دختر باران
هرچه باداباد


بی حوصله



حوصله ام پوکید



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 08:56 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مهربانی

همیشه مهربان خواهم ماند .


حتی اگر کسی قدر مهربانیم را نداند.


من خدایی دارم که به جای همه برایم جبران میکند…



طبقه بندی: روزمرگی، قابل تامل،
? نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت 05:41 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


توجه



دیروز داشتم تو اینستا میگشتم یهو بر خوردم به یه پستی که اقا پسری نوشته بود:چطور میشه دخترا دوست ندارن ازدواج کنن اما عاشق این هستن که مادر بشن...همچنین بعدش تیکه بی نهایت زشتی گفتن که بینهایت عصبی ام کرد
بنده زیر پستشون و همچنین اینجا اعلام میکنم:بهزیستی اعلام کرده به خانم های مجرد بالای 30 سال اجازه حضانت بچه میدن
تقریبا میشن مادر مجرد و به نظر من خیلی بهتره تا بخوان یه اقا بالا سر و وبال داشته باشن...



طبقه بندی: روزمرگی، من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 09:04 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خوب بودن لازمه انسانیت...


کودکان‌تان را از جهنم نترسانید... ذات او را پاک پرورش دهید... وعده ی بهشت به او ندهید٬ به او بیاموزید: خوب

بودن لازمه‌ی انسانیت است...



طبقه بندی: قابل تامل، روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 04:13 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


پیری



امروز بابام بهم گفت بیست سالت شده هنوز هی جیغ جیغ میکنی خجالت بکش دیگه بزرگ شدی
این جمله رو وقتی گفت که داشتم با اسکوتر خواهرم تو راهرو میرفتم و از خوشی جیغ میزدم... با شنیدنش دست از بازی و جیغ زدنم کشیدم و با غضب گفتم من 19 سالمه...پدرم جواب داد عزیزم یه حساب سر انگشتی بکن مهر 96 که بشه 20 سالت تموم شده و وارد 21 میشی 
یکم سکوتت اختیار کردم و تو ذهنم دو دوتا چهارتا کردم دیدم ای وااااااااااای...جدی جدی 20 سالم شد؟چرا اخه؟
حس پیری کردم...یهو بغض نشست تو گلوم...چجوری انقدر سریع بیست سال گذشت؟این انصاف نیست
سرم رو بالا اوردم و عصبی گفتم:من 18 سالمه باهامم بحث نکنین نشنوم هی بگین 20 سالت شد 20 سالت شدااااا
تازه فهمیدم چرا خانوما به یه سنی که میرسن بدشون میاد ازشون بپرسن چند سالته
یاد اور حس پیری اون هاست...که پیر شدن
تا خود تولد امسالم هر سال با ذوق و شوق تولد گرفتم و هی خوشحال شدم 1 سال بزرگتر شدم اما....
امسال دلم نمیخواد برسم به مهر ماه...یه غم کهنه ای حس میکنم...که واقعا دارم پیر میشم...برای خانم ها روند جوونی فقط تا 20سالگی هست...بعد از اون دیگه روند پیری شروع میشه
امیدوارم هیچوقت تولد امسالم نرسه...یا حداقل کندتر برسه...




من نمیخوام پیر بشم




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ساعت 05:28 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خسته ام



از این همه سکوت خسته ام
دلم یه اتفاق خوب میخواد
دلم به گریه چند ساعته میخواد که تمام غصه هام رو بشوره و سبکم کنه...این روزا اشکم باهام غریبه اس...اوجش 4 تا هق هق بدون اشکه
کلافه و پر از حرف های ناگفته ام
از قوی بودن به شدت خسته ام
دلم یکی رو میخواد که از چهره و حرفام بفهمه دردم چیه
من از این خنده های فیک و مسخره روی لبم متنفرم




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 06:51 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تنهایی های من


دارم دق میکنم...نمیتونم با کسی راجبش صحبت کنم...بیش از اندازه افسرده ام...کاش زودتر تموم بشه این اشفته بازار...از قوی بودن خسته ام



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 03:48 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شکست خورده


ادم های شکست خورده ادم های خطرناکی هستن.اونا میدونن که هر اتفاقی بیوفته بالاخره اخرش دوباره حالشون خوب میشه!

تباهی




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 11:04 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


برو


وقتی راجب رفتارات اشتباه برداشت میکنن فقط برو...

دیگه رنگی نمونده...جز قرمزززززززززززززز

پ.ن:مسخره ترین چیز اینه که بین رابطه 2 نفر باشی اونم ناخواسته



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 01:15 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اینقدر به خودت اعتماد داشته باش


  • اینقدر به خودت اعتماد داشته باش
    که از کســـانی کـه آزارت میــدن
    دل بـکنی ...
    گاهی بعضیها کارشون فقط چیدن بال آرزوهای شماست ...!





طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 01:56 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


فرار



همیشه دلم میخواسته فرار کنم...یه جورایی هدفم شده...فرار از خانواده...دوستا...اشناها...نزدیکا...هرکسی که میشناستم...هرکسی که حتی اسمم میدونه...حتی از هموطن...اصلا دلم میخواد از ایران برم...برم جایی که هیچکس نشناستم...کسی حتی اسمم ندونه...یه جایی که مردمش برعکس ایرانی ها سرد باشن...که زیر ذره بین نباشی...که برای خودت زندگی کنی نه حرف مردم...یه جایی که حتی اگه کسی ازت ناراحتم شد برات مهم نباشه...بگی به جهنم...یه جایی که ترس از فاش شدن نداشته باشی...کسی حرفاتو برای کس دیگه نزنه...کسی تهدیدت نکنه...برم . تمام خاطراتی که داشتم رو فراموش کنم...اصلا همه چی یادم بره...ریست مموری...ازاد و بیخیال و بی قید
افسوس که هنوز نمیتونم
این حجم از دلسردی خیلی وقته تو وجودمه...با رگ و پی ام یکی شده...دلم یه زندگی تازه میخواد
یه زندگی تازه تو کشور تازه به دور از هر خاطره و اشنایی
مثل بهار داستان...اونم رفت...اما خیلی دیر رفت...اخه اخرای عمرش بود...اخه طاقت نداشت عزیزانش اونو حین درد کشیدن ببینن...رفت و تو غربت مرد....رفت تا ارتینش ذره ذره اب شدنش رو نبینه...من شاید ارتینی تو زندگیم نباشه...اما مامانم که هست...بابام که هست...دوستام که هستن...کاش منم میتونستم برم...چه کنم که بسته پایم
اما....
میرم...
به خدا قسم که یه روزی حتی اگه 10 دقیقه به مرگم مونده باشه میرم
میرم و اینجا رو با تمام خاطرات خوب و بدش فراموش میکنم
عین یه گربه بی صفت میشم...همه چی رو از یاد میبرم...خوبی هایی که بهم شد
اما...
هرچی فکر میکنم
میبینم من نمیتونم مثل خیلیا بیصفت باشم...من نه خوبی ها یادم میره...نه بدی ها
همش هست...ته ته ذهنم...حتی شاید به زبون بگم فراموش کردم...اما ته ته قلبم تک تکش رو یادم میمونه
پ.ن:این مدت محدود شده بودم زیاد اجازه نداشتم بیام نت...هنوزم محدودم اما کمتر شده...شرمنده که نمیتونم به همتون سر بزنم...جبران میکنم



طبقه بندی: روزمرگی،
برچسب ها:فرار،دوری،سرد شدن،خسته شدن،زندگی تازه،هدف تازه،میکوبم تا ته،
? نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 10:03 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


احمق



گاهی اوقات باید بگذری
و بگذاری و بروی
وقتی میمانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت 02:06 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دادگاه های ذهنی



هیچوقت به به گناهتون جلوی کسی غیر از خدا اعتراف نکنید بخشنده ترین ادم ها هم اخر یه روز میشن اون دادگاهی که برای هر کلمه اعترافت متهمت میکنن



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 01:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بعضی دخترا



...
یه سری دخترا هستن که...
تیپ های سنگین خاصی میزنن... اکثرا مشکی پوشن... اودکلن خاص...
قهوه رو بدون شیر و شکر میخورن... تلخه تلخ!
دخترایی که ساعت 1 شب به بعد تنها یه آهنگ خاصو 100 بار گوش میکنن...
همونایی که تنها کافه و رستوران میرن...
شبا تنهایی قدم می زنن...
از دور که نگاشون میکنی ابروهاشون گره خورده تو هم...
همش فکر میکنن...
ولی وقتی نزدیک میری و باهاشون صحبت میکنی با نگاه و آرامش خاصی باهات حرف میزنن !
توی جمع با لبخند رو لبشون،میرن تو فکر و داغون میشن..
اینا بهترین آدما برا درد و دلن...
همونایی که راجبه همه چیز اطلاعات دارن و نگفته میفهمن...
اما این دخترا یه زمان مثل بقیه دخترای معمولی بودن !!!
یه زمانی خیلی شاد بودن..
با صدای بلند میخندیدن و خیلی شیطنت های دیگه...
تا اینکه یه روز، یه پسر اومد تو زندگی شون...
عاشق شدن...
پسری که زندگیشون رو عوض کرد ،
تنهاشون گذاشت و بی دلیل رفت !!!
از اون روز این دخترا خیلی عجیب و خاص شدن...
خلاصه این دخترا از دور خیلی خوب و جذابن...
ولی اگه بخوای وارد زندگیشون بشی...
وقتی بهشون بگی دوست دارم ، غصه رو تو چشاشون میبینی...!
انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم!!!
مکالمه های تلفنیشون کوتاه و مختصره و اکثرا زیاد حرف نمیزنن...
برا قرارشون عجله و هیجان ندارن!
این دخترا دیگه خیلی سخت اعتماد میکنن !
اگه بهشون دروغ بگی ، سعی نمیکنن ثابت کنن و مچ بگیرن و...
بلکه...
یه لبخند کوچیک با چشای خمار میزنن و آروم پا میشن و میرن...
وقتی رفتن دیگه هیچ وقت برنمیگردن .
حالا حالا ها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمن...!
این دخترا بزرگترین دردای دنیا رو تحمل کردن...
یادت نره دیگه هر دردی براشون درد نیست

پ.ن:فقط قشنگ بود گذاشتم...همین




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 01:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلشکسته


خدایا من بیش از 200 تا استخون دارم...تازه شیرم نمیخورم راحت میشکنه...چرا اخه فقط دلم؟




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 06:47 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شاید برای همین من هرگز نتوانسته ام چیزی را دور بریزم



آخرسر فقط وسایلت از تو میمانند. شاید برای همین من هرگز نتوانسته ام چیزی را دور بریزم. شاید به این خاطر جهان را تلنبار میکردم: در این امید که وقتی مُردم، جمع تمام چیزهایم نشانه ی زندگی بزرگتری از آنچه داشتم باشد.”

 رمان تاریخ عشق

نوشته ی نیکول کراوس




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 11:36 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دردناک


دردناک تر از این نبوده و نیست که یه عمر تصوراتت راجع به یه نفر اشتباه بوده!!!



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1395 ساعت 05:52 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ارتفاع



تمامِ آدمهایى كه از ارتفاع میترسند

یك روز
یك جا
یك لحظه
داشتند سقوط میكردند و
دستشان را به امیدِ گرفته شدن دراز كردند
اما نبوده دستى
نبوده تكیه گاهى
و طورى با سر زمین خوردند ،
كه حالا از یك پله ى نیم مترى هم ترس دارند !
هواى این آدمها را باید داشت
اگر دستشان را نمیگیرید ،
هُلشان هم ندهید !
.

علی قاضی نظام




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 08:00 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


کاش


کاش مرد ها میفهمیدند
درد های زن ها را
باید از نگاهشان فهمید
چون یک زن هیچوقت درد هایش را به زبان نمی اورد




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 18 دی 1395 ساعت 05:17 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سوال



دوستان کسی اینجا هست که فوبیا داشته باشه؟واقعا به جوابا نیاز دارم



طبقه بندی: روزمرگی، فانتزی های من،
? نوشته شده در جمعه 17 دی 1395 ساعت 05:21 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

Design By : Bia2skin.ir