم...این شد که دفتر به دست رفتم پیش مامانم...
_مااااااااماااااااااااااان من بلد نیستم بنویسم
این شد که کل انشا سوم و چهارم دبستانم رو مامانم یه شمای کلی بهم میداد و من سعی میکردم جمله بندی کنم و بنویسم...اوایل گریه میکردم که تو دیکته کن من بنویسم اما قبول نمیکرد...و چقدر مدیونشم که قبول نمیکرد
رسید به پنجم دبستان و اون انشا خاطره انگیز...دیگه راه افتاده بودم و خودم متن انشا ام رو انتخاب میکردم...فهمیده بودم لذت بخش ترین کار نوشتنه...موضوع انشا چهار فصل بود و من یکی از اعجاز انگیز ترین انشا هام رو نوشتمو...معلمم باور نمیکرد که من نوشته باشمش برای یه پنجم دبستانی واقعا ثقیل بود...مامانم احضار شد مدرسه و وقتی معلمم ازش پرسید مامانم مطمنش کرد که انشا از خودمه...اونجا بود که معلمم راجب نوشتنم سخت گیری کرد...سعی کرد کمکم کنه تا استعدادم رو پرورش بدم اما حیف که زمانش کوتاه بود
رسیدم به راهنمایی و معلم ادبیاتم که هنوزم مدیونشم...اوایل خیلی مهم نبود برام...یه جورایی اصلا به نوشتن به طور جدی فکر نمیکردم...تا چند تا از نوشته هام رو نشون خانم ابطحی دادم...مطمئنم کرد که استعدادش رو دارم...بهم گفت نثرت رو قوی کن و چندین کتاب از رمان های شاهکار های جهان تا اموزش نویسندگی بهم معرفی کرد...کم کم راه افتادم ولی دیگه راهنمایی هم تموم شده بود و حالا دبیرستان...جایی که ماها پر از حرف بودیم اما کسی اهمیت نمیداد...دیگه زنگ انشایی وجود نداشت...همش کنکور بود و درس و سرکوب خوشی ها برای رتبه بهتر...اما من به طور جدی با یه موضوع از نظر خودم معرکه شروع کردم به نوشتن...بیش از 10 باز تا نصفه نوشتم اما وقتی از اول میخوندمش میدیدم میشه هنوز بهتر بشه...در کنارش متن های کوتاهی که مینویسم و باهاش خودمو اروم میکنم...نمیدونم از نظر بقیه هم نوشته هام ارزشی داره یا نه...قشنگه و به دل میشینه یا نه...ولی خب خودمو خیلی اروم میکنه
و از بابتش خوشحالم
این شد خلاصه ای از دست به قلم شدن من از کودکی تا حالا
ایده این موضوع از دوست عزیزم بود...دوست داشتین میتونین بخونینش
لینک نوشته دوستم
:http://el-street.blog.ir/post/%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%AB-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D8%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87#comments
اگه بی نمک یا مسخره بود به بزرگی خودتون ببخشین...فقط حالت یه چالش بود...خیلی وقت بود چرک نویسش کرده بودم امروز اعتماد به نفسش رو پیدا کردم بذارمش



طبقه بندی: من و زندگی خوبم، فانتزی های من،
? نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ساعت 03:54 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خواننده های خانوم


باورتون میشه یه زمانی از خواننده های خانوم متنفر بودم
فک میکنین چرا؟
چون بدم میومد خانومه داره یا قربون صدقه مرده میره یا التماس میکنه که برگرده
میدونم خلم نیازی به یاداوری نیست
بچه بودم و خل و چل
یادم میوفته داغون میشم



طبقه بندی: من یک سوتی هستم، من و زندگی خوبم،
برچسب ها:خل و چل بازی های من،خواننده های خانم،تنفر،سوتی،بچگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1396 ساعت 07:00 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


زنده ام



زنده ام...فقط نت رو ازم گرفتن الانم یواشكی اومدم




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 04:15 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اوج بدبختی


اوج بدبختی اونجاست که تو یه خانواده گوشت خوار...تاکید میکنم گوشت خوار نه همه چیز خوار...تو یک عدد گیاهخوار باشی



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 12:48 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بررررررف



جا داره از همین تریبون در همین ساعت از بامداد اعلام کنم جیییییییییییییییییییییغ داره برف میاد...الان میگین خب عادیه همه جا بارش برف شروع شده اما من باید بگم که اینجا در تاریخ به خودش رنگ برفم ندیده بوده و باید در تاریخ نوششششت
شاد شدم بی دلیل فقط به خاطر برف...برف معرکه ترین اتفاق ساله
زندگی همین شادی های کوچیکه دیگه



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 05:57 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


کتاب



احساس میکنم از کتاب ها میترسم
هروقت خود را در میان کتاب ها میبینم
با صراحت بی رحمانه ای احساس نادانی میکنم
کتاب:نون و نوشتن
نویسنده:محمود دولت ابادی




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 01:02 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تنهایی



فرق بزرگیست میان کسی که تنها مانده و کسی که تنهایی را انتخاب کرده است...
گابریل گارسیا مارکز




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 09:12 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


در جمعی از معلم ها



تا حالا شده یه مهمونی دعوت بشین که از دم همه شرکت کننده هاش معلمای دبستانتون باشن
کاری به تقلبای اسم فامیلشون ندارم...که البته اینا همونایی بودن که وقتی میخواستن امتحان بگیرن مجبورمون میکردن یه کیف به ارتفاع 2متر بذاریم بینمون
کل دوره دبستانمون تف مالی شده گذشتااا
تازه پی بردم به قران
تازه دعوا هم میکردن..موهای همدیکه رو میکشیدن...هی هم به یکیشون که سر کلاس خیلی سخت گیر تر بود میگفتن خانم اجازه این موی ما رو کشید
منم مسئول نوشتن اسای خوب و بد کرده بودن
یکیشون که کمر بندش رو در اورده بود داشت یکی دیگه رو باهاش خفه میکرد
بعدش اوج حقارت این بشه که معلم پرورشی که ما رو سر یه {{بیتربیت}}گفتن بازخواست میکردن یهو فحش مثبت18 بدنینی هنگگگگ موندم بعد تازه معنی هاشونم با هم چک میکردن
بعد معلمای دبیرستان به ما میگفتن شما چقدر وحشی هستین
خو لامصب از پایه اموزشمون خراب بوده
من هنوز تو فاز فحشای +18اشون هستم
معلم قران که دیگه نگووووو....بریک دنس بزنه وسط...خدا وکیلی ملق نزد فقط...
بعد این وسط همه برگردن بگن الهام برنامه اینده ات چیه
من اون وسط:
-میخوام برا بابام زن روس بگیرم
خب میخوام بگیرم...بده ادم یه نامادری روس داشته باشه؟
تا اخر مجلس همه فحشم میدادن
مدرسه نداشتیم که...یه پا دیوونه خونه لایو رکورد بوده



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 12:53 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


امتحان


بیاین هنوز تظاهر کنیم امتحان داریم که سریال دیدن حال بده
چرا اخهههه
فقط دوره امتحانا حال میده...اوج لذتش هستاااااا



طبقه بندی: من و زندگی خوبم، فانتزی های من،
? نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت 11:06 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ولنتاین


دوست پسرم گفت یا این سوسکا رو بخور یا کات کنیم
فک کرده میتونه ولنتاین رو بپیچونه
فقط یکم مزه اش تلخ بود
پ.ن:من دوست پسر ندارم خدا رو شکرولی عجیب با این حال کردما
پسرا فک کردن خیلی زرنگن
وااااااالاااااا



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 02:26 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

Design By : Bia2skin.ir