دختر باران
هرچه باداباد


خسته ام



از این همه سکوت خسته ام
دلم یه اتفاق خوب میخواد
دلم به گریه چند ساعته میخواد که تمام غصه هام رو بشوره و سبکم کنه...این روزا اشکم باهام غریبه اس...اوجش 4 تا هق هق بدون اشکه
کلافه و پر از حرف های ناگفته ام
از قوی بودن به شدت خسته ام
دلم یکی رو میخواد که از چهره و حرفام بفهمه دردم چیه
من از این خنده های فیک و مسخره روی لبم متنفرم




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 06:51 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شکست خورده


ادم های شکست خورده ادم های خطرناکی هستن.اونا میدونن که هر اتفاقی بیوفته بالاخره اخرش دوباره حالشون خوب میشه!

تباهی




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 11:04 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


برو


وقتی راجب رفتارات اشتباه برداشت میکنن فقط برو...

دیگه رنگی نمونده...جز قرمزززززززززززززز

پ.ن:مسخره ترین چیز اینه که بین رابطه 2 نفر باشی اونم ناخواسته



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 01:15 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اینقدر به خودت اعتماد داشته باش


  • اینقدر به خودت اعتماد داشته باش
    که از کســـانی کـه آزارت میــدن
    دل بـکنی ...
    گاهی بعضیها کارشون فقط چیدن بال آرزوهای شماست ...!





طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 01:56 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


فرار



همیشه دلم میخواسته فرار کنم...یه جورایی هدفم شده...فرار از خانواده...دوستا...اشناها...نزدیکا...هرکسی که میشناستم...هرکسی که حتی اسمم میدونه...حتی از هموطن...اصلا دلم میخواد از ایران برم...برم جایی که هیچکس نشناستم...کسی حتی اسمم ندونه...یه جایی که مردمش برعکس ایرانی ها سرد باشن...که زیر ذره بین نباشی...که برای خودت زندگی کنی نه حرف مردم...یه جایی که حتی اگه کسی ازت ناراحتم شد برات مهم نباشه...بگی به جهنم...یه جایی که ترس از فاش شدن نداشته باشی...کسی حرفاتو برای کس دیگه نزنه...کسی تهدیدت نکنه...برم . تمام خاطراتی که داشتم رو فراموش کنم...اصلا همه چی یادم بره...ریست مموری...ازاد و بیخیال و بی قید
افسوس که هنوز نمیتونم
این حجم از دلسردی خیلی وقته تو وجودمه...با رگ و پی ام یکی شده...دلم یه زندگی تازه میخواد
یه زندگی تازه تو کشور تازه به دور از هر خاطره و اشنایی
مثل بهار داستان...اونم رفت...اما خیلی دیر رفت...اخه اخرای عمرش بود...اخه طاقت نداشت عزیزانش اونو حین درد کشیدن ببینن...رفت و تو غربت مرد....رفت تا ارتینش ذره ذره اب شدنش رو نبینه...من شاید ارتینی تو زندگیم نباشه...اما مامانم که هست...بابام که هست...دوستام که هستن...کاش منم میتونستم برم...چه کنم که بسته پایم
اما....
میرم...
به خدا قسم که یه روزی حتی اگه 10 دقیقه به مرگم مونده باشه میرم
میرم و اینجا رو با تمام خاطرات خوب و بدش فراموش میکنم
عین یه گربه بی صفت میشم...همه چی رو از یاد میبرم...خوبی هایی که بهم شد
اما...
هرچی فکر میکنم
میبینم من نمیتونم مثل خیلیا بیصفت باشم...من نه خوبی ها یادم میره...نه بدی ها
همش هست...ته ته ذهنم...حتی شاید به زبون بگم فراموش کردم...اما ته ته قلبم تک تکش رو یادم میمونه
پ.ن:این مدت محدود شده بودم زیاد اجازه نداشتم بیام نت...هنوزم محدودم اما کمتر شده...شرمنده که نمیتونم به همتون سر بزنم...جبران میکنم



طبقه بندی: روزمرگی،
برچسب ها:فرار،دوری،سرد شدن،خسته شدن،زندگی تازه،هدف تازه،میکوبم تا ته،
? نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 09:03 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


احمق



گاهی اوقات باید بگذری
و بگذاری و بروی
وقتی میمانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت 01:06 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دادگاه های ذهنی



هیچوقت به به گناهتون جلوی کسی غیر از خدا اعتراف نکنید بخشنده ترین ادم ها هم اخر یه روز میشن اون دادگاهی که برای هر کلمه اعترافت متهمت میکنن



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 12:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بعضی دخترا



...
یه سری دخترا هستن که...
تیپ های سنگین خاصی میزنن... اکثرا مشکی پوشن... اودکلن خاص...
قهوه رو بدون شیر و شکر میخورن... تلخه تلخ!
دخترایی که ساعت 1 شب به بعد تنها یه آهنگ خاصو 100 بار گوش میکنن...
همونایی که تنها کافه و رستوران میرن...
شبا تنهایی قدم می زنن...
از دور که نگاشون میکنی ابروهاشون گره خورده تو هم...
همش فکر میکنن...
ولی وقتی نزدیک میری و باهاشون صحبت میکنی با نگاه و آرامش خاصی باهات حرف میزنن !
توی جمع با لبخند رو لبشون،میرن تو فکر و داغون میشن..
اینا بهترین آدما برا درد و دلن...
همونایی که راجبه همه چیز اطلاعات دارن و نگفته میفهمن...
اما این دخترا یه زمان مثل بقیه دخترای معمولی بودن !!!
یه زمانی خیلی شاد بودن..
با صدای بلند میخندیدن و خیلی شیطنت های دیگه...
تا اینکه یه روز، یه پسر اومد تو زندگی شون...
عاشق شدن...
پسری که زندگیشون رو عوض کرد ،
تنهاشون گذاشت و بی دلیل رفت !!!
از اون روز این دخترا خیلی عجیب و خاص شدن...
خلاصه این دخترا از دور خیلی خوب و جذابن...
ولی اگه بخوای وارد زندگیشون بشی...
وقتی بهشون بگی دوست دارم ، غصه رو تو چشاشون میبینی...!
انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم!!!
مکالمه های تلفنیشون کوتاه و مختصره و اکثرا زیاد حرف نمیزنن...
برا قرارشون عجله و هیجان ندارن!
این دخترا دیگه خیلی سخت اعتماد میکنن !
اگه بهشون دروغ بگی ، سعی نمیکنن ثابت کنن و مچ بگیرن و...
بلکه...
یه لبخند کوچیک با چشای خمار میزنن و آروم پا میشن و میرن...
وقتی رفتن دیگه هیچ وقت برنمیگردن .
حالا حالا ها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمن...!
این دخترا بزرگترین دردای دنیا رو تحمل کردن...
یادت نره دیگه هر دردی براشون درد نیست

پ.ن:فقط قشنگ بود گذاشتم...همین




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 12:21 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلشکسته


خدایا من بیش از 200 تا استخون دارم...تازه شیرم نمیخورم راحت میشکنه...چرا اخه فقط دلم؟




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 05:47 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شاید برای همین من هرگز نتوانسته ام چیزی را دور بریزم



آخرسر فقط وسایلت از تو میمانند. شاید برای همین من هرگز نتوانسته ام چیزی را دور بریزم. شاید به این خاطر جهان را تلنبار میکردم: در این امید که وقتی مُردم، جمع تمام چیزهایم نشانه ی زندگی بزرگتری از آنچه داشتم باشد.”

 رمان تاریخ عشق

نوشته ی نیکول کراوس




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 10:36 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دردناک


دردناک تر از این نبوده و نیست که یه عمر تصوراتت راجع به یه نفر اشتباه بوده!!!



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1395 ساعت 04:52 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ارتفاع



تمامِ آدمهایى كه از ارتفاع میترسند

یك روز
یك جا
یك لحظه
داشتند سقوط میكردند و
دستشان را به امیدِ گرفته شدن دراز كردند
اما نبوده دستى
نبوده تكیه گاهى
و طورى با سر زمین خوردند ،
كه حالا از یك پله ى نیم مترى هم ترس دارند !
هواى این آدمها را باید داشت
اگر دستشان را نمیگیرید ،
هُلشان هم ندهید !
.

علی قاضی نظام




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 07:00 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


کاش


کاش مرد ها میفهمیدند
درد های زن ها را
باید از نگاهشان فهمید
چون یک زن هیچوقت درد هایش را به زبان نمی اورد




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 18 دی 1395 ساعت 04:17 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سوال



دوستان کسی اینجا هست که فوبیا داشته باشه؟واقعا به جوابا نیاز دارم



طبقه بندی: روزمرگی، فانتزی های من،
? نوشته شده در جمعه 17 دی 1395 ساعت 04:21 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلشکسته



طبقه بندی: قابل تامل، روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 12:42 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ماه من



ماه من...

شرح حال روزهای مرا میشنوی؟

روزهای بدون تو، سخت نمی گذرد...

اصلا نمی گذرد!

گم کردن تمام روزها و لحظه ها؛

بعد از نبودنت و حس نکردنت آغاز شد...

پائیز از راه رسید...

وقتی شهریور چشمانت بروی همه چیز بسته شد....

حالا من و پائیز؛

هر روز از رفتنت بغض میکنیم و هر شب...

هق هق....

آری...

روزهای بدون تو اصلا نمیگذرد......



طبقه بندی: نامه به عزیزان از دست رفته، روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 12:38 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سومین سالگرد



دقیقا 3 سال پیش بود
زنگ خونه به صدا در اومد.بارون خیلی شدید بود هر کس به یه سمت میدوید...منم طبق یه عادت دیرینه چتر داشتم اما ترجیح میدادم بدون چتر باشم و همینجوری خیس بشم....سوار سرویس شدم و داشتم فکر میکردم کجا پیاده بشم که قشنگ بتونم زیربارون راه برم و کیفش رو ببرم
تقریبا به فاصله 1 کیلومتر دور تر از خونه پیاده شدم...خیابون خلوت بود و من برای خودم رو جدول راه میرفتم...جیغ میزدم...بپر بپر میکردم...تو چاله های اب میپریدم و بلند قهقه میزدم...میچرخیدم...اهنگ میخوندم...افسوس که ارامش قبل از طوفان بود
وقتی موش اب کشیده شدم رسیدم خونه...تلفن داشت خودش رو میکشت...پریدم سرش با همون لباسای خیس تلفن رو جواب دادم
ایه بود...با یه صدای پر بغض گفت الهام...ترسیدم و گفتم چی شده ایه؟خوبی؟گفت محدثه مرد...منم فکر کردم مثل همیشه داره سر کارم میذاره و بعدش میخوان با محدثه بخندن
خیلی جدی و پر کینه گفتم به جهنم...بعدم تلفن رو روش قطع کردم و بلند زدم زیر خنده...شاد بودم که اینبار گولشون رو نخوردم و نمیتونن مسخره ام کنن
شب که شد ذهنم کشیده شد طرف محدثه و غرق خاطرات کودکی شدم
سال پنجم دبستان به خاطر اینکه یه شیطنت کرده بودیم و نظم مدرسه رو خراب کرده بودیم احضارمون کرده بودن دفتر
اون روز دبیرمون که از دستمون عاصی بود گفت لطفا شما دوتا قطع رابطه کنین...البته اون دبیر قصد خیر داشت چون ما برای امتحانات نمونه و تیزهوشان درس نمیخوندیم و همش پیش هم بودیم و اتیش میسوزوندیم...اونا بعد از پایان سال پنجم از اینجا رفتن کرج و دیگه از هم خبر نداشتیم تا سوم راهنمایی...یکی زنگ زد خونمون و گفت با الهام کار داره...رفتم پای تلفن و جواب دادم...خودش بود...میگفت بیا این بچه بازی ها رو کنار بذاریم...دیگه بسه و این حرفا...ولی من با نامردی تمام گفتم شاید از نظر تو بچه بازی باشه اما من یادم نرفته چیکارایی باهام کردی تو مدرسه و ابروم رو بردی...بعد از این حرفا هم گوشی رو قطع کردم دیگه هم ازش خبر نداشتم نمیدونستم کجاست...تا اینکه این تلفن از ایه ذهنم رو به هم ریخت
اون شب تو همین فکرا خوابم برد
صبح رفتم مدرسه دیدم ایه نیومده...گفتم شاید دیر بیاد...سابقه نداشت غایب بشه...زنگ زدم بهش...با گریه حرف میزد...حالش خراب بود...اونجا بود که فهمیدم ای دل غافل جدی جدی محدثه از پیشمون رفته...ایه رفته بود اباده مراسم ختم محدثه...وقتی هق هق ایه رو دیدم بگم کمرم اون لحظه شکست دروغ نگفتم...پخش زمین شده بودم...بالاخره دوست صمیمی بودیم یه زمانی ته ته قلبم دوستش داشتم...دو سه تا از بچه ها که با هم از دبستان تا دبیرستان بودن اومدن سمتم...اونجا بود که بغض کردم اشک ریختم...زدم تو سرم...التماس میکردم به ایه...قسمش میدادم بگه اینا دروغه ولی نبود...دوستان که شنیدن هر کدوم یه ور پلاس شدن...کل زنگ صف رو من تو کلاس نشستم هق زدم...کسی جرات نداشت بیاد سمتم...کل زنگ فیزیک رو من غرق خاطرات مشترکمون بودم
دیدین میگن هرکس بمیره لحظه ای که داره جون میده کل زندگی جلوش مرور میشه...من اعتقاد دارم اون لحظه ای که اطرافیان طرف هم میشنون خبر مرگ کسی رو کل اون خاطره های مشترکشون جلوشون زنده میشه...منم همین بود...انگار محدثه تو ذهن من داشت جون میداد و خاطراتش مرور میشد...خنده هامون...چهارشنبه سوری هامون...دعواها و کار عملی هامون...تولدا و جشنایی که بیخودی میگرفتیم...پیک نیک برگذار کردنمون...همش داشت مرور میشد...معلم فیزیکم صدام زد...بهک گفت برم تو نمازخونه یکم استراحت کنم
رفتم نماز خونه و تا خود ظهر هق زدم...بعدش اردو داشتیم ولی هرکاری کردم برام لغوش نکردن...مجور شدم برم اما کل مسیر تا شیراز رو تو خیال سیر کردم و بعدشم از اونطرف ایه خودش رو به اتوبوس رسوند وقتی وارد شد بازم همدیگه رو بغل کردیم و گریه کردیم...روز مسخره و بدی بود...هیچکس نتونست ما رو اروم کنه اون شب
با تمام خوبی و ها خوش گذرونی هاش و گاهی گریه هامون اون اردو هم گذشت اما من بعد گذشت 3 سال هنوز خودم رو نبخشیدم...بابت حرفایی که به محدثه زدم...بابت اون تلفی که روش قطع کردم...بابت به درکی که به ایه گفتم
و اینا تو ذهنم اکو میشه...تکرار پشت تکرار
گاهی خاطره هاش...گاهی خنده هاش و گاهی گریه هاش...
چند روز دیگه سومین سالگرد اسمونی شدنشه
و من...بازم تنها کاری که از دستم بر میاد فقط و فقط فاتحه خوندنه
میشه شما هم یه فاتحه بخونین براش؟
عذاب وجدان از اون دردایی که هیچوقت نه کم میشه و نه خوب میشه...همیشه میمونه و باعث درده...یه درد عمیق...



طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در جمعه 10 دی 1395 ساعت 03:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


استراحت




گاهی اوقات چیزی به اسم استراحت نیاز است... 
 
یك استراحت طولانی ....
 
یك فكر آزاد .....
 
یك زندگی بدون دغدغه .....
 
یه زندگی بدون حضور هر غریبه ی به ظاهر آشنایی که راحت و ارزان، میفروشد تو را و تمام خاطرات با تو بودنش و خنده هایش را....
 
گاهی نیاز است از هر چه هست،
 
 
 دل بكنـی....
 
و خودت را به دست باد بسـپاری...
 
گاهی اوقات یك نفس عمیق ....
 
لازم است ...
 
جایی دور..
 
جاییكه فقط دوست داشتنی هایت باشنـد ....
 
جاییكه اگر كسی هم خواست باشد، دوست داشتنی هایت باشد ....
 
گاهی یك خواب بدون استـرس ،
 
لازم است.... 
 
گاهی...
 
زندگی لازم است.....





طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 6 دی 1395 ساعت 06:16 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


این روزا



دارم کم کم به اون روز لعنتی نزدیک میشم و هر روز که میگذره کابوسام بیشتر و وحشتناکتر میشن وای به حال خود اون روز که قراره دیوونه بشم
و توی این 3 سال اولین باره که میخوام خودم باهاش رو به رو بشم چون همه رو از خودم روندم و همه از خدا خواسته ازم فاصله گرفتن
دیوونه نشم خیلیه
این روزا عجیب دلم میخواد مثل بهار داستان کسایی رو داشته باشم که هرچی اونا رو از خودم میرونم بازم از کنارم جم نخورن و مداوم احوالم رو بپرسن
عجیب نیاز به گرمای صدای یه دوست دارم که زنگ بزنه و کاری کنه کمی شاد بشم...کمی از بیحالی در بیام و کمی از سرمای وجودم کم بشه...افسوس که تا گفتم ازم دور بشین از خداخواسته رفتن بی اینکه شناختی از من واقعی داشته باشن
خدا رو شاکرم که هیچکدوم از وجود این وبلاگ خبر ندارن تا دلنوشته هام رو بخونن یا اگه ادرس دارن سر نمیزنن وگرنه دیدن من با این حال نزار...زیادی افتضاحه
منو ببخشین که دیگه از خاطرات قشنگم خبری نیست...دست خودم نیست...ماه های دی و اردیبهشت سیاه ترین ماه های منن و من اون ماه رو کامل دیوونه میشم و نمیتونم به چیز خنده داری فکر کنم
متاسفم




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 05:59 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بازگشت همه به سوی اوست
                                   


                                         می دانم که روزی مرا در آغوش خواهی گرفت

پشیمان و با چشمانی پراز اشک...

خودم را که نه، قاب عکسم را، اگهی ترحیمم را

اگهی که کنارش نوشته:

" بآزگشــت همــه بـه سویـ اوســت"




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 09:32 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

Design By : Bia2skin.ir