تبلیغات
دختر باران - مطالب قابل تامل
دختر باران
هرچه باداباد


...


این روزا بی اندازه حالم بده...صبح تا شب یه گوشه مینشینم  غصه میخورم برای روزایی که رفت...برای من خودخواهی که بازم یاد مادرم نبودم تا کمی خوشحالش کنم و حالا...
فکر کنم جز غم و اندوه هیچ چیزی ندارم براش
یه زمانی بی اندازه به من و افتخاراتم افتخار میکرد...مایه افتخارش بودم...اما الان...
از خودم بیزارم برای تمام روزایی که سعی کردم هدفم رو فراموش کنم
چند روزی هست چشمام باز هم نمیشه...همه جا رو تار میبینم...همش گوشه اتاقم روی تخت به زمانی که گذشت فکر میکنم
به هدفی که میونه راه گم شد...به ادمایی که توی این راه اون اولاش ضربه زدن بهم...به بی عرضگی خودم و خودم خودم بی توجیه اضافه
چند روزیه همش حالت تهوع دارم...مدام عق میزنم تا بلکه خالی شه این احساسات بد درونی ام...اما حاصلش هیچ چیز نیست...خون دماغ شدنم مزید بر علت که بی عرضگیم رو ثابت کنه...دیگه از عتماد به نفس اولیه ام خبری نیست...دیگه از روزای تو اوج بودنم خبری نیست...بازیگوش بودن خوبه...ولی نه تا زمانی که به هدفت صدمه بزنه...خانواده ات رو نابود کنه... و سر اخر خودت رو.
لرزش های عصرونه و کابوس های شبونه...عق زدن های روزانه و بی اشتهایی مداوم...گود شدن زیر چشم و در عین حال پف کردن چشم...سرخ شدن چشم و تاری دید...تمام این ها میشه مهری که دهانت رو میدوزه تا نتونی حتی حرف بزنی با کسی...حوصله دیدن ریخت خودم رو تو اینه ندارم...یه دختر افسرده هپلی...موهای سیخ سیخ و چشمای ورم کرده...بینی باد کرده و سرخ...لب های کبود یاگاهی سفید...کی حوصله دیدن این چهره رو داره...درمقایسه با روز هایی که همین دختر 50 مدل کرم و ماسک میزد...بدون رژلب اصلا از اتاقش بیرون نمیرفت...گاهی خیلی به خودش حال میداد و یه سرمه هم میکشید...موهای کوتاه شده اش رو مرتب شونه میکرد و با گیره بالا نگه میداشت...گاهی هم با سشوار مدل دار توی صورتش میریخت...اصلا قابل قیاس نیست با دخترک گم کرده راه امروز
دیگه بوی عطرش همه رو خفه نمیکنه...دیگه صورتش به لبخند مزین نمیشه...دیگه برنامه نداره تابستونش رو بترکونه...دیگه باشگاه رفتن رو فراموش کرده...الان فقط یه چیز که توی سرش میچرخه و میچرخه:بکش به جبران تمام روزایی که تلف کردی برای چیزای بی ارزش...برای فیلم های مزخرف...برای اون بیرون رفتن های الکی...برای وقت هایی که کشتی...برای کتاب هایی که یواشکی خوندی...و یه صدا از مهراد که میپیچه توی گوشش و نمیدونه برای کی باید بلند فریادش کنه:
-گیج و ویج تویه دایره ، میچرخم مثه پرگار // دستامو سفت بگیر چون الان لبه پرتگام
امروزم وصله به دیشب // خسته ، چت ، خوابم میاد ولی این چشا بسته نمیشن
حال نمیکنم افتاب اومده بیرون باز // موندم خونم از دیروز باهام
باز رفتی شدم فاز منفی // با اون لیوان و با اون سیگاره توش
صبح تا شب بیداری روحتو میشکافی // میخوابی روز و چیواسو بلوز
واسه همینه که عکست تو آینه وا میره // باریک و خالی و تاریکه
گاهی فکر میکنم اگر صداهای مهراد و کوروش رو نداشتم چطور میتونستم زندگی کنم؟
معتادم به شنیدن صداهاشون اونم هرشب و هر شب
اینه سرگذشت این روزای من
1396/04/06
ساعت:15:40
بمونه به یادگار هفته اخر یک کنکوری




طبقه بندی: روزمرگی، نامه به عزیزان از دست رفته، خاطرات، خود آموخته، قابل تامل،
? نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 03:23 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


عرضی دارم



سلام دوستان عزیز و خوانندگان این متن
همین اول کار جمله ای رو بگم...روی صحبتم با مرد ها نیست...لطفا از دستم ناراحت نشن...روی صحبتم با نرهاست...

تعرض به کودک اوتیسمی جنجالی شد

بله درست میخونید...تجاوز به یه کودک اوتیسمی...اخه فقط یه سوال...چجوری میتونی؟کودکی که خودت میدونی حتی قدرت نداره یه داد بزنه...حتی خودشو من صدا نمیکنه...اخه حیوون...نه نه حیوون نه...دارم به حیوون بیچاره توهین میکنم...صفتی ندارم بگم...زبون لعنتی من قاصر شده...اصلا هیچی تو ذهنم نیست...لعنتی اخه چطور تونستی؟
یه کودک سالم وقتی بهش تجاوز میکنن خودشو گم میکنه...بعد رفتی به یه کودک اوتیسمی که حتی کلمه من رو درک نمیکنه از خودش ذهنیتی نداره تجاوز کردی؟...حاضرم تمام عمرم رو بدم فقط و فقط به خاطر اینکه بدونم اون لحظه به چی فکر میکردی
یه کودک اوتیسمی قدرت نداره حتی تو عصبانیت داد بزنه...حتی نتونسته از خودش دفاع کنه لعنتی
حالم به هم میخوره..از همه شما نر های مرد نما...ادعای مردیتون میشه چرا؟
برین گم شین تو رو به خدا قسمتون میدم همتون برین به جهنم
میخوای بدونی بعد از اون لذت 10 دقیقه ای احمقانه کثیف تو اون بچه چه حسی داره؟

میخوام بگم بهت اما از زبون یه کودک اوتیسمی نمیتونم...ینی قاصر زبونم
من از زبون یه کودک سالم بهت میگم
یه دختر بچه 6 ساله سالم که قربانی هویس یکی از امثال تو شده
میخوام از زبون اون دختر بگم چطوری به دنیا نگاه میکنه
که وقتی میخواد بره بیرون 100 جای تنش میلرزه
دختری که هر بار میره دوش بگیره انقدر خودشو میسابه تا تنش زخم بشه...چون حس میکنه نجسه...یه قدیسه نجس
هربار بارون میاد انقدر زیرش می ایسته تا خیس اب بشه...اخه شنیده بارون نجسی ها رو پاک میکنه
وقتی یه مرد نزدیکش میشه چه خوب و چه بد نفسش بند میاد...رعشه میگیره
از دختری که عاشق میشه اما عشقو تو دلش خفه میکنه چون تفکراتش بیمار گونه اس...به همه مردا شک داره...نمیخواد مردی که دوستش داره رو ازار بده
دختری که طبیعتش میطلبه تکیه بده به یه مرد اما نمیتونه...
تا حالا شنیدی دختری نسبت به پسرا فوبیا داشته باشه؟که کافیه نزدیکش بشن تا حالش بد بش...بغض کنه...نتونه مثل ادم باهاشون ارتباط برقرار بکنه؟
اصلا مطالعه هم داری؟
یا کل حجم اینترنت و سرچ های گوگلیت برای پورنوگرافی هاس؟
لعنتی تو اون ذهن کثیفت چی میچرخه...اصلا داری؟مغز داری؟؟
ینی یه نفر نیست جواب این همه سوال ذهن منو بده؟؟
یه نفر نیست بیاد چراهای منو پاسخ بده؟
ذهنم داره میترکه
گفته بودم نمیام نت که بخونم
اما امشب جدا بهم فشار اومد
تو رو خدا حداقل بچه ها نه...شخصیت هر فردی تو بچگی شکل میگیره...نذارین یه افسرده از خود متنفر باشه...فک کنه بی عرضه اس
هرچی هم شما بگین مقصر تو نیستی
اون دقیقا فکر میکنه مقصر خودشه
تا حالا از کابوساش براتون گفته؟؟از دردای کابوسش که به طور واقعی حس میکنه
از نفس های بند اومده اش...از قلبی که نمیزنه...از دست و پایی که بی حس میشه...از دردای شدیدش گفته وقتی خاطراتش به صورتش سیلی میزنن؟
اخه تو چه فکری کردی به یه اوتیسمی تجاوز کردی
فقط میتونم بگم برو به درک...بمیر...برو خودت ارزوی مرگ بکن...
حالم به قدری بده که از سر شب یه کلمه نتونستم حرف بزنم...مامانم هی صدام زد هرکاری کرد نتونستم حرف بزنم...خودمو زدم به خواب که سوال پیچم نکنه
تو رو قران یکم فقط یکم فکر کنین همین فقط
پ.ن:از تمام اقایون عزیزی که میان توی پیج معذرت میخوام من منظورم همه نیست اول صحبت هام هم گفتم منظورم نر های این دنیای کثیف هست
پ.ن2:پوزشم رو بابت تندی هام بببخشید جدا حالم بده ...این ها رو بدون فکر و بدون بازبینی نوشتم و پست میکنم
پ.ن3:وظیفه خودم میدونم از کودکان قربانی تجاوز حمایت کنم لطفا نپرسین چرا خیلی راجبشون پست میذارم
با تشکر از همه اتون
با تشکر





طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 04:40 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مهربانی

همیشه مهربان خواهم ماند .


حتی اگر کسی قدر مهربانیم را نداند.


من خدایی دارم که به جای همه برایم جبران میکند…



طبقه بندی: روزمرگی، قابل تامل،
? نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت 05:41 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مرد گریزی


ماجرا از آن روزی شروع شد که مادر من از روابط بیش از حد من با پسرها ترسید...همانجایی که برعکس خیلی از دخترا من عاشق داشتن تفنک تو ابعاد مختلف بودم...
تو نوشته های قبلم از روابط ام با پسرها گفته بودم...از اینکه ابم با دخترا توی یه جوب نمیرفت...اینکه عاشق دزد و پلیس و ماشین بازی بودم...گفتم اولین ضربه رو زمانی خوردم که عاشق هم بازیم شدمو اون جلوی همه به شدت تحقیرم کرد
این شد اولین ذهنیت من از دوستان پسرم
ماجرا گذشت و من بعدها با پسری هم بازی شدم که سابقه خوبی نداشت...مادرم وقتی متوجه شد بهم تذکر داد که درست نیست که دیگه با پسرها بازی کنی... دیگر بزرگ شدی و بهتره کمی با هم بازی های دخترت اشنا بشی
اوایل برام سخت بود...دخترا ....قهر های بیجاشون...گریه های الکیشون روی مخم بود...به شدت عصبی ام میکردن و من سعی میکردم باز هم به رابطم با دوست های پسرم ادامه بدم...این اتفاقات تا 7 سالگی ادامه داشت...مادرم به شدت از ادامه این روند میترسید و نگران سلامت روحی من بود...روزها مینشست و از دخترهایی برام تعریف میکرد که توسط پسرها ربوده شدند و بعدها جسد هاشون رو به خانواده تحویل میدادن...کمی تا اندکی ترسیده بودم و از روابطم با پسرها کم کرده بودم اما بازم هم اندک کسانی بودن که رفت و امد داشتم باهاشون...کمابیش بر اثر حرف های مادرم کابوس های شبانه ای داشتم از ربوده شدنم توسط دزد ها...اینکه توی کابوس هام میدیدم که میخوان سرم رو ببرن و من حتی جیغ هم نمیتونستم بزنم...باز هم گذشت و من وارد راهنمایی شدم...مادرم هیچوقت عملی من رو مجبور نکرد که اصلا حق نداشته باشم با مرد ها حرف بزنم یا محدودم کنه که فقط دختر ها و این حرفا اما عملا با خاطراتش از مریض هایی که به بیمارستانشون اومدن از دخترهایی که بهشون تجاوز شده تا جسد هایی که اعضای بدنشون فروخته شده من رو به مرز جنون میرسوند...به شدت ترسیده بودم...این روند در دبیرستان هم ادامه داشت...هنوز هم بودن پسرهایی که توی دایره شناختم قرار داشتن و روابطم رو باهاشون حفظ کرده بودم...اما طبق چهارچوبی که برای خودم ساخته بودم جلو میرفتم...به شدت از تنهایی با مرد ها میترسیدم...از نزدیکی بیش از حدشون...یاداوری خاطراتی که متاسفانه در کودکی بود و انقدر بد بود که درجا فراموش شده بودن مزید بر علت شد تا به جنون برسم...شب ها کابوس تجاوز به دخترهای بی گناه رو میدیدم...مدام توی خواب حس میکردم کسی دنبال من است...مدام در حال فرار کردن بودم...بحث مادرم روی روابط بی سر و ته دخترها پسر ها و روابط خیابانیشان میگذشت و هر لحظه ترس من از مرد ها بیشتر میشد...مادرم از خیانت های زن و شوهر ها میگفت و من ترسم از زندگی زناشویی بیشتر میشد...و سرانجام این شد که الان هستم...یک دختر مرد گریز...دختری که فراری است از هرچه روابط زن و مرد هست...بارها مورد هجوم دیگران مبنی برا هم.جنس بازی قرار گرفتم...تنها گناهم این بود که با هیچ پسری در ارتباط نبودم...شاید اگر دوستانم این حرف را میزدند انقدر ناراحت نمیشدم اما وقتی مورد هجمه زنان بیکار محله مان شدم...همان هایی که شاید اگر من را با پسری میدیدند برچسب هر.زه به من میچسباندند...روحم به شدت داغون شد از برچسب های نا به جایی که تنها به علت خوب بودنم خوردم...حالا مادرم انگار تاثیر حرفای بیش از حدش روی من را دیده و باز نگران شده از افکارم مبنی بر هرگز ازدواج نکردنم و تنها بودنم...اینکه کایست اسم خواستگار را بیاورد تا من جیغم را روی سرم بگذارم و بگویم که رهایم کنند و من از مرد ها متنفرم...مدام میگوید مرد لازمه زندگی هر زن است..مدام از خوبی های ازدواج میگوید و مرد هایی که باعث خوشبختی میشوند
اما من...گمان نمیکنم همیشه لازم باشد زنان به مرد ها تکیه کنند...مطمن هستم که زنان اگر خودشان را باور داشته باشن از هزاران مرد هم مردتر میشوند
مریضی را درون روحم احساس میکنم...مرضی که باعث شده مردها در نظر افراد غیرقابل اعتمادی باشند...میدانم که بیمارم...این را از لرزش بی موقع دستانم وقتی با یک مرد تنها هستم...از یخ زدن ستون فقراتم وقتی رو در رو با مرد غریبه ای صحبت میکنم...از عرق سردی که وقتی مردی پشت در خانه در میزند و من تنها هستم...از همه این ها میفهمم اما...
برعکس تمام دخترها هیچوقت مردها در نظرم ناشناخته نبودند...بیشتر در نظرم افراد غیرقابل اعتماد بودند...هیچگاه افکارم راجب اینده برعکس دوستانم حول و محور ازدواج و تکیه به مرد ها نبوده...اینده خودم را در خانه ای ارام و کوچک میدیدم که به تنهایی سر میشود...در ارامش نسبی و سکوت لذت بخش خانه...و شاید بعد از 30 سالگی با گرفتن حضانت بچه ای از پرورشگاه
بارها با خودم میگویم ایا اگر خودم هم فرزندی مثل خودم داشتم رویه مادرم را پیش میگرفتم؟و هنوز که هنوز هست نمیتوانم تصمیمی در این باره بگیرم که ایا کار مادرم غلط بوده یا نه
شاید نه...افرادی را در کنارم میبینم که بر اثر ساده بودن در روابط با مرد ها ضربه های بدی خورده اند این ها باعث میشود پی ببرم انقدرها هم مادرم اشتباه نکرده است
شاید همین تربیت سبب شده تا زندگی ارام امروزم را داشته باشم بی دغدغه از ترک شدن و پس زده شدن توسط مردها
از طرفی برای کابوس ها افکار مالیخولیایی ام توجیهی ندارم...
نمیدانم...
شاید من هم اگر کودکی داشتم همینجور تربیتش میکردم با دوز کمتر
واقعا نمیدانم...
شما اگر باشید چه کار میکنید؟



طبقه بندی: خود آموخته، قابل تامل،
? نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 02:47 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تو رو کجا گمت کردم...بگو کجای این قصه...




تا بوده و یادم هست از اولش من بودم و تو بودی و سپهر و شاید بعدها امیر که به دنیا اومد...اولین نوه های خانواده...غر غر های من برای اینکه تک دختر خانواده ام...البته تا قبل از به دنیا اومدن مبینا...دوستیامون...خاطراتمون...بازی هامون...حتی شاید اکیپمون...اولش که کوچولو بودی...بیشتر من و سپهر هم بازی بودیم...تو عالم بچگی چقدر بازی کردیم...نمیدیدمت اون موقع ها...اون روزا فقط سپهر بود و بس...کم کم بزرگتر شدی و وارد جمعمون شدی...کم کم سپهر از جمعمون فاصله گرفت و بزرگ شد اما من و تو همون بچه های پر خنده شر و شیطون بودیم...کم کم دیدم شوخی باهات خالی از لطف نیست...کم کم تو خاطراتم پر رنگ تر شدی...فیلم ترسناک دیدنامون نصف شب با امیر...شب هایی که از ترس سگ لرز میزدیم ولی با مسخره بازی های سه تاییمون جمعش میکردیم که اره ما اصلا نمیترسیم...اولین باری که کینه رو دیدیم و من نصف شب بیدارت کردم تا بیدار بمونی بالای سرم تا من بخوابم و انصافا روی مبل نشستی تا من بخوابم و صبح دیدم که روی همون مبل خوابت برده...یادمه اومده بودی خونمون شاید7 سال پیش...خیلی مظلومانه گفتی لعنتی همه کسایی که بهم پیام میدن خطشون ایرانسله و یه همراه اولی نداریم بهمون پیام بده...اونجا خندیدم و به شوخی برات چند تا پیام فرستادم و گفتم بیا حالا یه همراه اولی بهت پیام داد...زمان گذشت و ما به دیدار های اندکمون تو خونه مادر جون دل خوش بودیم برای اون 24 ساعت فشرده ای که 3 تایی میگذروندیم...شروع دوستی جدیمون مال 3 سال پیش بود ...تازه گوشی هوشمند خریده بودمو و تو لاین بهت پیام دادم...اوایل خیلی کم ولی بعدش بیشتر روزامون رو چت میکردیم...از مسخره بازی هامون تا شوخی و خنده های نصف شبی...همش به کل کل و خنده گذشت...مخصوصا کل کل هایی که تو گروه خانواده میکردیم و گاهی انقدر طول میکشید که خاله زهرا جفتمون رو پرت میکرد از گروه بیرون...گاهی هم کل کل های زیر پست اینستا بود و میانجری گری های خاله زهرا...کم کم صمیمی تر شدیم...کلی حرف بهم زدی...حرفایی که من چندین سال قبل بر حسب حدس نوشته بودم تو دفتر خاطراتم و وقتی گفتم چقدر تعجب کردی...اظهار ناراحتی ات برای اینکه تو راجب کسی که عاشقش شدی بهم گفتی اما من هیچی راجب خودم بهت نگفتم...یادته جو گرفتم  یهو گفتم اره منم عاشق شدم؟...یادته مغزم رو جویدی با حرفا و حدس هات...حتی خودت رو مثال زدی اما من اسم کس دیگه ای رو اوردم و تو هنگ کردی که اخه اون؟شوخیایی که برای اذیت کردنم میکردی نصف شب...مثلا حرف کشیدنات از طرف در صورتی که راست و حسینی گذاشته بودی کف دستش که الهام دوستت داره؟اون زمان یکم بچگونه تر فکر می کردی و اعتراف میکنم دلم تنگه برای اون روزا و اون اخلاقای بچگونه ات
بازم زمان گذشت و کم کم تو افکارت بزرگونه تر شد و من تازه داشتم سعی میکردم از اخلاق بزرگونه ام اندکی فاصله بگیرم...اخه از بزرگ بودن خسته شده بودم...کم کم شدی داداشم و عین امیر دوستت داشتم...کم کم بعدها اعتراف کردی که من شدم خواهرت و تو هم دوستم داشتی قدر خواهری که همیشه دوست داشتی داشته باشی...روزایی که حالم بد بود و رو فاز دپ بودم میومدی و با شوخی ها و اذیت هات میخندوندی منو...کم کم شدی هری قصه من یهویی نمیدونم چی شد که تو داستان خاطرات خودم و خودت رو جای خاطرات بهار و هری وارد میکردم...بهت گفتم و تو چقدر اون روز حس شاخ پنداری پیدا کردی...کم کم دعواهامون بیشتر شد...کم کم از هم فاصله گرفتیم...من سعی کردم فاصله رو پر کنم اما برای یه رابطه دونفره تلاش دو نفر لازمه و یه نفر به تنهایی نمیتونه...اینبار مدت قهرها بیشتر شد و مدت اشتی ها کمتر...فاصله امون وقتی بیشتر میشد که تو با H صحبت میکردی...منم باهاش دوست بودم دوستش داشتم...هنوزم دوستش دارم...اما اون بارها بهم فهموند که من بین رابطه شما هستم...اینجوری شد که وقتی ما بیشتر حرف میزدیم تو با اون باید قطع رابطه میکردی و وقتی با اون حرف بیشتر حرف میزدی دور منو خط میکشیدی...چند باری از دست دوستام عصبی شدم و بد بهت توپیدم و به قول خودت شدی کیسه بوکس من برای تخلیه عصبانیت هام...اما بیشتر اوقات این تو بودی که با دوستات و H دعوا میکردی و بعدش شخص هفتم و بعدم دعوا با من و...
این شد که منم خیلی جاها کیسه بوکس بودم برای تخلیه عصبانیت های تو
دور اخر تو شهریور ماه بود...من و تو و امیر نشسته بودیم تو اتاق و داشتیم مثلا پازل میچیدیم...شوخی هایی کردی که به شدت ناراحت شدم...اسمش شوخی نبود...توهین بود تو قالب شوخی...ناراحت شدم شدید...اما تو نفهمیدی...وقتی خداحافظی کردین و سوار ماشین شدین به قصد رفتن به شهر خودتون برات یه نامه بلند بالا نوشتم تو واتس و اینکه خسته شدم دیگه از شوخی های توهینی تو...چون واقعا خسته شده بودم...بریده بودم...بهت گفتم ازت متنفرم بعدشم مثل همیشه بلاک...بهم گفتی فکر برگشت به سرت خورد همونجا دفنش کن...منم گفتم باشه...خطم رو عوض کرم تا واقعا نتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم...با خودم گفتم سال سرنوشت سازیه هم برای تو و هم برای من پس بذار فعلا بینمون کدورت باشه...بعد امتحانا و کنکور خودم از دلش در میارم با اینکه مقصر نبودم...تو دی ماه بود که پیام دادی تو دایرکت...فهمیده بودی چرا از دستت ناراحت بودم و دعوا میکردی که جای لال بازی و رفتن توضیح بده تا کدورت رو برطرف کنم....این حرفا رو تویی میزدی که همیشه برای دعوا بدون توضیح لال میشدی و میرفتی و من این بار فقط عین خودت رفتار کردم و تو ناراحت شدی...کم کم بازم حرف زدیم با هم تا اون روزی که به شوخی گفتم یادته گفتی فکر برگشت به ذهنت رسید دفنش کن...تو انگار یادت افتاد و گفتی الانم من برنگشتم...تو برگشتی...این حرفت عصبی ام کرد و بعد ادامه دادی که کار اشتباهی نکرده بودی که بابتش معذرت بخوای و این من بودم که منتت رو کشیدم...کمی بچگونه اما اعصاب خورد کن...اون روز دعواهای بدتری کردیم و من حرفایی زدم که نمیدونم چرا نخوندی و رفتی...و این رابطه تموم شد...و من نفهمیدم کی هری داستان رو از بین بردم تو داستان...چجوری نابودش کردم که انگار تو جلوم وایسادی و دارم انتقام حرفایی که بهم میزدی رو میگرفتم
از شخصیتت برای خودم یه برادری ساخته بودم که همه جا پشتم هست اما تو نبودی...بیشتر اوقات نبودی...با حرفا و شوخیات ازارم دادی
چه روزایی که با حرف های هرچند کوچیکت بار ها شکستم و خورد شدم اما دم نزدم و لال وندم
چه روزایی که از خاطرات قشنگمون گفتم و تو گفتی یادت نمیاد
چه روزایی که گند زدی به شخصیتم و هیچی نگفتم
اخه خواهرا داداشاشون رو که مواخذه نمیکنن
خواهرا مهربونن...از خود گذشته ان
و حالا...
میخوام بنویسم تا فراموشت کنم...برای همیشه...که دیگه نبینمت...من وقتی مینویسم که بخوام فراموش کنم...بخوام دیلت کنم خاطرات کذایی و مسخره و درد اورت رو
اما
همینجا میخوام تهش بنویسم که نمیبخشمت
برای تمام توهین ها و ترور های شخصیتی ات
برای تمام جاهایی که با یه کلمه خوردم میکردی و با خنده رد میشدی
برای روزایی که سر دعوا با کسای دیگه به من میتوپیدی
برای تمام روزایی که بهم ثابت کردی من برای تو هیچی نیستم
و همچنان از علاقه ام بهت کم نمیشه
برای تمام روزایی که پشتم بودی
برای تمام حمایت هات هرچند زیرپوستانه
برای تمام روزایی که سعی کردی حالم رو خوب کنی و بخندونیم با شوخی های قشنگت
و حالا قسمتی از قلب من پر از پارادوکس و تضاد...پر از تناقض هایی که قلب کوچکم رو میفشاره و کوچیک تر میکنه و در اخر تیر هایی میشه که گه گاهی قلبم میکشه و مطمنم یه روز این تیر کشیدن ها و لال موندن های من کار دستم میده
و در اخر اینکه امیدوارم هیچوقت و هیچوقت وقتی یاد من افتادی...تو اون برهه از زمان که من نیستم و یه سنگ به یادگار از من مونده...هیچوقت نگی ای کاش دیر نمیشد
مثال همون جمله ای که من سر قبر محدثه گفتم
و اون روز برادر من..اون روز خیلی سوز داره...کشیدم که میگم...درد بدی توی این جمله نهفته اس که میتونه وجود هر کسی رو به اتیش بکشه
و میگن هرکس میخواد بمیره حس میکنه که قراره بمیره...و من الان این حس رو دارم...شاید به خاطر تیر هایی که قلبم بیخودی میکشه...شاید به خاطر نفس هایی که بیشتر اوقات کم میارم...شاید به خاطر سرفه هایی که مامانم میگه شده عین سرفه های سل دار...و شاید به خاطر خون دماغ شدن های مکرر و سر درد های عجیبی که به شدت گریبانگیر شده و شاید هم حالت تهوع های شبونه از خوردن حرفایی که باید بودی و میزدم بهت تا بفهمی یه طرفه به قاضی رفتی
عین بهار که تو اوج نبودن ها دچار شد...هری نبود...ارتین نبود...لوسی و امیلی و ماری هم نبودن...و این وسط حتی نازنین هم نبود...خودش بود و خودش...و شاید یک اینه برای دیدن صورت رنگ پریده و بی روحش تو روز های اخری که نوید بخش رهایی روح سر کشش بود
به امید اون روز....


پ.ن:اولین و اخرین پستی که مخاطب من پسر هست



طبقه بندی: خاطرات، قابل تامل، نامه به عزیزان از دست رفته،
? نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 10:05 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خوب بودن لازمه انسانیت...


کودکان‌تان را از جهنم نترسانید... ذات او را پاک پرورش دهید... وعده ی بهشت به او ندهید٬ به او بیاموزید: خوب

بودن لازمه‌ی انسانیت است...



طبقه بندی: قابل تامل، روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 04:13 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شخصیت ذهنی


او هیچوقت نمیفهمد که تو چه ادم برجسته و مهمی در ذهن خودت از او ساخته ای و نمیتوانی انتظار داشته

باشی که او نقش چنین ادمی را در زندگی ات بازی کند

سیلویا پلات




طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1396 ساعت 04:51 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


یه بارم تو به هرزگیا مهر نه بزن


چند روز پیش دوستی یک سری کامنت خصوصی برام گذاشت و از عقاید خودش راجب خانوم ها و جامعه گذاشت و یک سری حرفایی زد که خب نظر شخصی خودشون بوده و احترام قائلم براش
فقط حس کردم چیز جالبی میشه اگر منم عقاید خودم رو بگم و  اون دسته از اقا پسر هایی رو که فکر میکنن ما دختر ها به خاطر اونا به خودمون میرسیم رو متوجه یه سری مسائل بکنم
در این موضوع که در هر جامعه ای هم دختر بد و هم پسر بد وجود داره شکی نیست
اما یه سوال
این حقه که من دختر خودم رو بقچه پیچ بکنم تا امثال شما پسر ها به گناه نیوفتین؟اصلا این ضعف خودتون رو نشون نمیده؟انقدر عقل و منطقتون وابسته به نیاز های جسمانیتون هست؟
مطلقا روی صحبتم با دختری که عمل های به قول خودش زیبایی اضافه انجام میده یا و ارایش بیش از حد داره یا رفتارهای زننده انجام میده نیست که این ها همون دختر های مریضی هستن که گفتم...عمل زیبایی خوبه اما وقتی که من نقصی در چهره ام داشته باشم و با برطرف کردنش زیبایی خودم رو به دست بیارم نه اینکه شبیه یک مجسمه ابوالهول بشم
اما ایا این جمله که کرم از خود درخته جمله درستیه؟
اینکه چند وقت پیش در همین شهر خودم دختری بود که بی نهایت دختر محجوب و سر به زیری بود اما جسدش رو از لاشه ماشینی بیرون کشیدن که چند پسر مست داخلش بودن باز هم کرم از خود درخته؟ایا اون دختر که تو این وضعیت به حریمش تعرض میشه باز هم کرم از خودشه؟
چرا اعمال و رفتار خودتون رو توجیه میکنین؟
ما دخترا نباید مانتو رنگ شاد بپوشیم...نباید روسریمون کمی عقب بره...نباید بلند بخنیدم که مبادا شماها تحریک بشین؟خب اخرش که چی؟مردی که با یه خنده یا یه تار مو بخواد وا بده ایا واقعا مرده؟ارزش یک مرد واقعی به نیاز های جسمانیشه؟اگه اینجور باشه که مرد های زن باز از همه مرد ترن...دست خوش مردان جامعه من که با خنده و تار موی من قراره مقدار مردانگیتون رو بسنجین
این توهین به خودتونه... اینکه سست عنصر شدین بزرگ ترین توهین به خودتونه
یک دختر نمیتونه توی جامعه با یک مرد صحبت عادی داشته باشه چون مرد ترس از گناه داره؟انقدر به خودش نامطمن هست؟
این وسط شعور انسانی مرد ها و زن ها چی میشه؟
نمیخواین به خودتون بیاین؟
چه اشکالی داره من روسری یا شالم رو خیلی ساده رو سرم بندازم و کمی از موهام پیدا باشه؟چه اشکال داره استین مانتوم کمی بالا باشه...چه اشکالی داره مانتو من تا بالای زانوم باشه؟
اگر این احکام راجب خودتونم بود و مجبور میشدین تو اوج گرمای مرداد ماه مانتو و شال بپوشین باز هم اینطور حرف میزدین؟
من نباید صندل رو بدون جوراب بپوشم چون شماها تحریک میشین؟واقعا مسخره نیست؟
قران گفته بعضی از افراد مریض هستن اما مردان جامعه من چرا اصرار دارن بیشترشون خودشون رو مریض جا بزنن؟
پدر من میگه ما رفته بودیم روسیه برای تحصیل فقط 1 هفته اول چشممون جنبید و بعدش برامون عادی شد لباس پوشدن خانم های اونجا
اما مردای اینجا چی؟توجیح خودشون برای به گناه نیوفتن؟پس لذت بهشت چی میشه؟مثل ادمی که اصلا تو مهمونی هایی که مشروب سرو میشه نره یا همه جامعه قهر کنه و صبح تا شب نماز و عبادت که تهش بشه بهشت؟این بهشت لذت داره؟یا اونی که میره مهمونی ولی لب به مشروب نمیزنه...خانم های بی حجاب رو میبینه اما براش مهم نیست و خودش چشم میپوشونه...عفاف و حیا فقط واسه من زن تعریف نشده بلکه برای مردها هم تعریف شده
اگه میخواین با دیدگاه دینی هم جلو برین باز هم همین هست...خدا افراد تارک دنیایی که مدام در حال عبادتند و هیچ تلاشی برای زندگی دنیاییشون نمیکنن رو نهی کرده...این نوع زندگی در قران هم نفی شده پس درد اصلی این وسط چیه؟
من تو خانواده خودم حجاب ندارم اما مردای خانواده من هیزی نمیکنن...با موهای بدون پوشش من تحریک نمیشن...مگه مرد نیستن؟
نکنین این توجیه ها رو برای چشم های ناپاک خودتون
من درک نمیکنم حرفا و گفتته ها رو
به خودتون بیاین...
دخترها به دنبال جلب توجه پسرا نیستن...دنبال زیبایی خودشون هستن...
در یک کلام...به خودتون و شعورتون توهین نکنین

اگه تو وجودت.اراده ای مونده یکم
بزا بگم یه عمره که تو اسارتم
میگن ذاتت همینه توهین به این راحتی
بخدا این اگه ها فقط واسه ارزشاته
قبول بی ارادگی دِ آخه بگو تا کی؟
یه بارم تو به هرزگیام مهره نه بزن
یه بارم تو از خوبیات به خدا حرف بزن
لطفا همدیگه رو در جامعه با توجه به سطح شعور و علم و شخصیتش ببینین نه لباس و پوشش و جنسیتشون
التماس کمی تفکر
این صرفا عقیده من هست و مرجع تقلید نیستم که فتوا صادر کرده باشم پس خواهشا هرگونه برداشت منفی ممنوع و فقط تبادل نظر باشه
این متن راجب اکثریته و من کاری با اقلیت سالم جامعه ندارم لطفا هرکسی به خودش نگیره و فقط کمی فکر کنه همین
در اخر اینکه این اهنگ عجیب مطابق این بحث هست و حتما گوش بدین و نظرتون رو برام بنویسین

میخوام حرف بزنم ولی کوتاه
آخه میگن حرف اگه کوتاه باشه زودتر به دل میشینه
این چیزایی که میخوام بگم تحقییر نیس
بفهم حرفایی که میزنم یه تهدید نیس

ببین جنسه ضد من
برا ادامه ی نسل همه چشما به تواِ
همه دعا به دوره شکمه مادری که میخواد منقلب کنه
اگه تو بیرون بیای دنیارو مضطرب کنه
ببین جنسه ضد من من تثبیت نشدم
من واسه تو یه موجودم که تعریف نشدم
تو تو دسته کسی بودی که از جنسه خودمه
تو گوشت خونده خنده ی من جلفه یه ذره
اگه ساعتای آخر شب واسه من حرومه
اگه فحش خارو مادر اصن واسه من نبوده
اگه تعجب نمیکنن از بد بودنت
اگه هم خوابیات نشونه ی سر بودنه
اگه کرم درختیم که تو دنبالشی
اگه بزنیو بری به من میگن لاشی
اگه فرق نیاز من و تو هرزگی میشه
اگه تن واسه تو یه چیز بی ارزشی میشه
اگه خیانت تو عدم زنیت منه
اگه خیانت من خلاف طبیعت زنه
اگه بعضی وقتا پولو به تو ترجیح میدم
اگه وقتی به پول میرسی من تعویض میشم
اگه گرگایی که با ناموست میپرنو میدری
اگه خودت گرگ میشی واسه ناموس دیگری
اگه مهم میشه بکارتو جسارتم
اگه وقتی منو میخوای که تو اسارتم
اگه تو بهشتم باشی چشت سیر نمیشه
اگه "گلم خوش"نباشه دلت گیر نباشه
اگه همیشه دنبال یکی بهتر از تواّم
اگه وقت یائسگی دیگه خارج از دورم
اگه من باعث جهنمی بودنتم
اگه تو وجودت.اراده ای مونده یکم
بزا بگم یه عمره که تو اسارتم
میگن ذاتت همینه توهین به این راحتی
بخدا این اگه ها فقط واسه ارزشاته
قبول بی ارادگی دِ آخه بگو تا کی؟
یه بارم تو به هرزگیام مهره نه بزن
یه بارم تو از خوبیات به خدا حرف بزن

ببین جنسه ضد من به این آزادی بخند
بفهم ارزشتو مرد به این آزادی بخند

ببین جنسه ضد من به این آزادی بخند
بفهم ارزشتو مرد به این آزادی بخند
آره بخند...به این آزادی بخند....بخند
لینگ دانلود:http://s9.picofile.com/file/8290801992/Justina_Be_In_Azadi_Bekhand_128_.mp3.html


طبقه بندی: قابل تامل،
برچسب ها:مقام یک زن،ارزش زن،چشم چرونی ممنوع،به شخصیت خود با بدین،
? نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1396 ساعت 03:02 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


چرک نوشته های افکار بیمارم


چند وقتی هست که مدام نوشته هام رو مرور میکنم
نوشته هایی که این روزا به طرز هراس اوری افزایش پیدا کرده...و این ینی بد...یعنی عمق فاجعه
یادمه یه بار یکی از عزیز ترین دوستام که نوشته هام رو میخونه بهم گفت
-الهام چه سودی داره تو این همه نوشته هات درباره تجاوز به دختر بچه هاس
و اون روز خوب یادمه که جواب دادم
-حس میکنم یه وظیفه اس به گردنم تا افرادی  که این کار رو میکنن اگاه کنم از اینده ای که برای اون دختر میسازن برای برطرف کردن نیاز احمقانه چند دقیقه ایشون
همچنانم روی حرفم هستم
فقط یه سوال
یه سوالی که مغزم رو عین خوره میخوره
-چرا؟چرا مردا همیشه زن ها رو ابزاری برای رفع نیاز میبینن؟و این وسط چرا کودک ها و نوجوون ها تو دام این افراد میوفتن؟...ینی واقعا انقدر سخته سرکوب این نیاز احمقانه....ینی اون فرد هیچوقت فکر نمیکنه که من دارم چه بلایی سر روح اسیب پذیر این کودک میارم؟که اینده اش ممکنه به چه منجلابی تبدیل بشه؟چرا برای یه لحظه...فقط یه لحظه با خودش نمیگه اخه من انقدر حیوونم؟
و تکرار روزانه این چراها از درون متلاشیم میکنه
کاش حداقل 1 نفر پاسخ سوال هایم را میدانست
فقط یه چیزی...اون بچه..اون کودک...چه دختر و چه پسر...یا حتی یه ادم بالغ...وقتی خواستین این کار کثیف رو بکنین فقط 1 لحظه...فقط 1 ثانیه خودتون رو بذارین جاش...درد داره دختری که ذاتش اینه که منتظر باشه یه مرد واقعی پیدا کنه تا بهش تکیه کنه یه شبه از هرچی مرد و زندگی و...زده بشه....که مجبور باشه تو این جامعه خراب خودش مرد خودش باشه و به خودش تکیه کنه...جرم شما کمتر از یک قاتل نیست...که حتی بیشتره...قاتل ها جسم رو میکشن اما شما روح انسان ها رو میکشین
التماس کمی تفکر
#چرک نوشته های افکار بیمارم



طبقه بندی: قابل تامل،
برچسب ها:چرک نوشته های افکار بیمارم،
? نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1396 ساعت 01:53 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


امام زمان


خوشم اومد ازش گذاشتم...دیدنش خالی از لطف نیست
میدونین دلیل ظهور امام زمان گناهای ماست؟
موافق یه چالش درست و با مفهوم هستین؟
نظراتتون رو دوست دارم بدونم
ممنون

[
]



طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت 08:11 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلشکسته



طبقه بندی: قابل تامل، روزمرگی،
? نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 12:42 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


قضاوت

میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم

دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد

تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم… داستایوفسکی

                    داستایوفسکی




طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در شنبه 13 آذر 1395 ساعت 10:10 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


از نکات ریز والت دیزنی
یه چیزی که تو زندگی من خیلی جذابه فراماسونر ها هستن
نه که جالب ینی دوستشون داشته باشما...اکیدا نه...اما یه وقتایی یه جاهایی انقدر ظریف هوششون رو به کار میبرن که اصلا کیف میکنی
حالا بحث الان یه کلیپی راجب برنامه کودک الاالدین هست
چند تا نکته باید بگم
1-دوستان یه فرقه ای داریم به نام رائیلیسم که بی خدایی رو درست میدونه و میگه ما توسط ادم فضایی ها یا به عبارتی اجنه ها خلق شدیم و پیامبر ها ادم های عادی بودن که توسط ادم فضایی که به فضا برده میشدن تعلیم میدیدن و میومدن برای ما انسان ها و توی فیلم هایی مثل الاالدین و مگامایند و اواتار و خیلی های دیگه این موجودات ابی هستن با کمی تفحص متوجه میشیم که اون ادم فضایی توی مگامایند یکی از اجنه های معروف ایین کابالا یا فراماسون ها یا به عبارتی حتی رائیلیسم ها هست که اتفاقا خیلی هم باهوشه...درواقع والت دیزنی که تقریبا 40 تا 50 درصد کارتون هاش اجنه و ادم فضایی ها رو ابی میسازه این بحث قول چراغ جادو که درواقع از اجنه شیاطین هست
2-اون نواری که از گوش علاالدین درمیاره نشاندهنده افکار و عقاید یک انسان سالم هست و اون غول این رو مخاطبش القا میکنه که اگه این عقاید رو دور بریزی حتی ما شیاطین هم بهت سجده میکنیم که برمیگرده به داستان سجده نکردن شیطان بر ادم و قضیه اش خیلی مفصله
3-مورد بعدی اینکه شاید بگین این دیگه چیه و چرته و مگه والت دیزنی بیکاره بیاد به ایرانی چیزی بنویسه به خورد فقط مسلمان ها و ایرانی ها بده باید بگم اونا یک رشته دانشگاهی به نام مستشرق شناسی دارن و سالانه افراد زیادی در این رشته فارق التحصیل میشن که انصافا هم کارشون رو خوب بلدن...حالا هدف این ها اینه شرقی ها اععم از ایرانی ها که مهم ترینشونه رو تحت تاثیر قرار بدن و نظام خانواده رو بپاشونن{البته 70%موفقیت هم حاصل شده}اصل حرفشون هم اینه که با اسلامی که ایرانی ها دارن مشکل دارن میگن یا مسیحی باشین یا وهابی و اینا حتی اگه میخواین مسلمون باقی بمونین برین زیر فرقه بهاییت و وهابیت وهسه همین هم خیلی چیز ها رو به ماها القا میکنن
یه زمانی مسیحیت هم خیلی ایراد میگرفت که به دینشون توهین بشه عموما اما بعد مدتی فراماسون ها با کار کردن روی ذهنشون اون ها رو خنثی کرد حالا اگه برنامه طنز هم راجبشون ساخته بشه خیلی کم ما تظاهرات میبینیم ازشون تقریبا خنثی شدن راجب عقایدشون{هر چیزی استثنا داره البته من 100%مسیحی ها رو نمیگم}جالا همه نگاه ها به سمت من و شماس...الان دقیقا با اسلام مشکل دارن...پیش بینی کردن تا 20 سال اینده دین ارشد جهان اسلام میشه واسه همین شروع کردن به تخریب عقاید ما از اونجایی که اگه اشکارا توهین کنن در معرض خطر هستن مثل خیلی های دیگه و همچنین مسلمون ها ساکت نمیشینن اومدن از ریز شروع کردن تا به بالا بالاها برسن و ما رو هم خنثی کنن
پ.ن:من ادم مذهبی نیستم...این ربطی به مذهب نداره...فقط برای اگاه سازیه
امیدوارم خوشتون بیاد استفاده کنین
حتما تو این پست نظر بذارین حالا سوالی باشه...انتقادی باشه...عقیده ای باشه
و اینم بگین که اینجور مطلب ها رو دوست دارین یا نه...حالا نه فقط والت دیزنی منظورم کلا اگاه سازی راجب فراماسون و کابالا

[
]
لطفا لطفا لطفا منو از نظرهاتون تو این پست محروم نکنین مرسی


طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 07:00 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


Design By : Bia2skin.ir