تبلیغات
دختر باران - مطالب روزمرگی
دختر باران
هرچه باداباد


سرماخوردگی



سرماخوردگی شدید با سرم و امپول و دارو در شهریور خر است:/


طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 11:43 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خسته



كاش دخالت كردن رو تموم میكردن
 كاش میفهمیدن من خودم داغون ترم از همه
كاش میفهمیدن خنده های من از روی شادی نیست
كاش میفهمیدن....
كاش یكم میشناختنم
كاش من نبودم تا باعث عذابشون باشم
كاش من نبودم تا ناراحتشون نكنم بیشتر از این
كاش من نبودم كه تا این حد مایه سرافكندگیشون نباشم
 كاش... كاش تموم میشد این زندگی احمقانه كه از اولشم قرار بود نباشه...خود احمقم اصرار داشتم باشم...حالا كم اوردم...خیلی بیشتر از خیلی....
كاش برای یه بارم كه شده خدا به حرفم گوش میداد و تمومش میكرد...من غلط كردم اصرار كردم بمونم...الانم اصرار میكنم برم...میشه منو ببری؟؟؟من از اینجا خستم
 این زندگی رویای من نیست میدونم اینجا جای من نیست خدا منو ببین



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 01:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اینستاگرام


سلام دوستان
پیج اینستاگرام وب:raingirl_523
_
از قبل کنکور برنامه داشتم یه پیج اینستا باز کنم براش متاسفانه حوصله اش دو نداشتم
دوست داشتین بهم سر بزنین
با تشکر
البته وب به قوت خودش باقی هستااااا



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 31 تیر 1396 ساعت 09:43 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اهنگ ارش


در پی پخش اهنگ جدید ارش به نام اسمت چی چیه بعضی پیج ها اومدن یه قسمت از اهنگ رو گذاشتن نوشتن نظرتون چیه
بعد بعضیا اومدن هی نوشتن چرته...بی معنیه...این شد اهنگ؟؟
خب اخه ببخشیدا مگه اهنگ پارتی باید معنی داشته باشه؟واسه رقص دیگه...برو مسعود صادقلو و حامد همایونتو گوش کن خب
والا به خدا
اعصاب نمیذارن برا ادم که
اهنگ به این خوبی
مثلا کی وسط مهمونی دنبال معنی اهنگه که شما دومیش باشین؟؟
شاد باشین با اهنگ...معنی میخواین چیکار



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 11 تیر 1396 ساعت 03:03 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


...


این روزا بی اندازه حالم بده...صبح تا شب یه گوشه مینشینم  غصه میخورم برای روزایی که رفت...برای من خودخواهی که بازم یاد مادرم نبودم تا کمی خوشحالش کنم و حالا...
فکر کنم جز غم و اندوه هیچ چیزی ندارم براش
یه زمانی بی اندازه به من و افتخاراتم افتخار میکرد...مایه افتخارش بودم...اما الان...
از خودم بیزارم برای تمام روزایی که سعی کردم هدفم رو فراموش کنم
چند روزی هست چشمام باز هم نمیشه...همه جا رو تار میبینم...همش گوشه اتاقم روی تخت به زمانی که گذشت فکر میکنم
به هدفی که میونه راه گم شد...به ادمایی که توی این راه اون اولاش ضربه زدن بهم...به بی عرضگی خودم و خودم خودم بی توجیه اضافه
چند روزیه همش حالت تهوع دارم...مدام عق میزنم تا بلکه خالی شه این احساسات بد درونی ام...اما حاصلش هیچ چیز نیست...خون دماغ شدنم مزید بر علت که بی عرضگیم رو ثابت کنه...دیگه از عتماد به نفس اولیه ام خبری نیست...دیگه از روزای تو اوج بودنم خبری نیست...بازیگوش بودن خوبه...ولی نه تا زمانی که به هدفت صدمه بزنه...خانواده ات رو نابود کنه... و سر اخر خودت رو.
لرزش های عصرونه و کابوس های شبونه...عق زدن های روزانه و بی اشتهایی مداوم...گود شدن زیر چشم و در عین حال پف کردن چشم...سرخ شدن چشم و تاری دید...تمام این ها میشه مهری که دهانت رو میدوزه تا نتونی حتی حرف بزنی با کسی...حوصله دیدن ریخت خودم رو تو اینه ندارم...یه دختر افسرده هپلی...موهای سیخ سیخ و چشمای ورم کرده...بینی باد کرده و سرخ...لب های کبود یاگاهی سفید...کی حوصله دیدن این چهره رو داره...درمقایسه با روز هایی که همین دختر 50 مدل کرم و ماسک میزد...بدون رژلب اصلا از اتاقش بیرون نمیرفت...گاهی خیلی به خودش حال میداد و یه سرمه هم میکشید...موهای کوتاه شده اش رو مرتب شونه میکرد و با گیره بالا نگه میداشت...گاهی هم با سشوار مدل دار توی صورتش میریخت...اصلا قابل قیاس نیست با دخترک گم کرده راه امروز
دیگه بوی عطرش همه رو خفه نمیکنه...دیگه صورتش به لبخند مزین نمیشه...دیگه برنامه نداره تابستونش رو بترکونه...دیگه باشگاه رفتن رو فراموش کرده...الان فقط یه چیز که توی سرش میچرخه و میچرخه:بکش به جبران تمام روزایی که تلف کردی برای چیزای بی ارزش...برای فیلم های مزخرف...برای اون بیرون رفتن های الکی...برای وقت هایی که کشتی...برای کتاب هایی که یواشکی خوندی...و یه صدا از مهراد که میپیچه توی گوشش و نمیدونه برای کی باید بلند فریادش کنه:
-گیج و ویج تویه دایره ، میچرخم مثه پرگار // دستامو سفت بگیر چون الان لبه پرتگام
امروزم وصله به دیشب // خسته ، چت ، خوابم میاد ولی این چشا بسته نمیشن
حال نمیکنم افتاب اومده بیرون باز // موندم خونم از دیروز باهام
باز رفتی شدم فاز منفی // با اون لیوان و با اون سیگاره توش
صبح تا شب بیداری روحتو میشکافی // میخوابی روز و چیواسو بلوز
واسه همینه که عکست تو آینه وا میره // باریک و خالی و تاریکه
گاهی فکر میکنم اگر صداهای مهراد و کوروش رو نداشتم چطور میتونستم زندگی کنم؟
معتادم به شنیدن صداهاشون اونم هرشب و هر شب
اینه سرگذشت این روزای من
1396/04/06
ساعت:15:40
بمونه به یادگار هفته اخر یک کنکوری




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته، خاطرات، خود آموخته، قابل تامل،
? نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 03:23 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


...


برای یه بارم که شده میخوام ادم بده داستان من باشم



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 5 تیر 1396 ساعت 11:44 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بی حوصله



حوصله ام پوکید



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 08:56 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مهربانی

همیشه مهربان خواهم ماند .


حتی اگر کسی قدر مهربانیم را نداند.


من خدایی دارم که به جای همه برایم جبران میکند…



طبقه بندی: روزمرگی، قابل تامل،
? نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت 05:41 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


توجه



دیروز داشتم تو اینستا میگشتم یهو بر خوردم به یه پستی که اقا پسری نوشته بود:چطور میشه دخترا دوست ندارن ازدواج کنن اما عاشق این هستن که مادر بشن...همچنین بعدش تیکه بی نهایت زشتی گفتن که بینهایت عصبی ام کرد
بنده زیر پستشون و همچنین اینجا اعلام میکنم:بهزیستی اعلام کرده به خانم های مجرد بالای 30 سال اجازه حضانت بچه میدن
تقریبا میشن مادر مجرد و به نظر من خیلی بهتره تا بخوان یه اقا بالا سر و وبال داشته باشن...



طبقه بندی: روزمرگی، من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 09:04 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خوب بودن لازمه انسانیت...


کودکان‌تان را از جهنم نترسانید... ذات او را پاک پرورش دهید... وعده ی بهشت به او ندهید٬ به او بیاموزید: خوب

بودن لازمه‌ی انسانیت است...



طبقه بندی: قابل تامل، روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 04:13 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


پیری



امروز بابام بهم گفت بیست سالت شده هنوز هی جیغ جیغ میکنی خجالت بکش دیگه بزرگ شدی
این جمله رو وقتی گفت که داشتم با اسکوتر خواهرم تو راهرو میرفتم و از خوشی جیغ میزدم... با شنیدنش دست از بازی و جیغ زدنم کشیدم و با غضب گفتم من 19 سالمه...پدرم جواب داد عزیزم یه حساب سر انگشتی بکن مهر 96 که بشه 20 سالت تموم شده و وارد 21 میشی 
یکم سکوتت اختیار کردم و تو ذهنم دو دوتا چهارتا کردم دیدم ای وااااااااااای...جدی جدی 20 سالم شد؟چرا اخه؟
حس پیری کردم...یهو بغض نشست تو گلوم...چجوری انقدر سریع بیست سال گذشت؟این انصاف نیست
سرم رو بالا اوردم و عصبی گفتم:من 18 سالمه باهامم بحث نکنین نشنوم هی بگین 20 سالت شد 20 سالت شدااااا
تازه فهمیدم چرا خانوما به یه سنی که میرسن بدشون میاد ازشون بپرسن چند سالته
یاد اور حس پیری اون هاست...که پیر شدن
تا خود تولد امسالم هر سال با ذوق و شوق تولد گرفتم و هی خوشحال شدم 1 سال بزرگتر شدم اما....
امسال دلم نمیخواد برسم به مهر ماه...یه غم کهنه ای حس میکنم...که واقعا دارم پیر میشم...برای خانم ها روند جوونی فقط تا 20سالگی هست...بعد از اون دیگه روند پیری شروع میشه
امیدوارم هیچوقت تولد امسالم نرسه...یا حداقل کندتر برسه...




من نمیخوام پیر بشم




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ساعت 05:28 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خسته ام



از این همه سکوت خسته ام
دلم یه اتفاق خوب میخواد
دلم به گریه چند ساعته میخواد که تمام غصه هام رو بشوره و سبکم کنه...این روزا اشکم باهام غریبه اس...اوجش 4 تا هق هق بدون اشکه
کلافه و پر از حرف های ناگفته ام
از قوی بودن به شدت خسته ام
دلم یکی رو میخواد که از چهره و حرفام بفهمه دردم چیه
من از این خنده های فیک و مسخره روی لبم متنفرم




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 06:51 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تنهایی های من


دارم دق میکنم...نمیتونم با کسی راجبش صحبت کنم...بیش از اندازه افسرده ام...کاش زودتر تموم بشه این اشفته بازار...از قوی بودن خسته ام



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 03:48 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شکست خورده


ادم های شکست خورده ادم های خطرناکی هستن.اونا میدونن که هر اتفاقی بیوفته بالاخره اخرش دوباره حالشون خوب میشه!

تباهی




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 11:04 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


برو


وقتی راجب رفتارات اشتباه برداشت میکنن فقط برو...

دیگه رنگی نمونده...جز قرمزززززززززززززز

پ.ن:مسخره ترین چیز اینه که بین رابطه 2 نفر باشی اونم ناخواسته



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 01:15 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اینقدر به خودت اعتماد داشته باش


  • اینقدر به خودت اعتماد داشته باش
    که از کســـانی کـه آزارت میــدن
    دل بـکنی ...
    گاهی بعضیها کارشون فقط چیدن بال آرزوهای شماست ...!





طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 01:56 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


فرار



همیشه دلم میخواسته فرار کنم...یه جورایی هدفم شده...فرار از خانواده...دوستا...اشناها...نزدیکا...هرکسی که میشناستم...هرکسی که حتی اسمم میدونه...حتی از هموطن...اصلا دلم میخواد از ایران برم...برم جایی که هیچکس نشناستم...کسی حتی اسمم ندونه...یه جایی که مردمش برعکس ایرانی ها سرد باشن...که زیر ذره بین نباشی...که برای خودت زندگی کنی نه حرف مردم...یه جایی که حتی اگه کسی ازت ناراحتم شد برات مهم نباشه...بگی به جهنم...یه جایی که ترس از فاش شدن نداشته باشی...کسی حرفاتو برای کس دیگه نزنه...کسی تهدیدت نکنه...برم . تمام خاطراتی که داشتم رو فراموش کنم...اصلا همه چی یادم بره...ریست مموری...ازاد و بیخیال و بی قید
افسوس که هنوز نمیتونم
این حجم از دلسردی خیلی وقته تو وجودمه...با رگ و پی ام یکی شده...دلم یه زندگی تازه میخواد
یه زندگی تازه تو کشور تازه به دور از هر خاطره و اشنایی
مثل بهار داستان...اونم رفت...اما خیلی دیر رفت...اخه اخرای عمرش بود...اخه طاقت نداشت عزیزانش اونو حین درد کشیدن ببینن...رفت و تو غربت مرد....رفت تا ارتینش ذره ذره اب شدنش رو نبینه...من شاید ارتینی تو زندگیم نباشه...اما مامانم که هست...بابام که هست...دوستام که هستن...کاش منم میتونستم برم...چه کنم که بسته پایم
اما....
میرم...
به خدا قسم که یه روزی حتی اگه 10 دقیقه به مرگم مونده باشه میرم
میرم و اینجا رو با تمام خاطرات خوب و بدش فراموش میکنم
عین یه گربه بی صفت میشم...همه چی رو از یاد میبرم...خوبی هایی که بهم شد
اما...
هرچی فکر میکنم
میبینم من نمیتونم مثل خیلیا بیصفت باشم...من نه خوبی ها یادم میره...نه بدی ها
همش هست...ته ته ذهنم...حتی شاید به زبون بگم فراموش کردم...اما ته ته قلبم تک تکش رو یادم میمونه
پ.ن:این مدت محدود شده بودم زیاد اجازه نداشتم بیام نت...هنوزم محدودم اما کمتر شده...شرمنده که نمیتونم به همتون سر بزنم...جبران میکنم



طبقه بندی: روزمرگی،
برچسب ها:فرار،دوری،سرد شدن،خسته شدن،زندگی تازه،هدف تازه،میکوبم تا ته،
? نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 09:03 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


احمق



گاهی اوقات باید بگذری
و بگذاری و بروی
وقتی میمانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت 01:06 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دادگاه های ذهنی



هیچوقت به به گناهتون جلوی کسی غیر از خدا اعتراف نکنید بخشنده ترین ادم ها هم اخر یه روز میشن اون دادگاهی که برای هر کلمه اعترافت متهمت میکنن



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 12:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بعضی دخترا



...
یه سری دخترا هستن که...
تیپ های سنگین خاصی میزنن... اکثرا مشکی پوشن... اودکلن خاص...
قهوه رو بدون شیر و شکر میخورن... تلخه تلخ!
دخترایی که ساعت 1 شب به بعد تنها یه آهنگ خاصو 100 بار گوش میکنن...
همونایی که تنها کافه و رستوران میرن...
شبا تنهایی قدم می زنن...
از دور که نگاشون میکنی ابروهاشون گره خورده تو هم...
همش فکر میکنن...
ولی وقتی نزدیک میری و باهاشون صحبت میکنی با نگاه و آرامش خاصی باهات حرف میزنن !
توی جمع با لبخند رو لبشون،میرن تو فکر و داغون میشن..
اینا بهترین آدما برا درد و دلن...
همونایی که راجبه همه چیز اطلاعات دارن و نگفته میفهمن...
اما این دخترا یه زمان مثل بقیه دخترای معمولی بودن !!!
یه زمانی خیلی شاد بودن..
با صدای بلند میخندیدن و خیلی شیطنت های دیگه...
تا اینکه یه روز، یه پسر اومد تو زندگی شون...
عاشق شدن...
پسری که زندگیشون رو عوض کرد ،
تنهاشون گذاشت و بی دلیل رفت !!!
از اون روز این دخترا خیلی عجیب و خاص شدن...
خلاصه این دخترا از دور خیلی خوب و جذابن...
ولی اگه بخوای وارد زندگیشون بشی...
وقتی بهشون بگی دوست دارم ، غصه رو تو چشاشون میبینی...!
انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم!!!
مکالمه های تلفنیشون کوتاه و مختصره و اکثرا زیاد حرف نمیزنن...
برا قرارشون عجله و هیجان ندارن!
این دخترا دیگه خیلی سخت اعتماد میکنن !
اگه بهشون دروغ بگی ، سعی نمیکنن ثابت کنن و مچ بگیرن و...
بلکه...
یه لبخند کوچیک با چشای خمار میزنن و آروم پا میشن و میرن...
وقتی رفتن دیگه هیچ وقت برنمیگردن .
حالا حالا ها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمن...!
این دخترا بزرگترین دردای دنیا رو تحمل کردن...
یادت نره دیگه هر دردی براشون درد نیست

پ.ن:فقط قشنگ بود گذاشتم...همین




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 12:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

Design By : Bia2skin.ir